-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 شهریور 1405 23:37
یکی نوشتهبود از اونی که پنج صبح باهاش چت میکردید چه خبر؟ و من نوشتم باید میخوابیدم.
-
جای خالی
شنبه 14 شهریور 1405 23:21
دیگه نمیتونم برند بورژوا بخرم. برای من زیادی گرونه. رژ گونه صورتی ملایم گلدنرز رو روی گونهام پخش میکنم. یکم ماسکرا ایزادورا به مژههام میزنم. عاشق مژههامم هرچند دیگه بین این همه آدم با اکستنشن مژه، مژههای نچرال من به چشم نمیان. ندیدی که یه مرد هول بهم گفت چشمام شبیه سرندپیتیه. اگه بودی احتمالا میگفتی خودمو...
-
قصههای زنانه
جمعه 13 شهریور 1405 18:32
دوتا سریال خیلی خوبی که دیدم احساسات زنان رو خیلی خوب به تصویر بکشه یکی Sex and the City بود و یکی Desperate Housewives. عجیبه که چطور میشه از زندگی دختران مجرد و ناامیدیهاشون از مردای سمی تا دغدغههای خانمهای خانهدار انقدر قشنگ قصه گفت. توی سکس اند دِ سیتی "کری" حرف میزد و من تکتک جملاتش رو با تمام...
-
وعده وعید
جمعه 13 شهریور 1405 08:40
همش به خودم میگم فقط ۶ ماه دیگه محل کارِت رو تحمل کن، بعدش از اینجا میریم. و با این منطق ۲.۵ سال سابقه کار دارم و هنوزم به خودم میگم فقط ۶ ماه دیگه اینجا رو تحمل کن که سابقه کارِت ۳ سال بشه، بعدش دیگه یه مدت میتونی کار نکنی. فکر کنم بازم دارم خودمو گول میزنم. ولی مینویسم که یادم باشه در هیچ صورتی و به هیچ بهانهای...
-
استانداردهای دوگانه
پنجشنبه 12 شهریور 1405 01:23
بعد از شروع جنگ که نت قطع شد، فکر کنم اولین باری که با کانفیگ تونستم وصل بشم بعد از چهارشنبهسوری بود و خیلی از تروماهای جنگی من از همون زمان میاد. وقتی اکسپلوری که از دی ماه ماتمزده بود، پر از ویدیوی رقص و خوشحالی شده بود. و من انگار از یه دنیای دیگه، بهتزده بهشون نگاه میکردم. و فهمیدم ما برای هیچکس مهم نیستیم....
-
عشق نافرجام من و پیانو
دوشنبه 9 شهریور 1405 21:40
من از بچگی دوست داشتم پیانو یاد بگیرم. یادمه توی کارتون بابالنگدراز، جودی ابوت یه جایی برای فرار از احساساتش داره توی برف میدوئه و به یه خونه میرسه و از پنجرههاش میبینه یه دختره داره پیانو میزنه و پدر و مادرش با محبت دارن نگاهش میکنن و منم مثل جودی ابوت دلم خواست جای اون دختر باشم. اما هیچ وقت جرئت نکردم به مامانم...
-
پاگشا
دوشنبه 9 شهریور 1405 02:22
دخترعموم ازدواج کرده و توی این تعطیلات برای اولین بار داماد و خانوادهاش رو دیدم. ترکیب این خانواده رو درک نکردم هنوز. پدر داماد که باهاش همصحبت شدم آدم بادرایت و باسواد و خیرخواهی به نظر میاومد و مدیر مالی یه شرکت بوده. مادر خانواده بد عجوزهایه. ظاهرا مادربزرگم رو سوالپیچ کرده و راجع به من پشت سر هم سوال...
-
خدایا پارهمون کردی دیگه، ولمون کن
شنبه 7 شهریور 1405 20:29
خدایا ببین خوب نگاه کن میبینی از هر طرف چقدر داری بهممون فشار میاری؟ فقط دلم میخواد تهش روز قیامت ازم بپرسی "چرا؟" و فقط بشین و نگاه کن اون موقع چه قیامتی بر پا کنم مامانم میگه اسبشم اورده بودن تو مراسم تشییع، دنبال ماشینی که بهش گل زده بودن میرفت. مامانش سفید پوشیده بود و پهن شده بود اون وسط. خدایا بسه...
