Pensieve
Pensieve

Pensieve

عشق خیالی من_ بخش دو

 خب برای این که حواسم از جنگ پرت بشه و هم به احترام کسانی که گفتید منتظر ادامه‌اش هستید، تصمیم گرفتم ادامه خاطراتم رو منتشر کنم.

من از چیزایی که راجع بهش آزارم می‌داد ننوشتم. مهم‌ترینش، هر هفته مشروب خوردنش بود.

اولین باری رو که توی مستی ویس‌مسج فرستاد یادمه. ۷ و ربع صبح ما بود و نصفه شب اونا. تازه رفته بودم سر کار. نوتیفش که اومد با ذوق پیامو باز کردم و با صدای متفاوتی ازش مواجه شدم. شوکه شدم. اون لحظه ازش بدم اومد. چیز خاصی نگفته بود و بابت مستی‌اش هم عذرخواهی کرده بود ولی خب به نظرم لزومی نداشت اصلا پیامی بده. اون موقع اونقدرها هم صمیمی نبودیم. می‌تونست فرداش جواب بده. من معمولا زود به پیام‌ها جواب میدم اما اون بار ۱۴ ساعت طول کشید که با خودم کنار بیام و بتونم جواب بدم: "الان خوبی؟ مراقب خودت باش!" وقتی جواب داد و این بار صدای سرحالش رو شنیدم، صدای مستش از ذهنم پاک شد و دلم برای صداش رفت.


گذشت و اون سال اسفند اومد ایران. منم ذوق‌مرگ بودم که حتی اگه توی این شهر نباشه، دیگه اختلاف ساعت نداریم و راحت‌تریم!

اما از وقتی اومد، ارتباطمون کمرنگ‌تر شد. به خصوص اوایلش.

یک هفته فقط می‌گفت jet-lagged ام و خوابم بهم ریخته و بالانسم بهم ریخته.

من فکر می‌کردم وقتی بیاد ایران قضیه مشروب خوردن کمتر میشه. اما برعکس، از هفته‌ای یه بار تبدیل شده بود به هر شب! یه بار گفت از وقتی اومدم ایران هر شب یه جا دعوتم و افطاری و بعدشم مهمونی و اینا که من به شوخی گفتم افطاری و مشروب بهم نمی‌خورن‌ها! و آقا هم یکم بهشون برخورد.

از این نبودنش یا کم بودنش خیلی ناراحت بودم. دلم بهونه‌اشو می‌گرفت و نمی‌شد برم بهش بگم دلم برات تنگ شده، چرا میری مهمونی ولی نمیای با من حرف بزنی!

دلتنگیم یه جور دیگه بروز پیدا کرد. بهش گفتم بهت حسودیم میشه! من اگه مهاجرت کنم و بعد برگردم ایران کسی براش مهم نیست که برام مهمونی بگیره، اونم دم عید! و از این حرفا...

بین حرفاش بهم گفت قربونت برم، نکن این کارا رو. خودم برات مهمونی می‌گیرم، دم عید اصن!

یادمه یک ویس ۲۱ ثانیه‌ای بود. چند بار بهش گوش داده باشم خوبه؟ ده بار؟ بیست بار؟ صد بار؟ فکر کردم اون دوستم داره، مگه نه؟ آدم مگه با دوست معمولی دخترش این طوری حرف می‌زنه؟ مگه به همه دخترا "عزیزم" میگه؟ نه، پس از من خوشش میاد لابد.


نهایتا من آیلتس ثبت‌نام کردم. محل کارم قول داده بودن یک هفته قبل آزمون بهم مرخصی میدن اما فقط دو روز قبل آزمون آف بودم.

خیلی بهم ریختم. از یه طرف می‌گفتم سر کاری که برام انقدر ارزش قائل نمیشن که یه هفته مرخصی بدن نمیرم، از اون طرف می‌خواستم با وجود خسارت چند میلیونی آزمونمو کنسل کنم چون مطمئن بودم با این حجم کاری از پسش برنمیام.

