Pensieve
Pensieve

Pensieve

Forget-me-not

از کی لذت بردن را فراموش کرده‌ام؟

که بروم برای خودم آش رشته یا بستنی بخرم، بنشینم کنار زاینده رود یا روی پله‌های زیر پل، کفش و جوراب‌هایم را در بیاورم، جای کش جوراب را با دست‌هایم نوازش کنم و پاهایم را آرام به جریان و خنکی آب بسپارم... آبی که دوباره و صدباره از آن محروممان کردند...

از آخرین باری که دیوان حافظ می‌خواندم و تحلیل‌های افراد مختلف را در گنجور زیر و رو می‌کردم، چقدر گذشته؟ از خواندن عاشقانه‌های وحشی بافقی چطور؟

چرا فراموش کرده‌ام برای خودم چای سبز و زنجبیل و نبات دم کنم و به کروسان شکلاتی‌ام با لذت گاز بزنم و پاهایم را بگذارم روی میز و با فراغ بال F.R.I.E.N.D.S ببینم؟

زمستان امسال حتی یادم رفت بروم سامان یا شهرکرد، با آرش و اشکان و دایی‌ام برف‌بازی کنم!

بارها با دوستانی که تعدادشان از انگشت‌های یک دست هم کمتر است، خواستیم قرار تور اصفهان‌گردی، کافه، میدان نقش جهان یا چهارباغ و شهر کتاب بگذاریم و نشد.

اصلا من از کی انقدر تنها شدم؟ فکر کنم از اولِ اول... اما انگار آن‌وقت‌ها انقدر توی ذوق نمی‌زد!

کاش لااقل می‌توانستم خودم را بغل کنم و کنارش بنشینم که این‌قدر بی‌رحمانه تنها نباشد...

عنوان نوشت: Forget-me-not نام یک پری و یک گل به نام "فراموشم نکن" است! اگر در کودکی کتاب "راز پری‌ها" را خوانده باشید، می‌دانید از چه حرف می‌زنم.

عکس نوشت: مربوط به نمی‌دونم چند سال قبل!

امان از جهل والدین

بیمار به خاطر عوارض بعد از ترک مواد مخدر، در بخش روان‌پزشکی بستری شده بود. 

ازش پرسیدم از کی مواد مصرف می‌کردین؟

گفت از ۷ سالگی...

مدت‌ها بود انقدر متعجب نشده بودم.

گفت پدر و مادرم هم معتاد نبودن. بخاطر این‌که از ۷ سالگی دیابت گرفتم، بهم تریاک می‌دادن که بخورم! من می‌ریختمش توی باغچه و مامانم که دید باهام دعوا می‌کرد و...

صحبت‌های بیمارم خیلی به دلم می‌نشست و چقدر سخت بود... چقدر سخت بود آسیبی که والدین جاهل بهش رسونده بودن. حس حسرت توی صداش مشهود بود. نمی‌دونم بقیه هم مثل من گاهی با خودشون فکر می‌کنن اگه فقط یکم خوش‌شانس‌تر بودم، چی می‌شد؟ 

کاش لااقل به خودش حق می‌داد که از پدر و مادرش کینه به دل داشته باشه. اما مدام می‌گفت چون فوت کردن، نمی‌خوام پشت سرشون حرف بزنم. این حسِ شبیه عذاب وجدان از کجا می‌اومد؟

با موسیقی درمانم کن

بیمارستان روان می‌تونه جای عجیبی باشه. موسیقی درمانی هم برای من ترکیبی از لذت و بغض، آرامش و طوفان بود.  دو بیمار روی صندلی‌های راک تاب می‌خوردند و غرق در موسیقی بودند. یک نفر با لبخندِ زیبا ارگ می‌زد و یک نفر می‌خواند:

"دریا دریا دریا من با تموم دردا آرزو می‌کنم

کاشکی دوباره فردا عشقمو ببینم کنار موجا"

به درخواست یکی از بیمارها که پایین نشسته بود آهنگی از ابی خوند:

"کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری

دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری

شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره..."

و من دیدم که یکی از حضار اشک‌هاشو پاک کرد...

آقای خواننده به یکی از بیماران اصرار کرد بیاد بخونه. اولش قبول نکرد، بهش می‌اومد خیلی خجالتی باشه ولی در نهایت از صندلی راک بلند شد و نشست پشت میکروفن و شروع کرد به خوندن.

