مامانم چنان با ذوق راجع به یامال و برادر ۴ سالهاش و شادی گل و علامت کد پستی ۳۰۴ و اینکه یامال امروز ۱۹ ساله میشه حرف میزنه که حس میکنم دارم با یه دختربچه حرف میزنم. 
دوباره داشتم فیلم "بر باد رفته" رو میدیدم. یهو حس کردم این رت باتلر چقدر شبیه اون عشق خیالی سابق منه. فقط اگه رت باتلر رو ده سال جوونتر کنید و چشماشو کمی درشتتر کنید و مو و ابرو و مژههاشو مشکیتر کنید و براش تهریش بذارید، عین آقای کراش میشه.
اما من... به هیچ عنوان شبیه اسکارلت نبودم.
اولین باری که این فیلمو دیدم (یادم نمیاد شایدم اول کتابشو خوندم) یادمه به اسکارلت خیلی حسودیم شد. هنوزم حسودیم میشه. اون چشمای سبز ایرلندی، اون جذابیت و غرور. اولین جمله کتاب این بود که "اسکارلت اوهارا زیبا نبود" اما من زیباییشو حتی بین جملات کتاب هم میدیدم. من این بارم بهش حسودیم شد چون عشق رت باتلر رو داشت و اگه منم مثل اون بودم... چی بگم؟ مسخره است خودمو با یه کرکتر خیالی مقایسه میکنم، مگه نه؟
بگذریم. بچهها راستش خاطرات کوچیک ازش زیاد دارم. میخواستم ماجراهای بیشتری رو تعریف کنم ولی بخاطر قطعی اینجا دیگه بینش فاصله افتاد و الان دیگه چیز زیادی برای گفتن اینکه چطوری تموم شد ندارم و فقط اومدم بگم که این ماجرا رو اینجا تموم کرده باشم.
یه روز به آخرین پیامم جواب نداد و یه روز منم مثل دفعات قبلش دوباره پیام ندادم که بگم چرا جواب نمیدی و اونم بگه ببخشید سرم شلوغ بود ندیدم...
همین. اگه کسی هست که دو بخش قبلی رو خونده باشه، باید بگم ببخشید که ناامیدتون میکنم. من خودمم دیگه بابت این ماجرا ناراحت نیستم. یه بار داشتم یه وبلاگی رو با اتفاقات مشابه میخوندم و جوگیر شدم که منم بنویسم. شاید هم مواقع سخت یادش میافتم چون هیچ پسری مثل اون بهم حس آرامش و امنیت نداد. پسرای اطرافم همشون مایه عذاب و استرس بودن!! میگن بیرون اومدن از situationship سختتر از بیرون اومدن از relationship هست چون تو عزادار چیزی نیستی که داشتی، عزادار اون "اگه میشد..."ها هستی.
بهتون گفته بودم که نمیدونم شغلش دقیقا شامل چه وظایفی میشه ولی توی پروفایل لینکدینش دیدم (مشخصه که یه استاکرم؟) که راجع به investment هم چیزهایی نوشته بود. شایدم اون فقط یه سرمایهگذار بود و خب من پارتنر اسپیکینگ خوبی بودم و اون مدت ارزش سرمایهگذاری براش داشتم که وقت و انرژیشو برام میذاشت. سطح اسپیکینگم ازش بهتر بود و اشتباهاتشو اصلاح میکردم. شایدم با من تا وقتی صمیمی بود که براش سود داشتم. نمیدونم. به هر حال بعضی قصهها با خداحافظی تموم نمیشن، با سکوت تموم میشن.
زمانی که بحث جنگ مجدد شد بعد از مدتها رفتم اون مقاله لعنتیمو اصلاح کنم و برای یه ژورنال دیگه بفرستم که مثل قبل به مشکل اینترنت نخورم. تقصیر من بود که دفعه اول ژورنال انقدر تخصصی انتخاب کردم که ایراداتی که میگیره انقدر تخصصی باشه و ریجکتم کنه. این بار یه ژورنال یکم عمومیتر اما Q1 انتخاب کردم. اگه این بار هم ریجکت شد میرم سراغ یه ژورنال Q3-4. به جایی رسیدم که اگه اینترنت و آب و برق قطع نشه، دیگه احساس خوشبختی میکنم.
