-
کجا برم...
پنجشنبه 1 مرداد 1405 23:13
وبلاگنویسی دهه ۹۰ چقدر بهتر بود با اینکه اون موقع بچه بودم و خیلی پستهای بچگونه منتشر میکردم. مثلا محتواهای مربوط به آن شرلی و هری پاتر! :) نمیدونم خطای ذهن منه یا قدیما واقعا همه چی بهتر بود. داشتم فکر میکردم دیگه روزمرهنویسی اینجا خستهکننده شده. گاهی پستهای منتشرشده اخیر بلاگ اسکای رو میخونم و میترسم از...
-
از دست دادن یک تکه از زندگی
سهشنبه 30 تیر 1405 22:27
از وقتی حدیث از محل کارم رفته، محل کارم مزخرفتر از قبل به چشمم میاد. خدایا چقدر دلم براش تنگ شده... من دوست داشتم عصرهای جمعه برم سر کار چون خلوت و آرومه و کارمون سبکتره. وقتایی که با حدیث جمعهها شیفت بودیم و بیکار میشدیم مینشستیم از همه چی حرف میزدیم. شخصیت همه رو تحلیل میکردیم. از گذشته میگفتیم. از آینده. از...
-
آخه کی با تو حرف زد؟
دوشنبه 29 تیر 1405 21:54
داشتم به همکارم میگفتم از پسرایی که فوتبال نمیبینن خوشم نمیاد، حس میکنم زندگی درونشون مُرده. یکی از اون طرف دراومد با لحن تند گفت "حرفت خیلی زشت بود، دقت کردی؟ الان به من توهین کردی!" گفتم "بابا دارم میگم پسر، تو مگه پسری؟" میفرمایند که "پس الان به شوهرم توهین کردی!!!" میگم "تو...
-
Mavie
یکشنبه 28 تیر 1405 14:45
یوتوبم پر شده از ویدیوهای بچههای نیمار به خصوص Mavie چقدر این بچه کیوتهههه مدل موهاش که دوتا گوجه کردن یا گل سر و پاپیون زدن به موهاش، دستبندهای ظریف گوگولیش، حتی لباسی که روز به دنیا اومدنش بهش پوشونده بودن با اون یقه دالبریش. حس میکنم اگه در آینده دختردار نشم یکی از لذتهای بزرگ زندگی رو از دست میدم!
-
دلخوشیهای کوچک
پنجشنبه 25 تیر 1405 21:08
خوشحالم امروز رفتم کتابخونه. یه دوست ۱۲ ساله پیدا کردم! سنمو که پرسید، گفتم داره ۲۶ سالم میشه. گفت اوووو از دو برابر سن منم بیشتره. خیلی شیرینزبون بود و برق که قطع شد و همه رفتن، ما کلی حرف زدیم. قدرت تکلم این بچه از من بیشتر بود. دلم میخواست برسونمش ولی چون خیلی بچه بود، کار درستی نبود. گفتم اگه بدون اجازه...
-
برای زنده موندن، نه برای زندگی کردن
پنجشنبه 25 تیر 1405 12:58
دو سه ماهه میخوام پول بذارم برای یه گردنبند ۱.۵ گرمی اما هربار یه خرجی پیش میاد که ضروریتر باشه. این ماه هم دارم این پول رو میدم جای دوربین ثبت وقایع خودرو. بخاطر تهدیداتی که سر کار شدم و مسئول احمقمون که به بدترین شکل ممکن با این قضیه برخورد کرد. خدا لعنت کنه کسانی رو که جان و مال مردم رو تهدید میکنن
-
در نکوهش زن بودن
چهارشنبه 24 تیر 1405 15:38
یه نفر بود وقتی میخواست ازم تعریف کنه بهم میگفت تو چقدر دختری! آره، من خیلی دخترم. با دختر بودن حالم خوبه. عاشق ظرافت و چیز میزای دخترونهام. اما امروز، برای اولین بار، حالم از جنسیتم بهم میخوره. یه مردک توی محل کارم بین شوخی و جدی من و یه دختر دیگه رو تهدید میکرد به کشتن! کلا روانیه و یه بار داشت تعریف میکرد که...
