Pensieve
Pensieve

Pensieve

عسل چه موهبت شیرینی بود که یهو توی زندگیم افتاد...

منطقی، باهوش، زیبا، اجتماعی، مهربان، شاد، خوش‌برخورد

همه چیزهایی که من هرگز نمی‌تونستم باشم


اینجا اعتراف میکنم که من با دوستی‌اش پز هم میدادم. شاید نشه گفت پز ولی یه حس غروری بهم دست میداد

خیلی به موقع وارد زندگیم شد

اما خیلی زود هم به  کشوری خواهد رفت که مقصد من نیست

چرا دنیا انقدر بزرگه؟

مگه من چندتا هم‌رگ و ریشه میتونم پیدا کنم که هرکدومو اینطوری بخوام از دست بدم؟

خدایا میخوام برم سر کار

میخوام برم دانشگاه

این بیکاری داره منو می‌کُشه

اونقدرا هم بیکار نیستما

دارم کلاس شنا و پیانو و فول استک میرم

ولی به یه چی بیش از این‌ها احتیاج دارم

مینا مینا مینای من؟

میدونم یه روزی بعد مدت‌ها شاید اینو بخونی

میدونم شاید اون موقع از سختی‌های دوران طرح به ستوه اومده باشی

از زندگی توی شهری که انتخاب کردی خسته شده باشی

از درهم تنیده شدن لیسانس جدید و شروع شغل تمام وقت کلافه شده باشی

من خیلی فکر کردم

سعی کردم منطقی‌ترین راه رو انتخاب کنم

فقط بخاطر خود خود تو

صلاح نیست اصفهان بمونیم...

کوچ کردنمون زودتر از انچه فکر میکردم باید شروع بشه

قوی بمون عزیزم باشه؟