پارسال برای این مقاله به دوستم (که همکلاسی دانشگاهم بود) گفته بودم که من کارهای SPSS و تحلیل آماری رو انجام میدم و تو متن مقاله رو بنویس و قبول کردهبود. کار با دیتا اونم برای من که اصلا با SPSS کار نکردهبودم کابوس بود. کلی ویدیو آموزشی دیدم ولی باز توی عمل نمیتونستم به چیزی که میخواستم برسم. صد بار رفتم دانشگاه از استادمون پرسیدم. همش هم میترسیدم بگه این دختر چقدر خنگه اما نهایتا روز آخر کلی ازم تعریف کرد!
وقتی تحلیل دادهها تموم شد، دوستم قرار بود متن رو بنویسه. حتی خودم گشته بودم همه رفرنسها رو براش فرستادهبودم و تیتروار بهش گفتم که به چه مواردی باید اشاره کنه. اما بازم انقدر سوالات بیجا میپرسید، انگار بازم مسئولیتشو میخواست بندازه گردن خودم. نهایتا بارها جاهای مختلف رفتیم باهم متن مقاله رو بنویسیم. غلطهای املایی و اشتباه در جملهبندیهای انگلیسی و بیشتر از همه اصرار روی اشتباهاتش اعصابمو بهم میریخت و هی کظم غیض میکردم. دلم میخواست لپتاپ لعنتیمو ازش بگیرم و بگم بذار خودم تایپ کنم تو رو خدا. تهش دیگه باهاش بحث نمیکردم، هرچی میگفت، میگفتم باشه و بعدش خودم توی خونه میرفتم درستش میکردم!
من اسم استادمو اول نوشتم چون خیلی کمکم کرد و اصلا هیچ استاد دیگهای مقاله نوشتن با یه فارغالتحصیل مقطع لیسانس رو قبول نمیکرد. تازه این دوست بنده طلبکار شده بودن که این استاد که هیچ کاری نکرده! اما استادم بهم گفت اسم خودتو اول بنویس و منو دوم و اون دوستمو سوم و دوتا استاد دیگه آخر که منم همین کار رو کردم ولی به دوستم (سابق؟!) نگفتم و میدونم شاکی میشه که اسم من اوله و اسم اون سوم. ولی به نسبت نقشش به نظرم زیادشم هست.
نگم که من یه حماقتی کردم و همین شخص ازم خواست معرفیش کنم به محل کارم و این کار رو کردم و الان همکار هم هستیم و این ادعاها و قبول نکردن اشتباهات ادامه داره، تازه زیرآبزنی و غیبت مدام هم بهش اضافه شده. من به حساب این که فکر میکردم دوستمه یه سری حرفها رو بهش زدم و الان خواجه حافظ شیرازی هم میدونه. دیگه وقتی میخوام حرفی بهش بزنم پیشفرضم اینه که قراره همه بدونن و دیگه هر چیزی رو بهش نمیگم.
واقعا حسودیم میشه بهش. یه دوستی داشته باشی که کارهای یه مقاله رو انجام بده و تو فقط بشینی غر بزنی و از اون طرفم جایی کار برات پیدا کنه که عمرا خودت نمیتونستی و بازم بشینی هی غر بزنی. گاهی وقتا دلم میخواد بهش بگم اگه اینجا بده پس لطف کن برگرد همون جایی که قبلا کار میکردی.
پ.ن: وای چقدر غر زدم.
پ.ن۲: میگن توی سفر میشه آدمها رو شناخت. من باهاش کلی سفر رفتهبودم و اینطوری نشناخته بودمش. به نظر من برای شناخت آدمها باید باهاشون کار کرد!
یه راز بهتون میگم به کسی نگید ولی من امروز نشستم فصل ۳ عشق ابدی رو دیدم :))) هیچوقت فکر نمیکردم تا این حد تنزل پیدا کنم.
توی دوران جنگ این متن رو نوشتهبودم:
متاسفانه مدتهاست زیاد کتاب نمیخونم ولی فکر کنم توی نوجوانی جزو قشر کتابخون جامعه به حساب میاومدم! اون موقعها گاهی وقتی بقیه راجع به یه سری کتاب معروف (مثلا "ملت عشق") حرف میزدن، من فاز برمیداشتم که بهشون ثابت کنم این کتاب مزخرفیه!!