-
یامال
دوشنبه 22 تیر 1405 21:29
مامانم چنان با ذوق راجع به یامال و برادر ۴ سالهاش و شادی گل و علامت کد پستی ۳۰۴ و اینکه یامال امروز ۱۹ ساله میشه حرف میزنه که حس میکنم دارم با یه دختربچه حرف میزنم.
-
عشق خیالی من _ بخش آخر
یکشنبه 21 تیر 1405 21:01
دوباره داشتم فیلم "بر باد رفته" رو میدیدم. یهو حس کردم این رت باتلر چقدر شبیه اون عشق خیالی سابق منه. فقط اگه رت باتلر رو ده سال جوونتر کنید و چشماشو کمی درشتتر کنید و مو و ابرو و مژههاشو مشکیتر کنید و براش تهریش بذارید، عین آقای کراش میشه. اما من... به هیچ عنوان شبیه اسکارلت نبودم. اولین باری که این...
-
برای شناخت آدمها باهاشون کار کنید، نه سفر
جمعه 19 تیر 1405 12:36
زمانی که بحث جنگ مجدد شد بعد از مدتها رفتم اون مقاله لعنتیمو اصلاح کنم و برای یه ژورنال دیگه بفرستم که مثل قبل به مشکل اینترنت نخورم. تقصیر من بود که دفعه اول ژورنال انقدر تخصصی انتخاب کردم که ایراداتی که میگیره انقدر تخصصی باشه و ریجکتم کنه. این بار یه ژورنال یکم عمومیتر اما Q1 انتخاب کردم. اگه این بار هم ریجکت شد...
-
خیره به پستتر شدن
دوشنبه 15 تیر 1405 21:51
یه راز بهتون میگم به کسی نگید ولی من امروز نشستم فصل ۳ عشق ابدی رو دیدم :))) هیچوقت فکر نمیکردم تا این حد تنزل پیدا کنم. توی دوران جنگ این متن رو نوشتهبودم: متاسفانه مدتهاست زیاد کتاب نمیخونم ولی فکر کنم توی نوجوانی جزو قشر کتابخون جامعه به حساب میاومدم! اون موقعها گاهی وقتی بقیه راجع به یه سری کتاب معروف (مثلا...
-
لعنت به جبر جغرافیا
دوشنبه 15 تیر 1405 01:13
یکی از دانشگاههایی که اپلای کرده بودم و پذیرش گرفتم دانشگاه Charité برلین بود. اصلا قصد نداشتم براش اپلای کنم چون به نسبت یکم گرون بود. دیدم رنک خیلی خوبی داره و اپلیکیشنفی نداره، گفتم ضرر نداره بذار اپلای کنم. پذیرش که گرفتم یه جلسه آنلاین گذاشته بودن که سوالاتمون رو ازشون بپرسیم. اونجا شیفتهشون شدم. یکی ازشون...
-
معلق
شنبه 13 تیر 1405 21:44
فکر کنم ماه رمضان ۱۱-۱۲ سالگیم بود. سال قبلش دو سه تا روزه تونسته بودم بگیرم. اما اون سال همه رو گرفتم، بجز یک روز. یه نفر توی فامیل داشتیم که توی مسائل دینی خیلی باسواد بود و هر سوال دینیای داشتیم از او میپرسیدیم. رفتم با ذوق بهش گفتم "من امسال همه روزههامو کامل گرفتم، فقط یکیشو نگرفتم." گفت "آها...
-
دو به اضافه دو
جمعه 29 خرداد 1405 00:29
وقتی جنگ شروع شد، وقتی دیدم چقدر دارم عذاب میکشم، وقتی دیدم اون جماعت تحصیلکرده مهاجر دارن از جنگ دفاع میکنن، گفتم شاید مشکل از منه که مثل اونا در پس این ویرانیها آزادی نمیبینم، گفتم شاید مشکل از منه که به اندازه کافی تاریخ و سیاست نمیدونم. شروع کردم به مطالعه، شروع کردم به گشتن دنبال این سوال که چی شد که...
