نمیدونم چرا توی این اوضاع جنگی دارم اینو مینویسم ولی یه ماجرایی پیش اومد که یادش افتادم و یه urge شدید حس کردم که باید بنویسم.
طولانیمدتترین حس علاقه من، نسبت به پارتنر اسپیکینگ زبانم بود. یه کلاس آیلتس آنلاین میرفتم که یکی از پسرهای کلاس بهم پیام داد که اگه میخوای باهم اسپیکینگ تمرین کنیم. منم قبول کردم. از اون به بعد تقریبا هر روز با هم حرف میزدیم. کمکم صمیمی شدیم و بعد از چند ماه منم وابستهاش شده بودم. پسر خوبی بود. مهربون و حامی و امن بود و ازم تعریف میکرد و بهم اعتمادبهنفس میداد و مثل پسرهای دیگه سعی نمیکرد باهام لاس بزنه. اون مدت کانادا زندگی میکرد و ۸.۵ ساعت اختلاف ساعت داشتیم. خوابم شدیدا بهم ریخته بود. چون خیلی پیش میاومد بین ساعت ۱ تا ۵ صبح ایران بهم پیام بده و من که گوشیم همیشه سایلنت بود، گوشیمو از روی سایلنت برمیداشتم و میخوابیدم که اگه پیامی داد بشنوم!
یه روز استادمون سر کلاس بهم گفت مکانی رو توصیف کنم که معماری خاصی داره. منم داشتم کلیسای وانک رو توصیف میکردم. که استادمون متوجه شد من اصفهان زندگی میکنم و گفت کلیسای "بتلحم" زیباترین کلیسایی هست که دیده. وقتی گفتم تا حالا نرفتم (خوب شد نگفتم که تا حالا اسمشم نشنیدم!)، گفتش که یور کیدینگ! چطور خودت اونجایی و نرفتی! این از زیباترین کلیساهای جهانه! اگه به یادگیری فرهنگها علاقه نداری، لااقل بخاطر آیلتس برو! خلاصه خیلی حس بیفرهنگی بهم دست داد. انگار اون نماینده مجلسی بودم که نمیتونست "لوور" رو تلفظ کنه.
بعد از کلاس داشتم راجع به این موضوع با اون پسر همکلاسی حرف میزدم. که اون گفت ۱۰ سالی هست اصفهان نیومده و خیلی دلش تنگ شده و حتی سعی کرد آهنگ "دلم میخواد به اصفهان برگردم" معین رو بخونه. هرکی اینو میگفت من تعارف میکردم که بیاد اصفهان، چه برسه به پسر مورد علاقهام! بهش گفتم و گفت که وقتی بیاد ایران حتما اصفهان هم میاد!
زندگیم زیبا شده بود! ۲۴ ساله بودم و اولین باری بود که به کسی چنین حسی داشتم. کلی لباس خوشگل بهاری خریده بودم برای زمانی که قرار بود اون بیاد! کلی جاهای دیدنی رو گلچین کرده بودم. خوراکی مورد علاقهام دوغ و گوشفیله و حتما باید امتحانش میکرد. باید بهترین بریونی شهر رو پیدا میکردم.
شغلش sponsorship manager بود. راستش نمیدونم دقیقا چیه، فقط میدونم برای قرارداد بستن با شرکتهای مختلف خیلی سفرهای کاری میرفت. گفت که خیلی درگیره و عید احتمالا دبی باشه. مسقط و لندن هم باید بره و اردیبهشت هم قراره بره نمایشگاه خودروی شانگهای! ولی حتما میاد اصفهان و تایمشو باهام هماهنگ میکنه.
پیش خودم فکر کردم نمایشگاه خودروی شانگهای چیه دیگه؟ ما که برای ماشین خریدن سایپا و ایرانخودرو ثبتنام میکنیم و ۳۰ سال صبر میکنیم تحویل بدن و با چیز دیگهای آشنایی ندارم.
چرا انقدر عادی از لندن حرف میزنه؟ من اگه میخواستم برم، یک سال فقط راجع بهش خیالپردازی میکردم.
صفحه اینستاگرام دوتا خواهرش رو دیده بودم و هردو پزشک بودن و در حوزه زیبایی فعالیت میکردن. انگار خانوادگی پولدار بودن.
یه لحظه گفتم یعنی میدونه من چقدر ازش پایینترم؟ چرا وسط این همه درگیری زندگیش باید بیاد اصفهان منو ببینه؟ شایدم برای دیدن من نیست و فقط دلش برای اصفهان تنگ شده.
فکر کردم که اون الان از من چی میدونه؟ دختری که مهربونه، زبان انگلیسیش خوبه، عکس پروفایلش با پیانو توی اتاقشه، یا در سفر ترکیه و یا خندان کنار خلیج فارس!
ولی یعنی میدونه که برای اون سفر ترکیه یک سال پول جمع کردیم؟ میدونه برای خرید پیانو وام گرفتیم؟ میدونه که انگلیسی تنها هنر منه؟ فکر نکنم!
