-
حقیقت تلخ
چهارشنبه 25 مرداد 1402 15:13
وقتی استعلاجی هستی احوالپرسی همکارها از روی دوستی نیست میخوان ببینن کی تن لشت رو برمیگردونی توی شیفتا
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 مرداد 1402 00:23
باران به شدت گریه میکنه و از مامانش شاکیه که "چرا اسم بچههاتو گذاشتی بهار و باران ؟ من میخواستم اسم بچههامو بذارم بهار و باران!"
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 مرداد 1402 00:16
دردناکترین حسم توی بخش اطفال وقتی بود که موقع ارزیابی اولیه از یه بچه ۱۵-۱۶ ساله میپرسیدم متاهلی یا مجرد؟ و عادی بود اگه میشنیدم بگن متاهل وقتی رفتم از یکیشون آزمایش بگیرم، توی پرونده دیدم دکتر جزو آزمایشاتش بلاد گروپ (BG) هم نوشته بود، یعنی اون حروف b و g برای این سن معنی دیگهای برام تداعی نمیکرد. چون دیدم درد...
-
متولد ۹۰
یکشنبه 22 مرداد 1402 10:59
بهار تیزهوشان قبول شده اون یکی خالهام داره خودکشی میکنه که ثابت کنه بهار تیزهوش نبوده ولی جدی این بچه چه زود بزرگ شد من به دنیا اومدنشو یادمه، اون ۱۳ بهدری که توی خونهی اونا گذشت رو یادمه، اون لباس هندونهای و لباس کفشدوزکی که میپوشید رو یادمه، حتی وقتی که به خودش جیش میکرد رو یادمه! حالا دهه نودی ها دارن وارد...
-
رو مخ
شنبه 21 مرداد 1402 16:47
یه بار بهم گفت داییم توی امریکا هوم کِر داره و اون میتونه بهت جاب آفر بده. وقتی مدرکتو گرفتی برای امریکا اقدام 'میکنیم'. از اینکه فعل جمع به کار برد عصبی شدم. فقط مونده با این بخوام اقدام کنم. حیف که یادم نبود بگم تو که داییت هوم کر داره، چرا برای خواهرت که گفتی پرستاره افتاده بودی دنبال قاچاقچی که بره آلمان پناهنده...
-
تمام رومخیهای دنیا قبل تو سوتفاهم بود
شنبه 21 مرداد 1402 16:21
معنی توجهش رو نمیفهمم نمیفهمم با همه همینه، یا میخواد توجه منو جلب کنه فقط میدونم که حالم ازش بهم میخوره وقتی وسط کلاس میره آب بخوره بعدش یه لیوان آب هم میاره میذاره جلوی من، دلم میخواد بزنم تو سرش! اما به روی خودم نمیارم و اون لیوان آب هم تا آخر کلاس دست نخورده میمونه و آخر کلاس خودش برش میداره. فقط اون لحظه با...
-
انتقام
شنبه 21 مرداد 1402 14:08
حالا که فکر میکنم منم فقط از بدیهاش اینجا نوشتم! پس اشکالی نداره اگه اونم فقط در وصف بدیهام نوشته باشه حالا حس بهتری دارم
-
میس پرگرین رو کی برام میخری؟
شنبه 21 مرداد 1402 13:57
دارم کتابشو میخونم/گوش میدم بیشتر از یک ساله که عادت کردم همه کارهای کاغذیام رو با آیپد انجام میدم. چرک نویس، جزوه نوشتن و کتاب خوندنم با آیپده. حتی وقتایی که نسخه چاپی کتابی رو خریدم دیدم نمیتونم باهاش کنار بیام و رفتم توی نت دانلودش کردم و توی گوشی یا تبلت خوندمش. وقتی تصمیم گرفتم میس پرگرین رو بخونم اول توی...
-
مرحله دوم: خشم!
