Pensieve
Pensieve

Pensieve

از دست دادن یک تکه از زندگی

از وقتی حدیث از محل کارم رفته، محل کارم مزخرف‌تر از قبل به چشمم میاد.

خدایا چقدر دلم براش تنگ شده...

من دوست داشتم عصرهای جمعه برم سر کار چون خلوت و آرومه و کارمون سبک‌تره. وقتایی که با حدیث جمعه‌ها شیفت بودیم و بیکار می‌شدیم می‌نشستیم از همه چی حرف می‌زدیم. شخصیت همه رو تحلیل می‌کردیم. از گذشته می‌گفتیم. از آینده. از چیزای مسخره. از دغدغه‌های جدی. نمی‌دونم چطوری حرفامون هیچ‌وقت تموم نمی‌شد.

اما الان جمعه‌ها برام دلگیره. هیچ‌جوره نمی‌گذره. بیکار که می‌شم خوابم می‌گیره و به زور خودمو بیدار نگه می‌دارم.

هنوز هر اتفاقی می‌افته براش تعریف می‌کنم، هنوز گاهی میریم بیرون ولی اون زمان یه روز درمیون می‌دیدمش و الان هرچقدرم باهاش حرف بزنم جای اون همه وقتی که اون زمان با هم می‌گذروندیم رو نمی‌گیره.

روز آخر کارش اونجا براش یه کادو بردم ولی داخل بخش نرفتم. حوالی اذان مغرب بود و توی ماه رمضان. حدیث روزه می‌گرفت. بهش پیام دادم وقتی افطار کردی بهم پیام بده. یه ربع بعد جواب داد که افطار کردم. بهش گفتم که بیا دم بخش. اومد. گفت دیوونه چرا نگفتی اینجایی، فکر کردم می‌خوای زنگ بزنی. کادو رو بهش دادم. گریه‌اش گرفت. گریه‌ام گرفت. بغلش کردم. بین گریه خنده‌ام هم می‌گرفت. فکر کنم بدنم نمی‌دونست با اون ناراحتی چیکار کنه.

الان همه چیز همونه، جز حضور اون آدمی که باعث می‌شد نفهمی زمان چطور می‌گذره. من موندم و این آدمایی که بدون تو، تحمل کردنشون خیلی سخت شده.

آخه کی با تو حرف زد؟

داشتم به همکارم می‌گفتم از پسرایی که فوتبال نمی‌بینن خوشم نمیاد، حس می‌کنم زندگی درونشون مُرده.


یکی از اون طرف دراومد با لحن تند گفت "حرفت خیلی زشت بود، دقت کردی؟ الان به من توهین کردی!"

گفتم "بابا دارم می‌گم پسر، تو مگه پسری؟"

می‌فرمایند که "پس الان به شوهرم توهین کردی!!!"

میگم "تو که گفتی شوهرت فوتبال دوست داره"

میگه "ولی خب من دوست ندارم"

و این بحث ادامه دارد...


بابا من دارم از سلیقه خودم میگم. چیکار تو و شوهرت دارم؟!

مردم اسکل شدن بخدا

Mavie

یوتوبم پر شده از ویدیوهای بچه‌های نیمار به خصوص Mavie

چقدر این بچه کیوتهههه

مدل موهاش که دوتا گوجه کردن یا گل سر و پاپیون زدن به موهاش، دستبندهای ظریف گوگولیش، حتی لباسی که روز به دنیا اومدنش بهش پوشونده بودن با اون یقه دالبریش.

حس می‌کنم اگه در آینده دختردار نشم یکی از لذت‌های بزرگ زندگی رو از دست می‌دم!

دلخوشی‌های کوچک

خوشحالم امروز رفتم کتابخونه. یه دوست ۱۲ ساله پیدا کردم! سنمو که پرسید، گفتم داره ۲۶ سالم میشه. گفت اوووو از دو برابر سن منم بیش‌تره.

خیلی شیرین‌زبون بود و برق که قطع شد و همه رفتن، ما کلی حرف زدیم.

قدرت تکلم این بچه از من بیش‌تر بود. دلم می‌خواست برسونمش ولی چون خیلی بچه بود، کار درستی نبود. گفتم اگه بدون اجازه خانواده‌اش این کارو کنم، نگران میشن که بچه‌شون سوار ماشین یه غریبه شده.

سوییچ رو زدم که سوار ماشین بشم، چشماش گرد شد گفت یعنی خودت؟؟؟ گفتم بچه من ۲۶ سالمه، رانندگی بلدم. گفت ولی بهت کمتر می‌خوره!

با حرف زدن با این بچه و شنیدن دغدغه‌های کوچولوش حالم یکم بهتر شد بعد از گذروندن این ماجراهای موجودات سمی سر کارم.


پ.ن: باز یادم افتاد چقدر دلم بچه می‌خواد. ولی به پیدا کردن باباش اصلا نزدیک نیستم. 

برای زنده موندن، نه برای زندگی کردن

دو سه ماهه می‌خوام پول بذارم برای یه گردنبند ۱.۵ گرمی اما هربار یه خرجی پیش میاد که ضروری‌تر باشه. این ماه هم دارم این پول رو میدم جای دوربین ثبت وقایع خودرو. بخاطر تهدیداتی که سر کار شدم و مسئول احمقمون که به بدترین شکل ممکن با این قضیه برخورد کرد.

خدا لعنت کنه کسانی رو که جان و مال مردم رو تهدید می‌کنن