-
عشق خیالی من_ بخش دو
جمعه 22 اسفند 1404 00:33
خب برای این که حواسم از جنگ پرت بشه و هم به احترام کسانی که گفتید منتظر ادامهاش هستید، تصمیم گرفتم ادامه خاطراتم رو منتشر کنم. من از چیزایی که راجع بهش آزارم میداد ننوشتم. مهمترینش، هر هفته مشروب خوردنش بود. اولین باری رو که توی مستی ویسمسج فرستاد یادمه. ۷ و ربع صبح ما بود و نصفه شب اونا. تازه رفته بودم سر کار....
-
من کدوم سمت تاریخم؟ فکر کنم هیچ سمتی
جمعه 22 اسفند 1404 00:13
ادامه پست قبل رو هی نوشتم و پاک کردم. گفتم کسی ندونه میگه این چقدر دلش خوشه وسط جنگ داره از خاطرات کراشش میگه. پر از تناقضم. چند روز پیش در حد چند دقیقه تونستم به اینستا وصل بشم و استوری یکی از هموطنان ساکن خارج رو دیدم. ایرانیای خوشحال از جنگ عکس ترامپ رو بالا میبردن و آش پخش میکردن. دلم گرفت. من این شخص رو خیلی...
-
عشق خیالی
سهشنبه 19 اسفند 1404 20:47
نمیدونم چرا توی این اوضاع جنگی دارم اینو مینویسم ولی یه ماجرایی پیش اومد که یادش افتادم و یه urge شدید حس کردم که باید بنویسم. طولانیمدتترین حس علاقه من، نسبت به پارتنر اسپیکینگ زبانم بود. یه کلاس آیلتس آنلاین میرفتم که یکی از پسرهای کلاس بهم پیام داد که اگه میخوای باهم اسپیکینگ تمرین کنیم. منم قبول کردم. از اون...
-
تفاهمهای بنیادین در جنگ!
سهشنبه 19 اسفند 1404 18:31
اتاق من دوتا پنجره داره. یه طرف هم کمد دیواری و پیانو هست. اینه که تختمو هر جا که بذارم زیر پنجره است. پریشب با صداهای انفجار دور و لرزش شیشهها از خواب بیدار شدم. بین خواب و بیداری گفتم حالا چیکار کنم؟ برم توی هال بخوابم؟ نه، حالشو نداشتم از جام بلند شم. طی یک اقدام کوبنده پتو رو کشیدم روی سرم که اگه شیشهها ریخت،...
-
باید برگردم به زندگی
سهشنبه 19 اسفند 1404 00:00
مجبور شدم پناه بیارم به اینجا. نوشتن توی تلگرام رو ترجیح میدادم چون میتونستم راحتتر از روزمرگیهام بنویسم و راحتتر عکس و موسیقیهای خاطرهانگیزم رو آپلود کنم. ولی خب چاره چیه؟ مجبورم بنویسم تا کمی آروم بشم و بفهمم دارم با زندگی چیکار میکنم. وقتی خواستم دوباره اینجا بنویسم، رفتم نوشتههای قبلیم رو خوندم و از...
-
ایشالا قسمت همه
چهارشنبه 5 مهر 1402 21:56
ندا داره میره جشن تولد امسال و جشن مهاجرتش یکی شد عاشق حال و هوای عسل این روزها هستم
-
میخواستم بنویسم
یکشنبه 2 مهر 1402 22:20
میخواستم از آن پسر ۱۹ ساله که در جریان اعتراضات مورد اصابت گلوله در ناحیه چشم قرار گرفته بود و علت فوتش را نوشتند suicide بنویسم میخواستم از نوزادی که بالای پروندهاش نوشته بودند "نام: دختر، نام خانوادگی: ناشناس" بنویسم میخواستم از متخصصی که دانشجویان پرستاری را از روی صندلی بلند کرد بنویسم میخواستم از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 مهر 1402 22:47
دلم میخواد انقدر بچه بودم که پیانو رو با کتاب "ماجراجوییهای پیانو" یاد میگرفتم نه انقدر بزرگ که با چرنی یاد بگیرم!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 شهریور 1402 22:37
نمیدونم از کی ولی باید زودتر میفهمیدم شبی که با بغض زنگ زدم بهش که بگم از پست حذف شدهاش ناراحتم، وقتی دیدم حرفام براش مهم نبود و بین حرفای من داشت با یکی دیگه راجع به برنامهای که انگار از تلویزیون پخش میشد حرف میزد، باید میفهمیدم... اینکه بعد از تماسم بهش پیام دادم و گفتم خیلی حالم بهتر شد که باهاش حرف زدم، وقتی...