و دیدم که یک نفر هم داشت قلب منو چنگ می‌زد و خدا رو شکر که ماسک بود و پنهان کردن بغض راحت‌تر...

آخر من آدم بده شدم!

کم اوردم. قصد نداشتم پیام بدم اما تصمیمم اون‌قدر سست بود که پیام دادنش مقاوتم رو شکست. به روی خودش نیاورده بود که اتفاقی افتاده. اما من به روی خودم اوردم. بهم گفت زبونت از زهر هم تلخ‌تره در حالی که من فقط حرفای خودشو تکرار کرده بودم. اگه هم چیزی به نظرش تلخ می‌اومد، در درجه‌ی اول باید یه نگاه به حرفای خودش می‌انداخت. آخرشم من چندبار بهش پیام دادم و جواب نداد. چی شد که افتادم رو دور التماس کردن؟ من آدم کینه‌ای نیستم اما متاسفانه الان که جواب نمیده مجبور میشم تولدش رو تبریک نگم... اما زمانی که هدیه‌ای که ازم خواسته بود آماده شد، بهش میگم که یه آدرس پستی برام بفرسته تا هدیه تولد رو ارسال کنم. شاید هم غرورم تا اون موقع تسکین پیدا نکرده باشه و این کار رو هم نکنم.


بعدا نوشت: بهم جواب داد اما میدونی چیه؟ هنوزم دست و دلم نمیره تولدشو تبریک بگم. نه بخاطر غرور یا لجبازی... نه... فقط چیزی که با خواهش و التماس به دست بیاد، دیگه چه ارزشی داره؟ واقعا خسته شدم از بس بابت آدمی که هستم معذرت‌خواهی کردم.

همسفر

برو ای روح من آزرده از تو ترک کن ما را

که من در باغ تنهایی ببویم عطر گل‌های رهایی را

برو ای ناشناس آشنای من

که در چشمت ندیدم آفتاب آشنایی را

تویی از دودمان من

ولی دود از دمار من برآوردی

به چشمم تیره کردی روزهای روشنایی را

من از آغاز میلاد تو همراهت سفر کردم

پس از یک عمر دانستم

سفر با مردم نامرد دشوارست

سفر با همهره نامهربان تلخست

برو ای بدسفر ای مرد ناهمرنگ

که میگویم مبارک باد بر خود این جدایی را

تو از این سو برو در جاده‌های روشن و هموار

من از سوی دگر در سنگلاخ عمر می‌پویم

که در خود دیده‌ام جان‌سختی و رنج‌آزمایی را

جدا شد راه ما از یکدیگر اما

منم با کوله بار دوره‌ی پیری

تو در شور جوانی‌ها سبکبال و سبکباری

تو را صد راه در پیشست

ولی من می‌روم با خستگی راه نهایی را

برو ای بدترین همراه

تو را نفرین نخواهم کرد

سفر خوش خیر همراهت

دعایت می‌کنم با حال دلتنگی

که یابی کعبه‌ی مقصود و فردای طلایی را

نمی‌دانی نمی‌دانی

که جای اشک خون در پرده‌های چشم خود دارم

اگر در این سفر خار بلا پای مرا آزرد

سخن‌های تو هم تیری شد و بر جان من بنشست

بود مشکل که از خاطر برم این بی‌صفایی را

رفیق نیمراه من

سفر خوش خیر همراهت

تو قدر من ندانستی

درون آب، ماهی، قدر دریا را کجا داند

شکسته استخوان داند بهای مومیایی را

(دو همسفر- مهدی سهیلی)



می‌نویسم که یادم نره دوستت داشتم و دوستت دارم. 

می‌نویسم که یادم نره تو نامهربان بودی، که تو مهم‌ترین آدم زندگیم بودی و من ۱۷۴ اُمین آدم مهم زندگیت هم نبودم!

که یادم نره تو هیچ‌وقت منِ واقعی رو نپذیرفتی، با هر ناراحتی که برات پیش اومد، کل رفتارهای من رو از ابتدا نقد کردی و من نتونستم تحمل کنم و تو احتمالا این رو نشانه‌ی ضعف من خواهی دانست.

اشکالی نداره

برو عزیزم

سفر خوش، خیر همراهت