شنبه 21 مرداد 1402 13:07
انگار خشم برای من فاز دوم نیست. فاز چهارمه! من مرحله انکار و چانه زنی و افسردگی رو قبلش پشت سر گذاشتهام. الان اما خیلی خشمگینم! گاهی دلم میخواد اینجا بود که تا میتونستم داد میزدم اون خیلی چیزا رو دروغ گفته بود اما بعد از این که بهم اعتماد کرد و حقیقت رو گفت هیچ وقت این قضیه رو تو سرش نزدم، سرزنش نکردم. وقتی دیدم...
-
شوخی شوخی جدی شد
سهشنبه 17 مرداد 1402 20:08
دلم سفر میخواست چند روز پیش به آیدا گفتم بریم اطراف شهرکرد که هم خنک باشه و هم نزدیک گفت باشه بریم بعد دیدیم اگه بخواییم بریم اون شهرای مورد نظر من، هم رفتوآمد سخته و اتوبوس درست و حسابی هر موقع بخوایم پیدا نمیشه و هم یه اقامتگاه پیدا کردن سخته و هم اونجا بدون ماشین باشیم سخته گفتم خب پس با تور بریم آیدا گفت باشه...
-
شنا
چهارشنبه 4 مرداد 1402 10:01
دارم شنا یاد میگیرم برام سخته عضلاتم رو شل بگیرم پیشرفتم کنده ولی لااقل هر جلسه یه پیشرفتی کردم دیروز جلسه پنجم بود و مربیمون مجبورم کرد چندین بار بپرم توی آب حتی در عمیقترین نقطه با قمقمه کرال پشت میرم دوچرخه رو هنوز خوب یاد نگرفتم و مدام آب میاد تا دهنم و منم هول میشم و بیهوده دست و پا میزنم و بیشترین مواقع هم که...
-
۲۲ سالگی قشنگم
پنجشنبه 8 تیر 1402 00:48
چه سال سخت و ملس و قشنگی بودی برای من عذاب وجدان دارم که بگویم قشنگ چون پر از خونهای عزیزی بود که روی زمین چکید با تو پایتون یاد گرفتم فرانت اند یاد گرفتم با تو اولین حقوق چندرغازم را گرفتم با تو با پول چند ماه آویز طلای میناکاری شده را خریدم با تو فرانسه یاد گرفتن را شروع کردم بذار یواشکی اعتراف کنم که تا پارسال...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیر 1402 00:17
بعد از ۲۰ سالگی دیگه حس خوبی به تولدم نداشتم وقتی بچه بودم ۲۰ سالگی رو نقطه عطف زندگی میدونستم فکر میکردم اون موقع دیگه مسیر زندگیم شکل گرفته و میدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم فکر میکردم دیگه زبان انگلیسیم به سطح آیلتس ۷.۵ و بالاتر رسیده، یه زبان دیگه رو شروع کردم، رانندگی بلدم، مسیر شغلیم برام مشخصه و... همین چیزای...
-
حق دادنی نیست. گرفتنی است.
شنبه 15 بهمن 1401 22:52
از خودم راضی نیستم از اینکه حتی در برابر ظلم و ناحقیهای کوچکی که در حقم میشود سکوت میکنم صرفا چون حوصله جر و بحث و سروکله زدن ندارم چند ترم پیش نمره زبان تخصصی ام که وارد کارنامه شد، خیلی کم بود نمیدانم ۱۵ یا ۱۶ اعتراضم را در سامانه به صورت مجازی ثبت کردم به این خیال که پیگیری خواهد شد نشد. من ماندم و نمره ۱۵ که ثبت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 بهمن 1401 09:33
دلم برای اونایی که رفتند و "وبلاگی با این آدرس پیدا نشد" شدند تنگ شده دلم برای ح.ق، حسنا تنگ شده دلم برای غزل تنگ شده وبلاگ نزده بودم که توییتر وار توش بنویسم دلم برای وبلاگ نوشتن واقعی تنگ شده
-
قلب من یک دختر است
دوشنبه 10 بهمن 1401 21:26
دختر کوچولوی من دلت چی میخواد عزیزم؟ چیکار کنم که اونی که تو دلت میخواد رو نمیتونیم به زور اسیر کنیم؟ حالا که نمیشه چیکار کنم تو ناراحت نباشی؟ من بلد نیستم دلکم یعنی اگه حواس خودمونو با پایتون و زبان فرانسه و سریال ونزدی و کتاب مردی به نام اوه پرت کنیم، حالمون خوب میشه؟ اصن مگه مجبوریم حالمون خوب باشه؟ اشکالی نداره...