چرا نوشتهام انقدر طولانی شد؟ از پستهای سریالی متنفرم و میخواستم توی یه پست سر و تهشو هم بیارم اما طولانیتر از چیزی شد که انتظارشو داشتم. برای این که بیش از این طولانی نشه، فعلا تا همینجاشو منتشر میکنم. بعدا میام بقیهاشو مینویسم که اگه خدا بخواد توی ذهنم هم پروندهاشو ببندم.
اتاق من دوتا پنجره داره. یه طرف هم کمد دیواری و پیانو هست. اینه که تختمو هر جا که بذارم زیر پنجره است.
پریشب با صداهای انفجار دور و لرزش شیشهها از خواب بیدار شدم. بین خواب و بیداری گفتم حالا چیکار کنم؟ برم توی هال بخوابم؟ نه، حالشو نداشتم از جام بلند شم. طی یک اقدام کوبنده پتو رو کشیدم روی سرم که اگه شیشهها ریخت، صورتمو کاور کردم باشم!
فرداش رفتم سر کار، حدیث داشت برام تعریف میکرد که بالای تختش یه تابلو هست و شب که اومده بخوابه دیده حالشو نداره بلند شه اینو برداره. برای همین سرشو با پتو پوشونده! گفتم ا تو هم؟! منم براش تعریف کردم و به این تنبلی و حماقتمون کلی خندیدیم.
مجبور شدم پناه بیارم به اینجا.
نوشتن توی تلگرام رو ترجیح میدادم چون میتونستم راحتتر از روزمرگیهام بنویسم و راحتتر عکس و موسیقیهای خاطرهانگیزم رو آپلود کنم. ولی خب چاره چیه؟
مجبورم بنویسم تا کمی آروم بشم و بفهمم دارم با زندگی چیکار میکنم.
وقتی خواستم دوباره اینجا بنویسم، رفتم نوشتههای قبلیم رو خوندم و از خیلیهاش خجالت کشیدم و بعضیاشو حذف کردم. نسبت به اون روزها خیلی بزرگتر شدم. خیلی عوض شدم. شاید... یه سری آدمهایی که جونم براشون میرفت، دیگه برام ارزشی ندارن و تعجب میکنم از افکار کودکانه اون زمانم.
به خودم اومدم دیدم مدتهاست دارم اوضاع جامعه و این فشار روانی رو بهانه میکنم و به خودم حق میدم اگه فقط میرم سر کار و بقیهاشو به بطالت میگذرونم اما ظاهرا روزهای عادی ایرانیجماعت همیشه قراره همینقدر پرتنش باشه و نمیشه تا ابد زانوی غم بغل کنم. اونم توی صحنهای که ما فقط عروسکهای خیمهشببازی هستیم.
باید بیشتر درس بخونم. امیدوارم سال دیگه آماده بشم که اون آزمون رو بدم.
این روزها فیدیبو خیلی کمکم کرد. کتاب صوتی "کلیدر" رو خیلی دوست داشتم. تازه به اواخر جلد ۲ رسیدم. میذاشتم پخش بشه و حین گوش دادن بهش اتاقمو مرتب میکردم.
هر جا میرم نظرات و پیشبینیهای زیادی پیرامون این اوضاع میشنوم و راستش اکثرشون اشتباه از آب درمیان. انقدر آتیش دو طرف تنده که نمیشه با کسی حرف زد. من اما... نمیفهمم چه اتفاقی داره برامون میافته. فقط بهم ثابت شده هیچکس صلاح مردم عادی رو نمیخواد.
خیلی وقت پیش یه کتاب متنی توی فیدیبو خریدم. به اسم "ما چگونه ما شدیم" از زیباکلام. راستش انقدر زندگیمون روی دور تند بوده و مدام اسکرول کردیم و هر سوالی داشتیم با یک سرچ بهش رسیدیم که کار آرومی مثل کتاب خوندن خیلی برام سخت شده. ولی شروع کردم بخونمش. حس میکنم جواب یه سری از سوالاتم رو خواهد داد که چرا یه سری کشورها با جنشهای اصلاحطلبی انقدر پیشرفت کردن و ما چطور انقدر عقب موندیم...
میخواستم از آن پسر ۱۹ ساله که در جریان اعتراضات مورد اصابت گلوله در ناحیه چشم قرار گرفته بود و علت فوتش را نوشتند suicide بنویسم
میخواستم از نوزادی که بالای پروندهاش نوشته بودند "نام: دختر، نام خانوادگی: ناشناس" بنویسم
میخواستم از متخصصی که دانشجویان پرستاری را از روی صندلی بلند کرد بنویسم
میخواستم از چاقوکشی در دانشگاه بنویسم
میخواستم از مسئول شیفتی که همیشه حق را مطالبه میکرد و مثل سایرین توسریخور نبود بنویسم
اما هر بار وقتی رسیدم خانه، انقدر خسته بودم که یادم رفت