انگار خشم برای من فاز دوم نیست. فاز چهارمه!
من مرحله انکار و چانه زنی و افسردگی رو قبلش پشت سر گذاشتهام.
الان اما خیلی خشمگینم!
گاهی دلم میخواد اینجا بود که تا میتونستم داد میزدم
اون خیلی چیزا رو دروغ گفته بود اما بعد از این که بهم اعتماد کرد و حقیقت رو گفت هیچ وقت این قضیه رو تو سرش نزدم، سرزنش نکردم. وقتی دیدم همچنان داره به دروغ گفتنش ادامه میده به روی خودم نیاوردم.
اما من وقتی یه قسمت از ماجرا رو بهش نگفتم (حتی دروغ نگفتم، فقط یه چیزی رو نگفتم. اینکه اون به اشتباه حرف من رو یه جور دیگه یادش مونده تقصیر من نیست) مدام تو سرم زد. مدااااام. که من که آدرس وبلاگم رو بهت ندادم خودت رفتی پیدا کردی. کسی برات دعوتنامه نفرستاده بود و...
وقتی عنوان تنها چیزی که راجع بهت نوشته "عدم امنیت" باشه... هعی، باشه، اصلا من منبع تمام عدم امنیتهای دنیا اما به خدا من خوبیهایی هم داشتم...
انقدر تعداد چیزهایی که بابتشون خشمگینم زیادن که نمیدونم کدوم رو بنویسم.
دلم سفر میخواست
چند روز پیش به آیدا گفتم بریم اطراف شهرکرد که هم خنک باشه و هم نزدیک
گفت باشه بریم
بعد دیدیم اگه بخواییم بریم اون شهرای مورد نظر من، هم رفتوآمد سخته و اتوبوس درست و حسابی هر موقع بخوایم پیدا نمیشه و هم یه اقامتگاه پیدا کردن سخته و هم اونجا بدون ماشین باشیم سخته
گفتم خب پس با تور بریم
آیدا گفت باشه ولی دلم یه مسافرت واقعی هم میخواد. پولاتو جمع کن بریم یه سفر خوب
گفتم اندازه کجا پول جمع کنم؟!
گفت اندازه کیش!
گفتم کیش که از ترکیه گرونتره. لااقل بریم ترکیه!
گفت بریییییم
و باورم نمیشه این همه سال یه سفر داخلی درست و حسابی با هم نرفتیم ولی الان یه هو داریم برای استانبول برنامهریزی میکنیم
توی یوتوب تجربیات بقیه رو میبینم و قند تو دلم آب میشه
ذوووووووووق دارم
دارم شنا یاد میگیرم
برام سخته عضلاتم رو شل بگیرم
پیشرفتم کنده ولی لااقل هر جلسه یه پیشرفتی کردم
دیروز جلسه پنجم بود و مربیمون مجبورم کرد چندین بار بپرم توی آب
حتی در عمیقترین نقطه
با قمقمه کرال پشت میرم
دوچرخه رو هنوز خوب یاد نگرفتم و مدام آب میاد تا دهنم و منم هول میشم و بیهوده دست و پا میزنم و بیشترین مواقع هم که توی عمیق دیوار استخر رو میگیرم
شنا یکی از ترسهام بود که دارم باهاش روبهرو میشم
راه درازی در پیش دارم
ولی مربی خوبی دارم
فکر میکنم آخرش ترسم بریزه و بتونم شناگر بشم
چه سال سخت و ملس و قشنگی بودی برای من
عذاب وجدان دارم که بگویم قشنگ چون پر از خونهای عزیزی بود که روی زمین چکید
با تو پایتون یاد گرفتم
فرانت اند یاد گرفتم
با تو اولین حقوق چندرغازم را گرفتم
با تو با پول چند ماه آویز طلای میناکاری شده را خریدم
با تو فرانسه یاد گرفتن را شروع کردم
بذار یواشکی اعتراف کنم که تا پارسال گواهینامه رانندگی نگرفته بودم و با تو گرفتم
حتی با تو بود که پیانو خریدم و نازش کردم و بوسیدمش و با تو بود که برای اولین بار انگشتانم کلاویههای پیانو را نواخت
من حتی با تو بود که کروئلا را دیدم
هرچند دیگه مال من نیست اما با تو بود که طعم خوشترین بغل دنیا رو چشیدم و فهمیدم اکسی توسین که میگویند یعنی چه
پ.ن: وقتی مینویسم یادم میاید که دارم سنم را خطاب میکنم و دلم میگیرد که این را انگار از کسی به ارث بردهام که دیگر نخواست در زندگیام باشد و نخواست در زندگیاش باشم
این قسمت ۲۲ سالگیام را دوست نداشتم
بعد از ۲۰ سالگی دیگه حس خوبی به تولدم نداشتم
وقتی بچه بودم ۲۰ سالگی رو نقطه عطف زندگی میدونستم
فکر میکردم اون موقع دیگه مسیر زندگیم شکل گرفته و میدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم
فکر میکردم دیگه زبان انگلیسیم به سطح آیلتس ۷.۵ و بالاتر رسیده، یه زبان دیگه رو شروع کردم، رانندگی بلدم، مسیر شغلیم برام مشخصه و...
همین چیزای معمولی
مطمئن بودم تا ۲۰ سالگی به اینا رسیدهام و دیگه خیلی هم بزرگ و عاقل شدهام!
اما وقتی به ۲۰ و سالهای بعدش رسیدم دیدم هنوزم گاوی بیش نیستم و هنوزم بچه ام و هنوزم نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم!
حالا چند روزه که داشتم فکر میکردم اونقدرها هم ناموفق نبودهام
تا حالا آیلتس ندادم اما میدونم انگلیسیم خوبه
زبان فرانسه رو شروع کردم و هرچند بخاطر تداخل با کلاسهای دیگه ولش کردم ولی میدونم یه روز درست و حسابی میرم سراغش
رانندگی رو خوب بلد نیستم ولی حداقل گواهینامهام رو گرفتهام
بعد از این ۴ سال لیسانس، آمادگی کاملی حس میکنم که به زودی بطور مستقل وارد شغل پرستاری بشم
و علاوه بر این درکی هم از کامپیوتر و برنامهنویسی پیدا کردهام و میدونم اگه یه دوره کارآموزی برم میتونم کمکم وارد این شغل هم بشم
دقیقا یادمه از وقتی کلاس پنجم بودم دلم یاد گرفتن پیانو میخواست اما نمیدونم چرا جرئت نکردم به مامانم بگم. اون موقعها انقدر گرونی نبود که خرید پیانو انقدر سخت باشه. کلاس موسیقی رفتن توی اطرافیانمون مثل الان انقدر رایج نبود. میدونستم مامانم مخالفت میکرد و من حوصله جر و بحث نداشتم. اما بالاخره توی ۲۲ سالگی یادگرفتن پیانو رو شروع کردم و حس خوبیه!
گفتم که... بعد از ۲۰ سالگی اونقدرها هم ناموفق نبودهام...