از خودم راضی نیستم
از اینکه حتی در برابر ظلم و ناحقیهای کوچکی که در حقم میشود سکوت میکنم صرفا چون حوصله جر و بحث و سروکله زدن ندارم
چند ترم پیش نمره زبان تخصصی ام که وارد کارنامه شد، خیلی کم بود
نمیدانم ۱۵ یا ۱۶
اعتراضم را در سامانه به صورت مجازی ثبت کردم به این خیال که پیگیری خواهد شد
نشد. من ماندم و نمره ۱۵ که ثبت نهایی شده بود
کسی که شرمم میآید اسم استاد را رویش بگذارم طوری ناپدید شده بود انگار نه انگار که زمانی وجود داشته
پیش مدیر گروه رفتم
از لحن تحقیرآمیزش خوشم نیامد
باز هم بیخیال شدم
خودم را دلداری دادم که این بار اشکالی ندارد و نمیگذارم تکرار شود
اما تکرار شد
توان توضیح بیشتر ندارم
من ماندهام و یک دنیا سرزنش که سر خودم آوار کرده ام
دلم برای اونایی که رفتند و "وبلاگی با این آدرس پیدا نشد" شدند تنگ شده
دلم برای ح.ق، حسنا تنگ شده
دلم برای غزل تنگ شده
وبلاگ نزده بودم که توییتر وار توش بنویسم
دلم برای وبلاگ نوشتن واقعی تنگ شده
دختر کوچولوی من
دلت چی میخواد عزیزم؟
چیکار کنم که اونی که تو دلت میخواد رو نمیتونیم به زور اسیر کنیم؟
حالا که نمیشه چیکار کنم تو ناراحت نباشی؟
من بلد نیستم دلکم
یعنی اگه حواس خودمونو با پایتون و زبان فرانسه و سریال ونزدی و کتاب مردی به نام اوه پرت کنیم، حالمون خوب میشه؟
اصن مگه مجبوریم حالمون خوب باشه؟
اشکالی نداره دلکم. با اینم کنار میاییم... یه جوری... یه روزی...
بازم فقط خودم موندم و خودت
اشکالی نداره مگه نه؟
ما به تنهاییمون عادت داریم مگه نه؟
بیا بغلت کنم... نه... بغل نه... منو یاد اون میندازه...
بیا ببوسمت
بیا اشکاتو پاک کنم قلبکم
بیا عزیزم
اونا به امشب میگن شب آرزوها؟ تازه امروز روزه هم بوده؟ این همه حال معنوی... و نتونسته انقدر مهربون باشه که وقتی میبینه دارم بال بال میزنم به پیامم جواب بده؟
اشکالی نداره گلکم
بیا محکم بگیرمت تو بغلم که انقدر بیقرار نباشی
بیا عزیزم