-
Adulthood
جمعه 6 شهریور 1405 23:38
چه زود دوران سلطنت Gen Z گذشت. پیر شدم انگار. امروز مهمون داشتیم و دیدم اصلا حرفای نسل آلفا رو نمیفهمم. کارت بازیهاشون، کتابهاشون، تکیه کلامهاشون. بچه بودم به بزرگترها میگفتم بیایید بازی و گاهی میگفتن بیا خواببازی کنیم، هرکی زودتر بخوابه برندهاس. و من حرص میخوردم. الان خودم همون بزرگتره شدم. توی مافیا دخترک...
-
اکسل پروندههای مختومه
سهشنبه 3 شهریور 1405 23:29
رفتم یه فایل اکسل درست کردم از خواستگارهای جدی و غیرجدی و حتی پسرهایی که تلاش میکردن مخ بزنن و توی فایل نوشتم که چرا هر کدوم رو رد کردم. متاسفانه ذهنم اتفاقات بد رو تعدیل میکنه و اصل خاطره یادم میره. برای همین هر چند وقت یه بار میگم فلانی هم خوب بودا کاش جدیتر گرفته بودمش. یا کاش با فلانی لااقل یه دیت رفته بودم....
-
Maybe I'm just PMSing
سهشنبه 3 شهریور 1405 01:11
از همکارام متنفرم. از سر کار رفتن متنفرم. از بیکار بودن متنفرم. از ترامپ متنفرم. از پهلوی متنفرم. از اینایی که نمیتونم اسمشون رو بیارم متنفرم. از طرفداران هر دو (یا سه) طرف متنفرم. از امریکا متنفرم. از ایران متنفرم. از قطع شدن برق متنفرم. از چپیها متنفرم. از راستیها متنفرم. از دردسرای ماشینم متنفرم. از گوشیم...
-
۲۶ سالگی
جمعه 30 مرداد 1405 23:06
امروز تولدم بود. ۲۶ ساله شدم. کلی حرف برای گفتن داشتم اما صبح مربی شنا انقدر ازم کار کشید که دیگه انرژی برای نوشتن برام نموند. زندگی خیلی جالبه. اصلا فکر نمیکردم یه روز برای شنای پروانه کلاس برم. من قبلا به شدت ترس از آب داشتم. یعنی توی نوجوانی که کلاس شنا رفتم هیچی یاد نگرفتم و ترس از آب هم تازه اضافه شد. فکر کنم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 مرداد 1405 09:36
هیچی به اندازه پسری که تکلیفش با خودش مشخص نیست حالمو بهم نمیزنه.
-
چالش ۷ روزه_ روز دوم
یکشنبه 25 مرداد 1405 22:51
خب امروز هم نسبتا رضایتبخش بود. مطالعه فرانسه: ۲ تا فایل صوتی ترنسکریپت کردم. کمی کتاب ادیتو رو مرور کردم. امروز کلاس داشتم. این کلاسی که الان میرم سطح بقیه از من بالاتره چون زمانی که تعیین سطح دادم، معلمی که میخواستم کلاس سطح پایینتر نداشت. حتی دو نفر توی کلاس ارشد زبان فرانسه دارن یعنی حداقل ۶ سال درگیر این زبان...
-
چالش ۷ روزه_ روز اول
شنبه 24 مرداد 1405 21:57
بعد از شکست کامل در چالش قبلیم در روز اول، این بار تصمیم گرفتم یه چالش ملموستر انجام بدم. این که مدت زمان فرانسه خوندنم رو به ۳ ساعت در روز برسونم و یک ساعت هم مطالعه تخصصی رشتهام رو داشته باشم. هفته پیش شیفتهای کاریم بیشتر بود اما این هفته آزادترم و راحتتر میتونم بهش برسم. البته اگه پی ام اس نباشه و درد پریودی...
-
رومخیهای زبان جدید یاد گرفتن
جمعه 23 مرداد 1405 23:37
* کلمه جنگ La guerre توی زبان فرانسه مونثه. این اصلا منطقی نیست! * اگه بخوای بگی Va il چون دوتا مصوت کنار هم میاد برای این که تلفظ سخت نشه یه t بینش اضافه میکنن که راحتتر گفته بشه (Va-t-il به معنای او میرود؟) انگار که مثلا راحتی تلفظ براشون خیلی مهمه جون خودشون!! تازه یاد گرفتم entrepreneur رو بدون اینکه زبونم موقع...