بهش گفتم توی شرایط خوبی نیستم و هروقت تونست بهم زنگ بزنه. زنگ زد و براش توضیح دادم. با مهربونیش بهم آرامش داد. یه چندتا راه حل بهم داد و گفت تو همین الان آیلتس بدی ۷-۷.۵ میشی. گفتم خیلی ناراحتم به بقیه مرخصی دادن و به من ندادن. به نظرت کارمو ول کنم؟ گفت این حساسیت‌ها بین همه نیروها هست. نه کارتو ول نکن!

اون شب آروم شدم اما همچنان وقتی استرس بهم غلبه می‌کرد، به او پناه می‌بردم.

یه روز گفت فوقش نشه! یه بار دیگه امتحان میدی.

اون موقع آیلتس حدود ۲۵ تومن بود.

من گفتم آخه با این قیمت‌ها چطوری دوباره امتحان بدم. قیمت آیلتس از حقوق یک ماه منم بیشتره!

متوجه شدم از حرفم تعجب کرد که حقوق من انقدر کمه ولی به روی خودش نیاورد.

همیشه منو تشویق می‌کرد که به مهاجرت تحصیلی کانادا فکر کنم. گفت اگه بخوای می‌تونم از کالج خودمم برات پذیرش بگیرم. گفتم آخه توی مقطع ارشد زیاد فاند نیست. گفت سلف‌فاند با فول‌فاند تفاوت زیادی نداره. دانشگاه سالی ۲۰-۳۰ هزار دلاره. این مبلغی نمیشه! و من بهش فهموندم که ما انقدر پول برای دانشگاه نداریم.

شاید به نظر شما مهم نیاد، شایدم من اشتباه می‌کنم ولی من دقیقا از همین نقطه بود که حس کردم یکمی عوض شد. از وقتی که فهمید ما مثل اونا نیستیم.


گذشت. من آیلتس دادم و نتیجه‌اش اومد: ۷.۵

بهتر از نمره‌ای که می‌خواستم!

یه ویس دو دقیقه‌ای از خوشحالیم براش فرستادم و بعدش اسکرین‌شات نتیجه آزمون.

پیاممو بلافاصله سین کرد اما ویسمو گوش نداد و برخلاف همیشه که ویس می‌فرستاد، یه تکست کوتاه خشک نوشت. یادم نیست دقیقا چی نوشت. آفرین؟ خوش به حالت؟ دمت گرم؟ نمی‌دونم ولی هرچی بود، از جوابش وا رفتم.


پ.ن: حس می‌کنم زیادی دارم توصیف می‌کنم و این هی داره طولانی‌اش می‌کنه. فقط بذارید بگم لطفا زیاد به اتفاقات جالب امیدوار نباشین! این خاطره چندان جالبی نیست...

من کدوم سمت تاریخم؟ فکر کنم هیچ سمتی

ادامه پست قبل رو هی نوشتم و پاک کردم. گفتم کسی ندونه میگه این چقدر دلش خوشه وسط جنگ داره از خاطرات کراشش میگه.

پر از تناقضم. چند روز پیش در حد چند دقیقه تونستم به اینستا وصل بشم و استوری یکی از هموطنان ساکن خارج رو دیدم. ایرانیای خوشحال از جنگ عکس ترامپ رو بالا می‌بردن و آش پخش میکردن. دلم گرفت. من این شخص رو خیلی عاقل می‌دونستم و یکی از افراد تاثیرگذار زندگیمه. اگه توی ایران بودن هم از صدای بمب و موشک و لرزیدن خونه‌هاشون همین‌قدر خوشحال بودن؟

وضعیتی که توش هستیم هرچی که هست خوشحالی نداره واقعا.