-
اشکالی نداره قلبکم
پنجشنبه 6 بهمن 1401 22:23
بازم فقط خودم موندم و خودت اشکالی نداره مگه نه؟ ما به تنهاییمون عادت داریم مگه نه؟ بیا بغلت کنم... نه... بغل نه... منو یاد اون میندازه... بیا ببوسمت بیا اشکاتو پاک کنم قلبکم بیا عزیزم اونا به امشب میگن شب آرزوها؟ تازه امروز روزه هم بوده؟ این همه حال معنوی... و نتونسته انقدر مهربون باشه که وقتی میبینه دارم بال بال...
-
حس متفاوت به تبریک تولد
یکشنبه 30 مرداد 1401 00:36
هیچوقت اینکه کسی زادروزم را تبریک بگوید یا نه، برایم مهم نبود. اما امسال... هنوز یک ساعت هم از روز تولدم نگذشته و بیشترین فکرم این است که او یادش هست؟ تولدم را تبریک خواهد گفت؟ اگر نگفت چه؟ باید به روی خودم نیاورم یا با زبان خوش بگویم که انتظار دارم تولدم را یادش بماند یا طبق معمول لحنم بازجویانه و طلبکارانه خواهد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 خرداد 1401 13:04
کلاس اندیشه اسلامی ۲ برای من خیلی کلاس جذابی بود. استاد خوبی داریم که با وجود اینکه آخونده، تندرو نیست و با عقاید مخالف خیلی خوب برخورد میکنه. تا حالا دو تا کرسی آزاد طی این کلاس برگزار شده. یکی راجع به تبعیض جنسیتی و یکی راجع به تقدس در دین. اولی راجع به تبعیض جنسیتی بود و باید بگم واقعا از پسران نسل جدید ناامیدم...
-
Like the Snitch
یکشنبه 11 اردیبهشت 1401 23:06
صدای ضبط شده را دوباره و صدباره گوش میکنم. دخترک دوباره و صدباره فریاد میزند: ولم کن دیگه! ولم کن! استیصال در صدایش موج میزند. دوباره و صدباره اشکهایم جاری میشود. هیچوقت اوضاع باب میلم نبوده. زمانی که نیاز داشتم کسی باشد و رهایم نکند کسی نبود و زمانی که نیاز دارم آزاد و رها باشم، همیشه کسی هست که طنابهایش را...
-
توی تاریکی
چهارشنبه 3 فروردین 1401 01:17
تا سه روز بعد از عمل، چشمام به شدت به نور حساس شده بود. شبها چراغهای اتاقم رو روشن نمیکردم. حتی نوری که از پایینِ در اتاقم وارد میشد آزارم میداد و جلوش یه چی میگذاشتم که نور وارد نشه. حوصلهام توی اون تاریکی مطلق سر رفته بود. نمیدونستم چطوری خودم رو سرگرم کنم. تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید. کتاب صوتی هری پاتر...
-
The Forget-me-not Fairy
پنجشنبه 26 اسفند 1400 09:35
So small, so blue, in grassy places My flowers raise Their tiny faces By streams my bigger sisters grow And smile in gardens In a row I’ve never seen a garden plot But though I’m small !Forget me not
-
سال 1401
چهارشنبه 25 اسفند 1400 22:00
عید امسال، برخلاف سالهای اخیر، خیلی انگیزه دارم. خیلی هدف دارم. ۱- مهمترینش درس خواندن است. ICU، کودک بیمار و مطالب کارآموزی روان. ۲- هدف مهم بعدی: ورزش ! برای اینجور مواقع اپلیکیشن Keep Yoga و چنل یوتوب Mad Fit خیلی به دلم مینشیند. ۳- هدف مهم بعدی: مقاله ! ماهها پیش یکی از آشنایان بحث همکاری من در نوشتن یک مقاله...
