Pensieve
Pensieve

Pensieve

The Forget-me-not Fairy

So small, so blue, in grassy places
My flowers raise
Their tiny faces

By streams my bigger sisters grow
And smile in gardens
In a row

I’ve never seen a garden plot
But though I’m small
!Forget me not

سال 1401

عید امسال، برخلاف سال‌های اخیر، خیلی انگیزه دارم. خیلی هدف دارم.

۱- مهم‌ترینش درس خواندن است. ICU، کودک بیمار و مطالب کارآموزی روان.

۲- هدف مهم بعدی: ورزش! برای این‌جور مواقع اپلیکیشن Keep Yoga و چنل یوتوب Mad Fit خیلی به دلم می‌نشیند.

۳- هدف مهم بعدی: مقاله! ماه‌ها پیش یکی از آشنایان بحث همکاری من در نوشتن یک مقاله را پیش کشید. که از قضا همین فرد مشوق اصلی من در انتخاب رشته‌ی پرستاری با هدف مهاجرت بود و الان چقدر ازش ممنونم. فردی با کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران و رتبه‌ی اول آزمون وکالت و چند سال بعدش هم رتبه‌ی اول آزمون قضاوت و سابقه‌ی نوشتن چندین مقاله... می‌دانم سرش خیلی شلوغ است، دو شغل انرژی‌بر در دو شهر متفاوت دارد، برای دکترا می‌خواند، همین الان هم چند مقاله را با هم شروع کرده و نمی‌دانم کی قرار است به مقاله‌ی خودمان برسیم. اما خب اعتماد چنین فردی برایم خیلی معنی‌ها دارد و از دستش نخواهم داد. یکی از برنامه‌های عیدم این است که تا می‌توانم راجع به این موضوع بخوانم.

۴- هدف مهم بعدی: لذت بردن! هیچ‌وقت با دید و بازدید میانه‌ی خوبی نداشته‌ام اما این‌روزها به قدری از ارتباطات خانوادگی‌ام کم شده که همین هم به نظرم لذت‌بخش می‌آید. هم‌چنان هری پاتر را به انگلیسی می‌خوانم و گوش می‌دهم و سعی می‌کنم عادت زیبای حافظ خواندن و سریال دیدن را در خودم احیا کنم.

Forget-me-not

از کی لذت بردن را فراموش کرده‌ام؟

که بروم برای خودم آش رشته یا بستنی بخرم، بنشینم کنار زاینده رود یا روی پله‌های زیر پل، کفش و جوراب‌هایم را در بیاورم، جای کش جوراب را با دست‌هایم نوازش کنم و پاهایم را آرام به جریان و خنکی آب بسپارم... آبی که دوباره و صدباره از آن محروممان کردند...

از آخرین باری که دیوان حافظ می‌خواندم و تحلیل‌های افراد مختلف را در گنجور زیر و رو می‌کردم، چقدر گذشته؟ از خواندن عاشقانه‌های وحشی بافقی چطور؟

چرا فراموش کرده‌ام برای خودم چای سبز و زنجبیل و نبات دم کنم و به کروسان شکلاتی‌ام با لذت گاز بزنم و پاهایم را بگذارم روی میز و با فراغ بال F.R.I.E.N.D.S ببینم؟

زمستان امسال حتی یادم رفت بروم سامان یا شهرکرد، با آرش و اشکان و دایی‌ام برف‌بازی کنم!

بارها با دوستانی که تعدادشان از انگشت‌های یک دست هم کمتر است، خواستیم قرار تور اصفهان‌گردی، کافه، میدان نقش جهان یا چهارباغ و شهر کتاب بگذاریم و نشد.

اصلا من از کی انقدر تنها شدم؟ فکر کنم از اولِ اول... اما انگار آن‌وقت‌ها انقدر توی ذوق نمی‌زد!

کاش لااقل می‌توانستم خودم را بغل کنم و کنارش بنشینم که این‌قدر بی‌رحمانه تنها نباشد...

عنوان نوشت: Forget-me-not نام یک پری و یک گل به نام "فراموشم نکن" است! اگر در کودکی کتاب "راز پری‌ها" را خوانده باشید، می‌دانید از چه حرف می‌زنم.

عکس نوشت: مربوط به نمی‌دونم چند سال قبل!

امان از جهل والدین

بیمار به خاطر عوارض بعد از ترک مواد مخدر، در بخش روان‌پزشکی بستری شده بود. 

ازش پرسیدم از کی مواد مصرف می‌کردین؟

گفت از ۷ سالگی...

مدت‌ها بود انقدر متعجب نشده بودم.

گفت پدر و مادرم هم معتاد نبودن. بخاطر این‌که از ۷ سالگی دیابت گرفتم، بهم تریاک می‌دادن که بخورم! من می‌ریختمش توی باغچه و مامانم که دید باهام دعوا می‌کرد و...

صحبت‌های بیمارم خیلی به دلم می‌نشست و چقدر سخت بود... چقدر سخت بود آسیبی که والدین جاهل بهش رسونده بودن. حس حسرت توی صداش مشهود بود. نمی‌دونم بقیه هم مثل من گاهی با خودشون فکر می‌کنن اگه فقط یکم خوش‌شانس‌تر بودم، چی می‌شد؟ 

کاش لااقل به خودش حق می‌داد که از پدر و مادرش کینه به دل داشته باشه. اما مدام می‌گفت چون فوت کردن، نمی‌خوام پشت سرشون حرف بزنم. این حسِ شبیه عذاب وجدان از کجا می‌اومد؟

با موسیقی درمانم کن

بیمارستان روان می‌تونه جای عجیبی باشه. موسیقی درمانی هم برای من ترکیبی از لذت و بغض، آرامش و طوفان بود.  دو بیمار روی صندلی‌های راک تاب می‌خوردند و غرق در موسیقی بودند. یک نفر با لبخندِ زیبا ارگ می‌زد و یک نفر می‌خواند:

"دریا دریا دریا من با تموم دردا آرزو می‌کنم

کاشکی دوباره فردا عشقمو ببینم کنار موجا"

به درخواست یکی از بیمارها که پایین نشسته بود آهنگی از ابی خوند:

"کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری

دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری

شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره..."

و من دیدم که یکی از حضار اشک‌هاشو پاک کرد...

آقای خواننده به یکی از بیماران اصرار کرد بیاد بخونه. اولش قبول نکرد، بهش می‌اومد خیلی خجالتی باشه ولی در نهایت از صندلی راک بلند شد و نشست پشت میکروفن و شروع کرد به خوندن.

و دیدم که یک نفر هم داشت قلب منو چنگ می‌زد و خدا رو شکر که ماسک بود و پنهان کردن بغض راحت‌تر...