ترامپ هم خیلی حرف‌ها زده که مخالف عقاید خیلی‌هاست، از تجزیه ایران، از اینکه با رهبر دینی مخالفتی نداشت و تنها چیزی که براش مهم بود همکاری با امریکا بود. مطمئنم اون ایرانی‌ها که توی اون استوری دیدم، نه تجزیه ایران رو میخواستن و نه رهبر دینی. پس چرا هنوز ترامپ رو قهرمانشون می‌دونن؟

به نظرم تاریخ با بقیه علم‌ها خیلی فرق داره. این نیست که یه قضیه اثبات بشه و همه به عنوان فکت قبولش کنن. هرکس از ظن خودش به قضایا نگاه می‌کنه و نمیشه به راحتی درست و غلط رو تشخیص داد.

من یادمه دی ماه ۹۸ چقدر برای پرواز ۷۵۲ برای حامد اسماعیلیون گریه کردم. برای چشم‌های دخترش ری‌را. برای پریسا. برای دلنوشته‌هایی که حامد اسماعیلیون در روز تولد ری‌را می‌نوشت. برای اون عکسی که بلندگو دستش گرفته بود وسط خیابون‌های کانادا، یک تنه. از جریان اعتراضات مهسا هم خیلی حمایت کرد. اما از اعتراضات دی ماه، نه اونقدر که ازش انتظار داشتن. نتیجه‌اش چی شد؟ کامنت‌های پیجش پر شده بود از انگ حکومتی بودن! و من فقط به این فکر می‌کردم که چه بر سر این مردم اومده...

منم از این کشور خسته‌ام ولی مگه رحم و مروتی توی اسرائیل سراغ داشتیم؟

این ژن پاک آریایی چی بود که فکر کردیم ما سوریه و افغانستان نمی‌شیم؟

تحلیل این اوضاع از علم و تحمل من به دوره. کاش برای سلامت خودم بهش فکر نکنم. کاش...

عشق خیالی

نمی‌دونم چرا توی این اوضاع جنگی دارم اینو می‌نویسم ولی یه ماجرایی پیش اومد که یادش افتادم و یه urge شدید حس کردم که باید بنویسم.

طولانی‌مدت‌ترین حس علاقه من، نسبت به پارتنر اسپیکینگ زبانم بود. یه کلاس آیلتس آنلاین می‌رفتم که یکی از پسرهای کلاس بهم پیام داد که اگه می‌خوای باهم اسپیکینگ تمرین کنیم. منم قبول کردم. از اون به بعد تقریبا هر روز با هم حرف می‌زدیم. کم‌کم صمیمی شدیم و بعد از چند ماه منم وابسته‌اش شده بودم. پسر خوبی بود. مهربون و حامی و امن بود و ازم تعریف می‌کرد و بهم اعتمادبه‌نفس می‌داد و مثل پسرهای دیگه سعی نمی‌کرد باهام لاس بزنه. اون مدت کانادا زندگی می‌کرد و ۸.۵ ساعت اختلاف ساعت داشتیم. خوابم شدیدا بهم ریخته بود. چون خیلی پیش می‌اومد بین ساعت ۱ تا ۵ صبح ایران بهم پیام بده و من که گوشیم همیشه سایلنت بود، گوشیمو از روی سایلنت برمی‌داشتم و می‌خوابیدم که اگه پیامی داد بشنوم!


یه روز استادمون سر کلاس بهم گفت مکانی رو توصیف کنم که معماری خاصی داره. منم داشتم کلیسای وانک رو توصیف می‌کردم. که استادمون متوجه شد من اصفهان زندگی می‌کنم و گفت کلیسای "بتلحم" زیباترین کلیسایی هست که دیده. وقتی گفتم تا حالا نرفتم (خوب شد نگفتم که تا حالا اسمشم نشنیدم!)، گفتش که یور کیدینگ! چطور خودت اونجایی و نرفتی! این از زیباترین کلیساهای جهانه! اگه به یادگیری فرهنگ‌ها علاقه نداری، لااقل بخاطر آیلتس برو! خلاصه خیلی حس بی‌فرهنگی بهم دست داد. انگار اون نماینده مجلسی بودم که نمی‌تونست "لوور" رو تلفظ کنه.