-
I refuse to abandon my darkness
یکشنبه 26 شهریور 1402 12:20
توی سریال "چگونه از مجازات قتل در بریم" یه صحنه تاثیرگذار هست که من هربار میبینمش گریهام میگیره شخصیت اصلی روی بالش میکوبه و داد میزنه: You're not trash You're not cold You're not a bitch You're not ugly You're not disgusting You're not a slut You're not dirty You’re not spoiled You’re not a monster You...
-
I'm moving on... finally
یکشنبه 26 شهریور 1402 12:00
یه وقتایی یکی میاد توی زندگیت که زندگیتو بهتر میکنه غنیتر میکنه بهش طعمهای جدیدی که هرگز نمیدونستی وجود دارن رو اضافه میکنه اما وقتی اون رابطه تاکسیک باشه... و از اولش هم کماکان همونطور بوده باشه، اون موقع چه میشه کرد؟ باید گذر کرد فقط ♡And it's fine
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 شهریور 1402 01:04
ازش پرسیدم چرا همه میگن از ایرانیهایی که خارج زندگی میکنن فاصله بگیرین؟ گفت اگه اومدی اینجا و کسی بهت این حرفو زد، یه بار به حرفش عمل کن و تا میتونی ازش فاصله بگیر!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 شهریور 1402 18:03
گفت چته؟! گفتم دلم یه جوریه گفت چه جوریه؟ گفتم حس میکنم توی دلم دوتا اژدها دارن سکس خشن میکنن یک لحظه ماتش برد انگار که انتظار نداشته از من چنین حرفی رو بشنوه هیچ کدوم از چیزهایی که فکر میکردم بگه رو نگفت، شوخی نکرد، نخندید، فقط نگاهم کرد و بعدش سرش رو انداخت پایین و در سکوت کنار هم نشستیم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 شهریور 1402 00:48
عسل چه موهبت شیرینی بود که یهو توی زندگیم افتاد... منطقی، باهوش، زیبا، اجتماعی، مهربان، شاد، خوشبرخورد همه چیزهایی که من هرگز نمیتونستم باشم اینجا اعتراف میکنم که من با دوستیاش پز هم میدادم. شاید نشه گفت پز ولی یه حس غروری بهم دست میداد خیلی به موقع وارد زندگیم شد اما خیلی زود هم به کشوری خواهد رفت که مقصد من نیست...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 شهریور 1402 00:03
خدایا میخوام برم سر کار میخوام برم دانشگاه این بیکاری داره منو میکُشه اونقدرا هم بیکار نیستما دارم کلاس شنا و پیانو و فول استک میرم ولی به یه چی بیش از اینها احتیاج دارم مینا مینا مینای من؟ میدونم یه روزی بعد مدتها شاید اینو بخونی میدونم شاید اون موقع از سختیهای دوران طرح به ستوه اومده باشی از زندگی توی شهری که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 مرداد 1402 00:28
گریه کردم از تبریک تولد پر شور و ذوقش گریه کردم طوری پر شور بود که فکر کردم تولدم واقعا اتفاق مهمیه! دلم خواست بهش بگم فردا بیا یه جا ببینمت اما خجالت کشیدم بگم، ترسیدم فکر کنه بخاطر کادوی تولده! نمیدونم از کی، ولی از یه جایی به بعد وقتی خواستیم برای همدیگه بهترین آرزوها رو کنیم، برای هم "غم غربت" آرزو...