Pensieve
Pensieve

Pensieve

آخر من آدم بده شدم!

کم اوردم. قصد نداشتم پیام بدم اما تصمیمم اون‌قدر سست بود که پیام دادنش مقاوتم رو شکست. به روی خودش نیاورده بود که اتفاقی افتاده. اما من به روی خودم اوردم. بهم گفت زبونت از زهر هم تلخ‌تره در حالی که من فقط حرفای خودشو تکرار کرده بودم. اگه هم چیزی به نظرش تلخ می‌اومد، در درجه‌ی اول باید یه نگاه به حرفای خودش می‌انداخت. آخرشم من چندبار بهش پیام دادم و جواب نداد. چی شد که افتادم رو دور التماس کردن؟ من آدم کینه‌ای نیستم اما متاسفانه الان که جواب نمیده مجبور میشم تولدش رو تبریک نگم... اما زمانی که هدیه‌ای که ازم خواسته بود آماده شد، بهش میگم که یه آدرس پستی برام بفرسته تا هدیه تولد رو ارسال کنم. شاید هم غرورم تا اون موقع تسکین پیدا نکرده باشه و این کار رو هم نکنم.


بعدا نوشت: بهم جواب داد اما میدونی چیه؟ هنوزم دست و دلم نمیره تولدشو تبریک بگم. نه بخاطر غرور یا لجبازی... نه... فقط چیزی که با خواهش و التماس به دست بیاد، دیگه چه ارزشی داره؟ واقعا خسته شدم از بس بابت آدمی که هستم معذرت‌خواهی کردم.

همسفر

برو ای روح من آزرده از تو ترک کن ما را

که من در باغ تنهایی ببویم عطر گل‌های رهایی را

برو ای ناشناس آشنای من

که در چشمت ندیدم آفتاب آشنایی را

تویی از دودمان من

ولی دود از دمار من برآوردی

به چشمم تیره کردی روزهای روشنایی را

من از آغاز میلاد تو همراهت سفر کردم

پس از یک عمر دانستم

سفر با مردم نامرد دشوارست

سفر با همهره نامهربان تلخست

برو ای بدسفر ای مرد ناهمرنگ

که میگویم مبارک باد بر خود این جدایی را

تو از این سو برو در جاده‌های روشن و هموار

من از سوی دگر در سنگلاخ عمر می‌پویم

که در خود دیده‌ام جان‌سختی و رنج‌آزمایی را

جدا شد راه ما از یکدیگر اما

منم با کوله بار دوره‌ی پیری

تو در شور جوانی‌ها سبکبال و سبکباری

تو را صد راه در پیشست

ولی من می‌روم با خستگی راه نهایی را

برو ای بدترین همراه

تو را نفرین نخواهم کرد

سفر خوش خیر همراهت

دعایت می‌کنم با حال دلتنگی

که یابی کعبه‌ی مقصود و فردای طلایی را

نمی‌دانی نمی‌دانی

که جای اشک خون در پرده‌های چشم خود دارم

اگر در این سفر خار بلا پای مرا آزرد

سخن‌های تو هم تیری شد و بر جان من بنشست

بود مشکل که از خاطر برم این بی‌صفایی را

رفیق نیمراه من

سفر خوش خیر همراهت

تو قدر من ندانستی

درون آب، ماهی، قدر دریا را کجا داند

شکسته استخوان داند بهای مومیایی را

(دو همسفر- مهدی سهیلی)



می‌نویسم که یادم نره دوستت داشتم و دوستت دارم. 

می‌نویسم که یادم نره تو نامهربان بودی، که تو مهم‌ترین آدم زندگیم بودی و من ۱۷۴ اُمین آدم مهم زندگیت هم نبودم!

که یادم نره تو هیچ‌وقت منِ واقعی رو نپذیرفتی، با هر ناراحتی که برات پیش اومد، کل رفتارهای من رو از ابتدا نقد کردی و من نتونستم تحمل کنم و تو احتمالا این رو نشانه‌ی ضعف من خواهی دانست.

اشکالی نداره

برو عزیزم

سفر خوش، خیر همراهت