بعد از کلاس داشتم راجع به این موضوع با اون پسر همکلاسی حرف می‌زدم. که اون گفت ۱۰ سالی هست اصفهان نیومده و خیلی دلش تنگ شده و حتی سعی کرد آهنگ "دلم می‌خواد به اصفهان برگردم" معین رو بخونه. هرکی اینو می‌گفت من تعارف می‌کردم که بیاد اصفهان، چه برسه به پسر مورد علاقه‌ام! بهش گفتم و گفت که وقتی بیاد ایران حتما اصفهان هم میاد!

زندگیم زیبا شده بود! ۲۴ ساله بودم و اولین باری بود که به کسی چنین حسی داشتم. کلی لباس خوشگل بهاری خریده بودم برای زمانی که قرار بود اون بیاد! کلی جاهای دیدنی رو گلچین کرده بودم. خوراکی مورد علاقه‌ام دوغ و گوشفیله و حتما باید امتحانش می‌کرد. باید بهترین بریونی شهر رو پیدا می‌کردم.

شغلش sponsorship manager بود. راستش نمی‌دونم دقیقا چیه، فقط می‌دونم برای قرارداد بستن با شرکت‌های مختلف خیلی سفرهای کاری می‌رفت. گفت که خیلی درگیره و عید احتمالا دبی باشه. مسقط و لندن هم باید بره و اردیبهشت هم قراره بره نمایشگاه خودروی شانگهای! ولی حتما میاد اصفهان و تایمشو باهام هماهنگ می‌کنه.

پیش خودم فکر کردم نمایشگاه خودروی شانگهای چیه دیگه؟ ما که برای ماشین خریدن سایپا و ایران‌خودرو ثبت‌نام می‌کنیم و ۳۰ سال صبر می‌کنیم تحویل بدن و با چیز دیگه‌ای آشنایی ندارم.

چرا انقدر عادی از لندن حرف می‌زنه؟ من اگه می‌خواستم برم، یک سال فقط راجع بهش خیال‌پردازی می‌کردم.

صفحه اینستاگرام دوتا خواهرش رو دیده بودم و هردو پزشک بودن و در حوزه زیبایی فعالیت می‌کردن. انگار خانوادگی پولدار بودن.

یه لحظه گفتم یعنی می‌دونه من چقدر ازش پایین‌ترم؟ چرا وسط این همه درگیری زندگیش باید بیاد اصفهان منو ببینه؟ شایدم برای دیدن من نیست و فقط دلش برای اصفهان تنگ شده.

فکر کردم که اون الان از من چی می‌دونه؟ دختری که مهربونه، زبان انگلیسیش خوبه، عکس پروفایلش با پیانو توی اتاقشه، یا در سفر ترکیه و یا خندان کنار خلیج فارس!

ولی یعنی می‌دونه که برای اون سفر ترکیه یک سال پول جمع کردیم؟ می‌دونه برای خرید پیانو وام گرفتیم؟ می‌دونه که انگلیسی تنها هنر منه؟ فکر نکنم!


چرا نوشته‌ام انقدر طولانی شد؟ از پست‌های سریالی متنفرم و می‌خواستم توی یه پست سر و تهشو هم بیارم اما طولانی‌تر از چیزی شد که انتظارشو داشتم. برای این که بیش از این طولانی نشه، فعلا تا همینجاشو منتشر می‌کنم. بعدا میام بقیه‌اشو می‌نویسم که اگه خدا بخواد توی ذهنم هم پرونده‌اشو ببندم.

تفاهم‌های بنیادین در جنگ!

