وقتی جنگ شروع شد، وقتی دیدم چقدر دارم عذاب میکشم، وقتی دیدم اون جماعت تحصیلکرده مهاجر دارن از جنگ دفاع میکنن، گفتم شاید مشکل از منه که مثل اونا در پس این ویرانیها آزادی نمیبینم، گفتم شاید مشکل از منه که به اندازه کافی تاریخ و سیاست نمیدونم. شروع کردم به مطالعه، شروع کردم به گشتن دنبال این سوال که چی شد که اینطوری شد. فکر میکنم به یه جوابهایی هم رسیدم و ذهنم نسبت به چهار ماه پیش خیلی بازتر شده.
اما... بذارید با مثال بگم: مثلا من ریاضی رو در این حد میدونم که دو به اضافه دو میشه چهار. گیرم که برم حجم فلان شکل خاص رو با استفاده از انتگرال سه بعدی به دست بیارم، اما این تغییری در جواب دو به اضافه دو ایجاد نمیکنه. اون بازم میشه چهار.
یه چیزایی انقدر مشخصه، انقدر ابتداییه، انقدر ساده است که حتی مطالعات پیچیدهتر تغییری در اونها ایجاد نمیکنه و سادهترین قضاوت انسانی به کشتن کودکان میگه نه! من بین کتابها دنبال چی میگردم؟ هیچ دلیلی نمیتونه اینو توجیه کنه...
ترامپ بین حرفاش به یه خبرنگار گفت کار هرکی بوده عمدی نبوده، اشتباه پیش میاد! اشتباه؟ تو باور میکنی؟
جنگ تموم شد. رهبرها دست دادن. اپوزیسیون پول و توجهش رو گرفت. ما موندیم و ویرانیها. کودکانی که زندگی نکردن. کارکنانی که بیکار شدن. و کشوری که از درون، بیش از همیشه، با دودستگی عمیق خستهکننده ترک خورده.