Pensieve
Pensieve

Pensieve

یکی نوشته‌بود از اونی که پنج صبح باهاش چت می‌کردید چه خبر؟

و من نوشتم باید می‌خوابیدم.

جای خالی

دیگه نمی‌تونم برند بورژوا بخرم. برای من زیادی گرونه. رژ گونه صورتی ملایم گلدن‌رز رو روی گونه‌ام پخش می‌کنم. یکم ماسکرا ایزادورا به مژه‌هام می‌زنم. عاشق مژه‌هامم هرچند دیگه بین این همه آدم با اکستنشن مژه، مژه‌های نچرال من به چشم نمیان. ندیدی که یه مرد هول بهم گفت چشمام شبیه سرندپیتیه. اگه بودی احتمالا می‌گفتی خودمو محکم و جدی نشون بدم که مردها این طوری باهام حرف نزنن.

ادکلن وایت تی الیزابت اردن رو می‌زنم که نمی‌دونی چه رایحه‌ای داره.

دستبندم رو که خودم با پول آدم‌بزرگ‌ها خریدم دور دست راستم می‌اندازم و جای دستات که نیستن با دست چپم سعی می‌کنم به سختی قفلشو ببندم.

یه دسته موهامو جمع می‌کنم و گیرموی نارنجی که ندیدی رو می‌زنم. یه زمانی فقط اگه فرق سرمو از سمت چپ باز می‌کردم، دو سه تا تار موی سفید پیدا می‌شد. سفید شدن موهام از دی ماه تا توی جنگ رو ندیدی. الان از هرجا فرق باز کنم و حتی بدون فرق هم موهای سفیدم پیدا میشن. دیگه یاد گرفتم دوستشون داشته‌باشم.

دروغ گفتم. دوستشون ندارم. هرطور فکر می‌کنم این همه موی سفید به این قیافه بیبی‌فیس نمیاد.

شال نارنجی رو روی موهام می‌اندازم که اگه اینجا بودی احتمالا انقدر احساس امنیت داشتم که این کار رو نکنم.

نیستی و من توی فرودگاه‌ها خودم تنهایی چمدونم رو از روی نوار نقاله کشیدم بیرون و آرزو کردم که کاش بودی.

قیمت دلار و طلا رو می‌بینم و استرس می‌گیرم که چطور زنده بمونم و تو اگه بودی احتمالا برای بقیه مردم غصه می‌خوردی.

من ۷۰ تا مشکل دارم و دلم می‌خواست ۷ تاشو می‌تونستیم باهم حل کنیم. این آدمای دور و برم فقط ۷۰ تا مشکل دیگه بهم اضافه می‌کنن.

نیستی که ببینی

هیچ وقت نبودی

خاک بر سر بی‌لیاقتت


پ.ن: خدایا منو از نفس اماره حفظ کن که نرم به کسی که نباید، پیام بدم. فقط دوباره شب شده و من احساساتی شدم وگرنه اون آدم مناسبی نیست. نیست. نیست. فردا همه چی بهتره.

قصه‌های زنانه

دوتا سریال خیلی خوبی که دیدم احساسات زنان رو خیلی خوب به تصویر بکشه یکی Sex and the City بود و یکی Desperate Housewives.

عجیبه که چطور میشه از زندگی دختران مجرد و ناامیدی‌هاشون از مردای سمی تا دغدغه‌های خانم‌های خانه‌دار انقدر قشنگ قصه گفت. توی سکس اند دِ سیتی "کری" حرف می‌زد و من تک‌تک جملاتش رو با تمام سلول‌هام حس می‌کردم.

وعده وعید

همش به خودم میگم فقط ۶ ماه دیگه محل کارِت رو تحمل کن، بعدش از اینجا می‌ریم. و با این منطق ۲.۵ سال سابقه کار دارم و هنوزم به خودم میگم فقط ۶ ماه دیگه اینجا رو تحمل کن که سابقه کارِت ۳ سال بشه، بعدش دیگه یه مدت می‌تونی کار نکنی. فکر کنم بازم دارم خودمو گول می‌زنم.

ولی می‌نویسم که یادم باشه در هیچ صورتی و به هیچ بهانه‌ای نباید بیش‌تر از یک سال دیگه اینجا بمونم.

استانداردهای دوگانه

بعد از شروع جنگ که نت قطع شد، فکر کنم اولین باری که با کانفیگ تونستم وصل بشم بعد از چهارشنبه‌سوری بود و خیلی از تروماهای جنگی من از همون زمان میاد. وقتی اکسپلوری که از دی ماه ماتم‌زده بود، پر از ویدیوی رقص و خوشحالی شده بود. و من انگار از یه دنیای دیگه، بهت‌زده بهشون نگاه می‌کردم. و فهمیدم ما برای هیچ‌کس مهم نیستیم. ولی بعدش همینا وقتی بعد از آتش‌بس، جنوب رو زد، همه استوری همدردی گذاشتن. هنوز نفهمیدم چرا. فقط ما خوار داشتیم؟