-
دوپامین دیتاکس
یکشنبه 18 مرداد 1405 10:18
از دیروز میخواستم یه چالش ۷ روزه دوپامین دیتاکس رو شروع کنم. قبلا انجامش داده بودم و اولش واقعا سخت بود. حوصلهام سر میرفت. یه وقتایی فقط به در و دیوار زل میزدم. ولی کلی زمان آزاد شد که به کارهای مهمتر برسم. اما این بار نمیدونم چرا نتونستم بهش پایبند باشم، با اینکه خیلی انگیزه داشتم. اینستاگرام، یوتوب، موسیقیهای...
-
مادر شدن، قبل از مادر شدن
پنجشنبه 15 مرداد 1405 22:16
واقعا نمیفهمم اینستاگرام چطوری انقدر منو میشناسه. دوباره نصبش کردم اما این بار روی تبلت که کمتر برم سراغش. به یه سری چیزا هیچ وقت اشاره نکردم اما نمیدونم از کجا میفهمه دارم بهش فکر میکنم و میاره توی اکسپلورم. الانم پر شده از ویدیوهای بچهداری. اینکه پستونک خوبه یا نه، چه ورزشی رو برای بچه انتخاب کنیم، میزان خمیر...
-
هسته امیدوار، زیر تمام خستگیها!
پنجشنبه 15 مرداد 1405 02:06
صفحات آخر وبلاگم رو توی چت جی پی تی فرستادم و گفتم رک نظرتو راجع به نویسنده این وبلاگ بگو. میگه که: اگر این چهار صفحه را بهعنوان یک کل بخوانم و هیچ شناختی از نویسنده نداشته باشم، برداشت من این است: این آدم برای من جذاب است، اما نه لزوماً آدم آسانی. چند ویژگی خیلی پررنگ میبینم: باهوش و کنجکاو است. از آن آدمهایی که...
-
مرزهای ناگفتنی
دوشنبه 12 مرداد 1405 20:36
یه نفر توی محل کارم ازم خواستگاری کرده بود (از گفتن این کلمه توی این دوره زمونه خجالت میکشم اما خب متاسفانه اینایی که من باهاشون برخورد داشتم سنتیطور اقدام میکردن) اما این یکی خیلی از معیارهای منو داشت و همیشه باهاش حرف داشتم و ازش خوشم میاومد و دلم میخواست باهاش برم بیرون که البته بعدش متوجه شدم انقدر بچهننهاس...
-
"اگر نبودی احتمالا زنده نبودم"
شنبه 10 مرداد 1405 22:24
اخیرا هوتن هاشمی یکی از شخصیتهای تاثیرگذار زندگیم بوده. باعث میشه یه دیدگاه جالب و متفاوت به مسائل رو ببینم. سبک زندگی و تفکرش رو تحسین میکنم و ازش خیلی یاد گرفتم. من که برای خوندن کتاب نمیتونم تمرکز کنم، کتابشو در سریعترین حالت ممکن خوندم. دیشب یه سری ویس توی تلگرام منتشر کرد با عنوان "خودکشی من". مو به...
-
در آستانه ۲۶ سالگی و کودک بیرون!
شنبه 10 مرداد 1405 15:01
* کانال یوتوب باربی و توتفرنگی کوچولو به زبان فرانسه رو برای حسنا فرستادم و اونم ذوق کرد. * دیروز هم جای این بانی ۱۷ سانتی ۱.۵ تومن پول دادم. مهرماه قراره برسه! میخوام اسمشو بذارم Straw Bunny ترکیب Strawberry و Bunny. البته چون طولانیه توی خونه بانی صداش میکنیم! * این ماگ رو هم خریدم. توی جامعهای و برای افرادی که...
-
۱۳ صفر با طعم ماچا بلوبری
چهارشنبه 7 مرداد 1405 16:05
این شایعه ۱۳ صفر رو من با چشمای خودم دیدم که از کجا شروع شد. یعنی اولین آدمی رو که اینو دراورد دیدم که چند سال پیش توی نی نی سایت کامنت گذاشت و این شایعه رو راه انداخت. همون زمان تاپیکهای مربوط به ۱۳ صفر توی همون پلتفرم پربازدید شد و سال بعدش راهش رو به اینستاگرام هم باز کرد و امسال هم رسید به محل کار من! مسئول بخش...