-
Forget-me-not
چهارشنبه 25 اسفند 1400 21:18
از کی لذت بردن را فراموش کردهام؟ که بروم برای خودم آش رشته یا بستنی بخرم، بنشینم کنار زاینده رود یا روی پلههای زیر پل، کفش و جورابهایم را در بیاورم، جای کش جوراب را با دستهایم نوازش کنم و پاهایم را آرام به جریان و خنکی آب بسپارم... آبی که دوباره و صدباره از آن محروممان کردند... از آخرین باری که دیوان حافظ...
-
امان از جهل والدین
دوشنبه 23 اسفند 1400 21:48
بیمار به خاطر عوارض بعد از ترک مواد مخدر، در بخش روانپزشکی بستری شده بود. ازش پرسیدم از کی مواد مصرف میکردین؟ گفت از ۷ سالگی... مدتها بود انقدر متعجب نشده بودم. گفت پدر و مادرم هم معتاد نبودن. بخاطر اینکه از ۷ سالگی دیابت گرفتم، بهم تریاک میدادن که بخورم! من میریختمش توی باغچه و مامانم که دید باهام دعوا میکرد...
-
با موسیقی درمانم کن
دوشنبه 23 اسفند 1400 19:04
بیمارستان روان میتونه جای عجیبی باشه. موسیقی درمانی هم برای من ترکیبی از لذت و بغض، آرامش و طوفان بود. دو بیمار روی صندلیهای راک تاب میخوردند و غرق در موسیقی بودند. یک نفر با لبخندِ زیبا ارگ میزد و یک نفر میخواند: "دریا دریا دریا من با تموم دردا آرزو میکنم کاشکی دوباره فردا عشقمو ببینم کنار موجا" به...
-
آخر من آدم بده شدم!
یکشنبه 22 اسفند 1400 18:51
کم اوردم. قصد نداشتم پیام بدم اما تصمیمم اونقدر سست بود که پیام دادنش مقاوتم رو شکست. به روی خودش نیاورده بود که اتفاقی افتاده. اما من به روی خودم اوردم. بهم گفت زبونت از زهر هم تلختره در حالی که من فقط حرفای خودشو تکرار کرده بودم. اگه هم چیزی به نظرش تلخ میاومد، در درجهی اول باید یه نگاه به حرفای خودش میانداخت....
-
همسفر
جمعه 20 اسفند 1400 17:09
برو ای روح من آزرده از تو ترک کن ما را که من در باغ تنهایی ب بویم عطر گلهای رهایی را برو ای ناشناس آشنای من که در چشمت ندیدم آفتاب آشنایی را تویی از دودمان من ولی دود از دمار من برآوردی به چشمم تیره کردی روزهای روشنایی را من از آغاز میلاد تو همراهت سفر کردم پس از یک عمر دانستم سفر با مردم نامرد دشوارست سفر با همهره...
-
سگ سیاه گاز میگیرد...
شنبه 27 شهریور 1400 10:13
گریههای بیدلیل آخر شب... بیهدفی... حوصله نداشتن حتی برای کارهای مورد علاقهام... تنبلی کردن برای مرتب کردن اتاقم و رسیدگی به خودم... ورزش نکردن... درس نخوندن... هاپوی سیاه گاز گرفته. باید هرطور شده به خودم کمک کنم از این حال دربیام.
-
مثل حس چندلر به Thanksgiving
شنبه 30 مرداد 1400 22:57
امروز تولدمه. از کسی هم انتظار تبریک و جشن و کیک و کادو ندارم. قبلترها خیلی ذوق داشتم ها؛ اما چندین بار چنان خاطرات بدی از تولدم برام به جا موند که الان چندین ساله که هیچ حس خاصی ندارم و حتی گاهی برام عذابآور میشه. امیدوارم یه زمانی تولد برای من هم یه تجربهی باحال بشه... امشب میخوام برای خودم wishlist بنویسم،...