اما به مرور کارکرد اصلی کتاب و فیلم در زندگیم تغییر کرد. اون زمان کتاب میخوندم چون میخواستم یه چیزی یاد بگیرم. الان کتاب میخونم و فیلم میبینم تا حواسم از دغدغههای زندگی پرت بشه. اینه که دلم نمیخواد کتاب سنگین و پربار بخونم. دلم میخواد کتاب آروم و رمان آبکی بخونم.
خیلی سعی کردم این مدت برم فیلم "پیانیست" رو ببینم ولی متاسفانه دارم "توتفرنگی کوچولو" رو از روبیکا میبینم. فیلم واقعی همینه که داریم زندگی میکنیم. بیشتر از این ذهنم کشش نداره واقعا.
میدونی وقتی جنگ میشه فقط یه دولت نیست که تضعیف میشه، بلکه تکتک اعضای اون جامعه هم آسیب میبینن و ضعیفتر میشن. یکی از دلایلی که ما انقدر عقب موندیم هم همینه. قرنها اکثر سلسلههایی که در ایران به قدرت رسیدن خاستگاه قبیلگی داشتن که باعث میشده جنگاوری و کشتن آدمها رو دلاوری و شجاعت بدونن و مردم مدام در جنگ باشن و دغدغهشون بشه برآورده کردن نیازهای اولیه و هیچوقت به مراتب بالاتر نرسن.
یکی از دانشگاههایی که اپلای کرده بودم و پذیرش گرفتم دانشگاه Charité برلین بود. اصلا قصد نداشتم براش اپلای کنم چون به نسبت یکم گرون بود. دیدم رنک خیلی خوبی داره و اپلیکیشنفی نداره، گفتم ضرر نداره بذار اپلای کنم.
پذیرش که گرفتم یه جلسه آنلاین گذاشته بودن که سوالاتمون رو ازشون بپرسیم. اونجا شیفتهشون شدم. یکی ازشون پرسید اگه نتونیم به موقع ویزا بگیریم و بیاییم باید دیفر کنیم؟ گفتن که نه ما رایگان کلاس آنلاین براتون میذاریم تا وقتی که برسید ولی سعی کنید به موقع بیاید چون حضوری بهتره و ما هم دلمون میخواد ببینیمتون!! لعنتیها این پرسنل دانشگاه همشونم چقدرخوشگل بودن (نمیدونم چرا برام مهمه؟!) خیلی سوالات دیگه هم مطرح شد که جوابهاشون مشخص میکرد چقدر با دانشجو همکاری میکنن. من به این مهربونی عادت نداشتم. توی دانشگاه مقطع لیسانسم کارمندهای آموزش دانشگاه هیچوقت کارمو راه نمیانداختن.
یه دانشگاه دیگه توی آلمان هم با هزینه خیلی پایینتر بود که پذیرش گرفتم ولی چون این مهربونی و همکاری با دانشجوها رو در اونا ندیدم همون اولی رو انتخاب کردم. همزمان برای تحصیلی کانادا هم داشتم اقدام میکردم که بخاطر مشکلاتی که پیش اومد امیدم رو از دست دادم که بتونم برم کانادا.
همون آفر Charité برلین رو قبول کردم و ۴۰۰ یورو هم دادم. چون برای ویزای آلمان هنوز امید داشتم و مسیر ارمنستان بود (اونایی که ۶ ماه ارمنستان بمونن میتونن برای ویزا از سفارت آلمان توی ارمنستان اقدام کنن)
نهایتا با یه وکیل مهاجرتی مشورت کردم و نظرش این بود که نرم آلمان و سال دیگه برای ویزای تحصیلی کانادا اقدام کنم. دلایلش برای شرایط من منطقی بود و تصمیم گرفتم همین کار رو کنم.
توی ادمیشنلتر خیلی واضح نوشته بودن که اون ۴۰۰ یورو non-refundable هست و پس داده نمیشه. منم با ناراحتی بیخیالش شدم. ولی یه بار گفتم بذار یه ایمیل بزنم و شرایط اینجا و بسته بودن سفارت رو توضیح بدم و درخواست ریفاند کنم. اولش گفتن اگه بخوای میتونی دیفر کنی و وقتی ملایم گفتم قصد دیفر ندارم، گفتن که با درخواست ریفاندم موافقت شده! و من شیفتهتر شدم و بدتر دلم گرفت که دارم این فرصت رو از دست میدم! لعنت به جبر جغرافیایی که نمیذاره از روی این چیزا دانشگاهتو انتخاب کنی، در عوض باید هزارتا پارامتر دیگه رو بسنجی...