اتاق من دوتا پنجره داره. یه طرف هم کمد دیواری و پیانو  هست. اینه که تختمو هر جا که بذارم زیر پنجره است.

پریشب با صداهای انفجار دور و لرزش شیشه‌ها از خواب بیدار شدم. بین خواب و بیداری گفتم حالا چیکار کنم؟ برم توی هال بخوابم؟ نه، حالشو نداشتم از جام بلند شم. طی یک اقدام کوبنده پتو رو کشیدم روی سرم که اگه شیشه‌ها ریخت، صورتمو کاور کردم باشم!

فرداش رفتم سر کار، حدیث داشت برام تعریف می‌کرد که بالای تختش یه تابلو هست و شب که اومده بخوابه دیده حالشو نداره بلند شه اینو برداره. برای همین سرشو با پتو پوشونده! گفتم ا تو هم؟! منم براش تعریف کردم و به این تنبلی و حماقتمون کلی خندیدیم.

باید برگردم به زندگی

مجبور شدم پناه بیارم به اینجا.

نوشتن توی تلگرام رو ترجیح می‌دادم چون می‌تونستم راحت‌تر از روزمرگی‌هام بنویسم و راحت‌تر عکس و موسیقی‌های خاطره‌انگیزم رو آپلود کنم. ولی خب چاره چیه؟

مجبورم بنویسم تا کمی آروم بشم و بفهمم دارم با زندگی چیکار می‌کنم.

وقتی خواستم دوباره اینجا بنویسم، رفتم نوشته‌های قبلیم رو خوندم و از خیلی‌هاش خجالت کشیدم و بعضیاشو حذف کردم. نسبت به اون روزها خیلی بزرگ‌تر شدم. خیلی عوض شدم. شاید... یه سری آدم‌هایی که جونم براشون می‌رفت، دیگه برام ارزشی ندارن و تعجب می‌کنم از افکار کودکانه اون زمانم.


به خودم اومدم دیدم مدت‌هاست دارم اوضاع جامعه و این فشار روانی رو بهانه می‌کنم و به خودم حق می‌دم اگه فقط میرم سر کار و بقیه‌اشو به بطالت می‌گذرونم اما ظاهرا روزهای عادی ایرانی‌جماعت همیشه قراره همین‌قدر پرتنش باشه و نمیشه تا ابد زانوی غم بغل کنم. اونم توی صحنه‌ای که ما فقط عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی هستیم.


باید بیش‌تر درس بخونم. امیدوارم سال دیگه آماده بشم که اون آزمون رو بدم.

این روزها فیدیبو خیلی کمکم کرد. کتاب صوتی "کلیدر" رو خیلی دوست داشتم. تازه به اواخر جلد ۲ رسیدم. می‌ذاشتم پخش بشه و حین گوش دادن بهش اتاقمو مرتب می‌کردم.


هر جا میرم نظرات و پیش‌بینی‌های زیادی پیرامون این اوضاع می‌شنوم و راستش اکثرشون اشتباه از آب درمیان. انقدر آتیش دو طرف تنده که نمیشه با کسی حرف زد. من اما... نمی‌فهمم چه اتفاقی داره برامون می‌افته. فقط بهم ثابت شده هیچکس صلاح مردم عادی رو نمی‌خواد.

خیلی وقت پیش یه کتاب متنی توی فیدیبو خریدم. به اسم "ما چگونه ما شدیم" از زیباکلام. راستش انقدر زندگی‌مون روی دور تند بوده و مدام اسکرول کردیم و هر سوالی داشتیم با یک سرچ بهش رسیدیم که کار آرومی مثل کتاب خوندن خیلی برام سخت شده. ولی شروع کردم بخونمش. حس می‌کنم جواب یه سری از سوالاتم رو خواهد داد که چرا یه سری کشورها با جنش‌های اصلاح‌طلبی انقدر پیشرفت کردن و ما چطور انقدر عقب موندیم...