نمیدونم چند سال از آخرین باری که نماز خوندم گذشته. ۷ سال؟ ۸ سال؟ حتی دیگه ذکرهای نماز رو یادم رفته. سوره حمد و توحید رو هم باید به مغزم فشار بیارم که یادم بیاد. البته یادمه اگه "ض" ولاالضالین رو مثل "ز" تلفظ کنیم خدا نمازمون رو قبول نمیکنه. معلم پرورشیمون میگفت. خدای ظالم!
هیچ اعتقادی ندارم اما چند وقته احساس نیاز میکنم که باید نماز بخونم. حسی که نمیتونم توضیحش بدم. آدمه دیگه. گاهی دلش برای چیزی تنگ میشه، حتی وقتی دیگه باورش نداره. فقط یه مشکل کوچیک هست و اون اینه که هربار میرم حموم یادم میره غسل کنم. امروز هم دوباره یادم رفت.
یه زمانی کنار پنجره اتاقم با خدا حرف میزدم. شبها که احساسیتر بودم و اون نورهای کوچولو بهم حس جادویی بودن میدادن. ذکرهای نماز؟ نه، من حرف زدن عادی رو هم یادم رفته.
پارسال این موقع هنوز بلد نبودم به فرانسه راجع به خودم حرف بزنم ولی بلد بودم بگم برق رفته، اینترنتم ضعیفه. از بس پرکاربرد بود توی این کلاسهای آنلاین.
من اگه زنده بمونم یه روز از ایران میرم. جنگ باشه، سفارت بسته شه، پاندمی بشه، آیلتسم منقضی بشه یا هر مانع دیگهای پیش بیاد، فقط یه چیز رو میدونم: بالاخره میرم.
یه زمانی مشکلم کیفیت زندگی، آموزش بچه آیندهام و سطح اقتصادی بود. اما الان بزرگترین مشکلم حتی جنگ نیست؛ فقر فرهنگی جامعه است. یه روز خبر قتل یک پزشک توسط همراه بیمار رو میخوندم، یه روز خبر ضربوشتم کادر درمان رو. بعد هم کامنتها: «خوب کردی کشتیش»، «کاش چهارتا پرستار هم میکشتی» و...
هر کادر درمانی که دیدم رفته کشور دیگه از احترامی که مردم بهشون میذارن شوکه شده. حداقل از دو نفر شنیدم که پلیس بخاطر سرعت بالا نگهشون داشته ولی وقتی اسکراب تنشون دیده جریمه نکرده. چی باعث این همه تفاوت شده؟
الان داشتم پستهای اخیر بلاگ اسکای رو میخوندم و به پستی برخوردم که از شدت نفرت و ادبیات سخیفش شوکه شدم. کاش قبل از شعر(؟) گفتن راجع به ترس از پزشکی، یه آمار از امید به زندگی قبل و بعد از پزشکی مدرن هم میدید. به نظرتون اگه امشب نویسنده اون وبلاگ سکته کنه یا آپاندیسش بترکه توی خونه میشینه یا میره پیش همون "دلقکهای سفیدپوش کلاهبردار نجس"؟ طنز ماجرا اینجاست که کلا با علم مشکل داره و میگه قرص به قرص ما را به پرتگاه بیماری رساندند ولی اسم وبلاگشم یکی از همون قرصهاست! انگار حتی برای مخالفت با علم هم نتونسته از یکی از دستاوردهای علم فاصله بگیره.
وبلاگنویسی دهه ۹۰ چقدر بهتر بود با اینکه اون موقع بچه بودم و خیلی پستهای بچگونه منتشر میکردم. مثلا محتواهای مربوط به آن شرلی و هری پاتر! :) نمیدونم خطای ذهن منه یا قدیما واقعا همه چی بهتر بود.
داشتم فکر میکردم دیگه روزمرهنویسی اینجا خستهکننده شده. گاهی پستهای منتشرشده اخیر بلاگ اسکای رو میخونم و میترسم از اینکه با بعضی از اینا توی یه محیطم و اونا هم شاید وبلاگ منو بخونن! یکیشون فقط داره از ف ت ی ش هاش مینویسه و دیگه حتی عکس وبش رو میبینم تهوع میگیرم و صفحه رو رد میکنم. یه بار یه آقایی برام یه کامنت گذاشت. من وارد وبلاگش شدم. دیدم یا خداااا انواع و اقسام الفاظ رکیک به کار برده و محتوای جنسی نوشته و خیلی از خانمهایی که براش کامنت گذاشتن خودشونم متاهل بودن ولی با ادبیات سخیف این آدم همراهی میکردن. اگه من باشم قطعا کار هر دو طرف رو خیانت میدونم. مگه خیانت فقط جنسیه؟ کامنتشو حذف کردم و دعا کردم دیگه گذر خودش و خانمایی که براش کامنت میذارن به وبلاگ من نخوره.
دلم میخواد یه جا از روزمرگیهام بنویسم. دلم میخواد یه سری افراد محدود هم بتونن بخونن و اگه خواستن بتونن نظر بدن. قبلا توی تلگرام مینوشتم ولی به دلایلی ادامه ندادم. اینجا راحتتر میتونم بنویسم چون کسی منو نمیشناسه. ولی نمیدونم شاید باید برگردم به همون تلگرام.
از وقتی حدیث از محل کارم رفته، محل کارم مزخرفتر از قبل به چشمم میاد.
خدایا چقدر دلم براش تنگ شده...
من دوست داشتم عصرهای جمعه برم سر کار چون خلوت و آرومه و کارمون سبکتره. وقتایی که با حدیث جمعهها شیفت بودیم و بیکار میشدیم مینشستیم از همه چی حرف میزدیم. شخصیت همه رو تحلیل میکردیم. از گذشته میگفتیم. از آینده. از چیزای مسخره. از دغدغههای جدی. نمیدونم چطوری حرفامون هیچوقت تموم نمیشد.
اما الان جمعهها برام دلگیره. هیچجوره نمیگذره. بیکار که میشم خوابم میگیره و به زور خودمو بیدار نگه میدارم.
هنوز هر اتفاقی میافته براش تعریف میکنم، هنوز گاهی میریم بیرون ولی اون زمان یه روز درمیون میدیدمش و الان هرچقدرم باهاش حرف بزنم جای اون همه وقتی که اون زمان با هم میگذروندیم رو نمیگیره.
روز آخر کارش اونجا براش یه کادو بردم ولی داخل بخش نرفتم. حوالی اذان مغرب بود و توی ماه رمضان. حدیث روزه میگرفت. بهش پیام دادم وقتی افطار کردی بهم پیام بده. یه ربع بعد جواب داد که افطار کردم. بهش گفتم که بیا دم بخش. اومد. گفت دیوونه چرا نگفتی اینجایی، فکر کردم میخوای زنگ بزنی. کادو رو بهش دادم. گریهاش گرفت. گریهام گرفت. بغلش کردم. بین گریه خندهام هم میگرفت. فکر کنم بدنم نمیدونست با اون ناراحتی چیکار کنه.
الان همه چیز همونه، جز حضور اون آدمی که باعث میشد نفهمی زمان چطور میگذره. من موندم و این آدمایی که بدون تو، تحمل کردنشون خیلی سخت شده.