معنی توجهش رو نمیفهمم
نمیفهمم با همه همینه، یا میخواد توجه منو جلب کنه
فقط میدونم که حالم ازش بهم میخوره
وقتی وسط کلاس میره آب بخوره بعدش یه لیوان آب هم میاره میذاره جلوی من، دلم میخواد بزنم تو سرش! اما به روی خودم نمیارم و اون لیوان آب هم تا آخر کلاس دست نخورده میمونه و آخر کلاس خودش برش میداره. فقط اون لحظه با خجالت به استاد و دور و بریام نگاه میکنم که نکنه کسی متوجه شده باشه!
وقتی بهم پیام میده و اگه جواب ندم زنگ میزنه که رسیدی خونه، دلم میخواد خفهاش کنم. آخه به تو چه؟ مگه پدرمی، برادرمی، دوست پسرمی که اینو میپرسی؟
وقتی پشت تلفن ۳۰-۴۰ دقیقه حرف میزنه، دندونامو بهم فشار میدم و دنبال یه بهانه برای قطع کردن میگردم
هربار که میگه 'عزیزم' دلم میخواد با مشت بکوبم تو صورتش
محبت، وقتی از طرف کسی باشه که دوستش نداری، چقدر میتونه فرساینده باشه!
وقتی داشتم برای آیدا توصیفش میکردم گفت خیلی بچه میزنه، چند سالشه؟
دردم اینجا بود که آخه این بزغاله ده سال ازم بزرگتره!
خسته شدم به خدا
حالا که فکر میکنم منم فقط از بدیهاش اینجا نوشتم!
پس اشکالی نداره اگه اونم فقط در وصف بدیهام نوشته باشه
حالا حس بهتری دارم 
دارم کتابشو میخونم/گوش میدم
بیشتر از یک ساله که عادت کردم همه کارهای کاغذیام رو با آیپد انجام میدم. چرک نویس، جزوه نوشتن و کتاب خوندنم با آیپده. حتی وقتایی که نسخه چاپی کتابی رو خریدم دیدم نمیتونم باهاش کنار بیام و رفتم توی نت دانلودش کردم و توی گوشی یا تبلت خوندمش.
وقتی تصمیم گرفتم میس پرگرین رو بخونم اول توی زبانشناس دنبالش گشتم. نبود. نمیدونم چی شد که به پریا گفتم میخوام برم اینو بخرم. که اونم گفت که خودم برات میخرم! راستش من ته دلم میدونستم اگه نسخه چاپیاش رو هم داشته باشم آخرش میرم دانلود میکنم ولی مزه توجهش بهم چسبیده بود.
سیصد بار یادآوری کردم. اما انگار همین که بار اول خودم گفتم جنگل موجود نداشت کافی بود که اونم هربار بگه موجود نبود. درصورتی که اگه حتی زحمت یه گوگل کردن به خودش داده بود میدید که توی سیصدتا سایت دیگه موجوده...
راستشو بگم گاهی رفتار خودم منو یاد کسایی مینداخت که میخواستن یکی دیگه رو تیغ بزنن! اما هدف من این نبود. من فقط انقدر عاجز بودم که توی همین چیزا هم دنبال توجهش میگشتم. من داشتم گدایی میکردم، اما نه پول کتاب رو... توجهش رو!
انگار خشم برای من فاز دوم نیست. فاز چهارمه!
من مرحله انکار و چانه زنی و افسردگی رو قبلش پشت سر گذاشتهام.
الان اما خیلی خشمگینم!
گاهی دلم میخواد اینجا بود که تا میتونستم داد میزدم
اون خیلی چیزا رو دروغ گفته بود اما بعد از این که بهم اعتماد کرد و حقیقت رو گفت هیچ وقت این قضیه رو تو سرش نزدم، سرزنش نکردم. وقتی دیدم همچنان داره به دروغ گفتنش ادامه میده به روی خودم نیاوردم.
اما من وقتی یه قسمت از ماجرا رو بهش نگفتم (حتی دروغ نگفتم، فقط یه چیزی رو نگفتم. اینکه اون به اشتباه حرف من رو یه جور دیگه یادش مونده تقصیر من نیست) مدام تو سرم زد. مدااااام. که من که آدرس وبلاگم رو بهت ندادم خودت رفتی پیدا کردی. کسی برات دعوتنامه نفرستاده بود و...
وقتی عنوان تنها چیزی که راجع بهت نوشته "عدم امنیت" باشه... هعی، باشه، اصلا من منبع تمام عدم امنیتهای دنیا اما به خدا من خوبیهایی هم داشتم...
انقدر تعداد چیزهایی که بابتشون خشمگینم زیادن که نمیدونم کدوم رو بنویسم.
دلم سفر میخواست
چند روز پیش به آیدا گفتم بریم اطراف شهرکرد که هم خنک باشه و هم نزدیک
گفت باشه بریم
بعد دیدیم اگه بخواییم بریم اون شهرای مورد نظر من، هم رفتوآمد سخته و اتوبوس درست و حسابی هر موقع بخوایم پیدا نمیشه و هم یه اقامتگاه پیدا کردن سخته و هم اونجا بدون ماشین باشیم سخته
گفتم خب پس با تور بریم
آیدا گفت باشه ولی دلم یه مسافرت واقعی هم میخواد. پولاتو جمع کن بریم یه سفر خوب
گفتم اندازه کجا پول جمع کنم؟!
گفت اندازه کیش!
گفتم کیش که از ترکیه گرونتره. لااقل بریم ترکیه!
گفت بریییییم
و باورم نمیشه این همه سال یه سفر داخلی درست و حسابی با هم نرفتیم ولی الان یه هو داریم برای استانبول برنامهریزی میکنیم
توی یوتوب تجربیات بقیه رو میبینم و قند تو دلم آب میشه
ذوووووووووق دارم