-
فراموششده
سهشنبه 6 مرداد 1405 22:50
نمیدونم چند سال از آخرین باری که نماز خوندم گذشته. ۷ سال؟ ۸ سال؟ حتی دیگه ذکرهای نماز رو یادم رفته. سوره حمد و توحید رو هم باید به مغزم فشار بیارم که یادم بیاد. البته یادمه اگه "ض" ولاالضالین رو مثل "ز" تلفظ کنیم خدا نمازمون رو قبول نمیکنه. معلم پرورشیمون میگفت. خدای ظالم! هیچ اعتقادی ندارم اما...
-
Désolée, l’électricité est coupée
سهشنبه 6 مرداد 1405 18:19
پارسال این موقع هنوز بلد نبودم به فرانسه راجع به خودم حرف بزنم ولی بلد بودم بگم برق رفته، اینترنتم ضعیفه. از بس پرکاربرد بود توی این کلاسهای آنلاین.
-
فقط نمیدونم چرا اسم وبلاگش باید اسم یه قرص باشه
جمعه 2 مرداد 1405 11:33
من اگه زنده بمونم یه روز از ایران میرم. جنگ باشه، سفارت بسته شه، پاندمی بشه، آیلتسم منقضی بشه یا هر مانع دیگهای پیش بیاد، فقط یه چیز رو میدونم: بالاخره میرم. یه زمانی مشکلم کیفیت زندگی، آموزش بچه آیندهام و سطح اقتصادی بود. اما الان بزرگترین مشکلم حتی جنگ نیست؛ فقر فرهنگی جامعه است. یه روز خبر قتل یک پزشک توسط...
-
کجا برم...
پنجشنبه 1 مرداد 1405 23:13
وبلاگنویسی دهه ۹۰ چقدر بهتر بود با اینکه اون موقع بچه بودم و خیلی پستهای بچگونه منتشر میکردم. مثلا محتواهای مربوط به آن شرلی و هری پاتر! :) نمیدونم خطای ذهن منه یا قدیما واقعا همه چی بهتر بود. داشتم فکر میکردم دیگه روزمرهنویسی اینجا خستهکننده شده. گاهی پستهای منتشرشده اخیر بلاگ اسکای رو میخونم و میترسم از...
-
از دست دادن یک تکه از زندگی
سهشنبه 30 تیر 1405 22:27
از وقتی حدیث از محل کارم رفته، محل کارم مزخرفتر از قبل به چشمم میاد. خدایا چقدر دلم براش تنگ شده... من دوست داشتم عصرهای جمعه برم سر کار چون خلوت و آرومه و کارمون سبکتره. وقتایی که با حدیث جمعهها شیفت بودیم و بیکار میشدیم مینشستیم از همه چی حرف میزدیم. شخصیت همه رو تحلیل میکردیم. از گذشته میگفتیم. از آینده. از...
-
آخه کی با تو حرف زد؟
دوشنبه 29 تیر 1405 21:54
داشتم به همکارم میگفتم از پسرایی که فوتبال نمیبینن خوشم نمیاد، حس میکنم زندگی درونشون مُرده. یکی از اون طرف دراومد با لحن تند گفت "حرفت خیلی زشت بود، دقت کردی؟ الان به من توهین کردی!" گفتم "بابا دارم میگم پسر، تو مگه پسری؟" میفرمایند که "پس الان به شوهرم توهین کردی!!!" میگم "تو...
-
Mavie
یکشنبه 28 تیر 1405 14:45
یوتوبم پر شده از ویدیوهای بچههای نیمار به خصوص Mavie چقدر این بچه کیوتهههه مدل موهاش که دوتا گوجه کردن یا گل سر و پاپیون زدن به موهاش، دستبندهای ظریف گوگولیش، حتی لباسی که روز به دنیا اومدنش بهش پوشونده بودن با اون یقه دالبریش. حس میکنم اگه در آینده دختردار نشم یکی از لذتهای بزرگ زندگی رو از دست میدم!