بیمارستان روان میتونه جای عجیبی باشه. موسیقی درمانی هم برای من ترکیبی از لذت و بغض، آرامش و طوفان بود. دو بیمار روی صندلیهای راک تاب میخوردند و غرق در موسیقی بودند. یک نفر با لبخندِ زیبا ارگ میزد و یک نفر میخواند:
"دریا دریا دریا من با تموم دردا آرزو میکنم
کاشکی دوباره فردا عشقمو ببینم کنار موجا"
به درخواست یکی از بیمارها که پایین نشسته بود آهنگی از ابی خوند:
"کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره..."
و من دیدم که یکی از حضار اشکهاشو پاک کرد...
آقای خواننده به یکی از بیماران اصرار کرد بیاد بخونه. اولش قبول نکرد، بهش میاومد خیلی خجالتی باشه ولی در نهایت از صندلی راک بلند شد و نشست پشت میکروفن و شروع کرد به خوندن.
و دیدم که یک نفر هم داشت قلب منو چنگ میزد و خدا رو شکر که ماسک بود و پنهان کردن بغض راحتتر...
کم اوردم. قصد نداشتم پیام بدم اما تصمیمم اونقدر سست بود که پیام دادنش مقاوتم رو شکست. به روی خودش نیاورده بود که اتفاقی افتاده. اما من به روی خودم اوردم. بهم گفت زبونت از زهر هم تلختره در حالی که من فقط حرفای خودشو تکرار کرده بودم. اگه هم چیزی به نظرش تلخ میاومد، در درجهی اول باید یه نگاه به حرفای خودش میانداخت. آخرشم من چندبار بهش پیام دادم و جواب نداد. چی شد که افتادم رو دور التماس کردن؟ من آدم کینهای نیستم اما متاسفانه الان که جواب نمیده مجبور میشم تولدش رو تبریک نگم... اما زمانی که هدیهای که ازم خواسته بود آماده شد، بهش میگم که یه آدرس پستی برام بفرسته تا هدیه تولد رو ارسال کنم. شاید هم غرورم تا اون موقع تسکین پیدا نکرده باشه و این کار رو هم نکنم.
بعدا نوشت: بهم جواب داد اما میدونی چیه؟ هنوزم دست و دلم نمیره تولدشو تبریک بگم. نه بخاطر غرور یا لجبازی... نه... فقط چیزی که با خواهش و التماس به دست بیاد، دیگه چه ارزشی داره؟ واقعا خسته شدم از بس بابت آدمی که هستم معذرتخواهی کردم.
برو ای روح من آزرده از تو ترک کن ما را
که من در باغ تنهایی ببویم عطر گلهای رهایی را
برو ای ناشناس آشنای من
که در چشمت ندیدم آفتاب آشنایی را
تویی از دودمان من
ولی دود از دمار من برآوردی
به چشمم تیره کردی روزهای روشنایی را
من از آغاز میلاد تو همراهت سفر کردم
پس از یک عمر دانستم
سفر با مردم نامرد دشوارست
سفر با همهره نامهربان تلخست
برو ای بدسفر ای مرد ناهمرنگ
که میگویم مبارک باد بر خود این جدایی را
تو از این سو برو در جادههای روشن و هموار
من از سوی دگر در سنگلاخ عمر میپویم
که در خود دیدهام جانسختی و رنجآزمایی را
جدا شد راه ما از یکدیگر اما
منم با کوله بار دورهی پیری
تو در شور جوانیها سبکبال و سبکباری
تو را صد راه در پیشست
ولی من میروم با خستگی راه نهایی را
برو ای بدترین همراه
تو را نفرین نخواهم کرد
سفر خوش خیر همراهت
دعایت میکنم با حال دلتنگی
که یابی کعبهی مقصود و فردای طلایی را
نمیدانی نمیدانی
که جای اشک خون در پردههای چشم خود دارم
اگر در این سفر خار بلا پای مرا آزرد
سخنهای تو هم تیری شد و بر جان من بنشست
بود مشکل که از خاطر برم این بیصفایی را
رفیق نیمراه من
سفر خوش خیر همراهت
تو قدر من ندانستی
درون آب، ماهی، قدر دریا را کجا داند
شکسته استخوان داند بهای مومیایی را
(دو همسفر- مهدی سهیلی)
مینویسم که یادم نره دوستت داشتم و دوستت دارم.
مینویسم که یادم نره تو نامهربان بودی، که تو مهمترین آدم زندگیم بودی و من ۱۷۴ اُمین آدم مهم زندگیت هم نبودم!
که یادم نره تو هیچوقت منِ واقعی رو نپذیرفتی، با هر ناراحتی که برات پیش اومد، کل رفتارهای من رو از ابتدا نقد کردی و من نتونستم تحمل کنم و تو احتمالا این رو نشانهی ضعف من خواهی دانست.
اشکالی نداره
برو عزیزم
سفر خوش، خیر همراهت
گریههای بیدلیل آخر شب...
بیهدفی...
حوصله نداشتن حتی برای کارهای مورد علاقهام...
تنبلی کردن برای مرتب کردن اتاقم و رسیدگی به خودم...
ورزش نکردن...
درس نخوندن...
هاپوی سیاه گاز گرفته.
باید هرطور شده به خودم کمک کنم از این حال دربیام.
امروز تولدمه.
از کسی هم انتظار تبریک و جشن و کیک و کادو ندارم.
قبلترها خیلی ذوق داشتم ها؛ اما چندین بار چنان خاطرات بدی از تولدم برام به جا موند که الان چندین ساله که هیچ حس خاصی ندارم و حتی گاهی برام عذابآور میشه.
امیدوارم یه زمانی تولد برای من هم یه تجربهی باحال بشه...
امشب میخوام برای خودم wishlist بنویسم، میخوام خودمو بغل کنم، از دخترک درونم بپرسم که دلش چی میخواد...