گریه کردم
از تبریک تولد پر شور و ذوقش گریه کردم
طوری پر شور بود که فکر کردم تولدم واقعا اتفاق مهمیه!
دلم خواست بهش بگم فردا بیا یه جا ببینمت
اما خجالت کشیدم بگم، ترسیدم فکر کنه بخاطر کادوی تولده!
نمیدونم از کی، ولی از یه جایی به بعد وقتی خواستیم برای همدیگه بهترین آرزوها رو کنیم، برای هم "غم غربت" آرزو کردیم
عید نوروزها
تولدها
شروع سال میلادی
برای هم آرزو کردیم که فلان سال رو کنار هم توی امریکا جشن بگیریم
خدایا لطفا آخرش مقصد هردومون یکی باشه، لطفا
وقتی استعلاجی هستی احوالپرسی همکارها از روی دوستی نیست
میخوان ببینن کی تن لشت رو برمیگردونی توی شیفتا
باران به شدت گریه میکنه و از مامانش شاکیه که "چرا اسم بچههاتو گذاشتی بهار و باران؟ من میخواستم اسم بچههامو بذارم بهار و باران!"
دردناکترین حسم توی بخش اطفال وقتی بود که موقع ارزیابی اولیه از یه بچه ۱۵-۱۶ ساله میپرسیدم متاهلی یا مجرد؟
و عادی بود اگه میشنیدم بگن متاهل
وقتی رفتم از یکیشون آزمایش بگیرم، توی پرونده دیدم دکتر جزو آزمایشاتش بلاد گروپ (BG) هم نوشته بود، یعنی اون حروف b و g برای این سن معنی دیگهای برام تداعی نمیکرد. چون دیدم درد داره عجله کردم که زودتر ازش رگ بگیرم و توی سرم مسکن بریزم بخاطر همین به آزمایشهاش دقت نکردم. اما بعدش که دقت کردم دیدم بیشتر به BHCG میخوره!
خدایا
و من چقدر بدم میاد که پرسنل که میان بالا سر اون بچه خیلی راحت میگن چرا انقدر زود ازدواج کردی، چرا درس نخوندی، چرا فلان کردی، چرا بیسار نکردی
آخه کسی تو اون سن ازدواج کرده چه اختیاری از خودش داشته؟ از ازدواج چی میدونسته؟ اون خودش فقط یه قربانیه. انتظار دارین چی بگه آخه؟
بهار تیزهوشان قبول شده
اون یکی خالهام داره خودکشی میکنه که ثابت کنه بهار تیزهوش نبوده
ولی جدی این بچه چه زود بزرگ شد
من به دنیا اومدنشو یادمه، اون ۱۳ بهدری که توی خونهی اونا گذشت رو یادمه، اون لباس هندونهای و لباس کفشدوزکی که میپوشید رو یادمه، حتی وقتی که به خودش جیش میکرد رو یادمه!
حالا دهه نودی ها دارن وارد دوره متوسطه میشن؟
چقدر ترسناکه که زمان داره اینقدر تند میگذره