میخواستم از آن پسر ۱۹ ساله که در جریان اعتراضات مورد اصابت گلوله در ناحیه چشم قرار گرفته بود و علت فوتش را نوشتند suicide بنویسم
میخواستم از نوزادی که بالای پروندهاش نوشته بودند "نام: دختر، نام خانوادگی: ناشناس" بنویسم
میخواستم از متخصصی که دانشجویان پرستاری را از روی صندلی بلند کرد بنویسم
میخواستم از چاقوکشی در دانشگاه بنویسم
میخواستم از مسئول شیفتی که همیشه حق را مطالبه میکرد و مثل سایرین توسریخور نبود بنویسم
اما هر بار وقتی رسیدم خانه، انقدر خسته بودم که یادم رفت
دلم میخواد انقدر بچه بودم که پیانو رو با کتاب "ماجراجوییهای پیانو" یاد میگرفتم
نه انقدر بزرگ که با چرنی یاد بگیرم!
نمیدونم از کی
ولی باید زودتر میفهمیدم
شبی که با بغض زنگ زدم بهش که بگم از پست حذف شدهاش ناراحتم، وقتی دیدم حرفام براش مهم نبود و بین حرفای من داشت با یکی دیگه راجع به برنامهای که انگار از تلویزیون پخش میشد حرف میزد، باید میفهمیدم...
اینکه بعد از تماسم بهش پیام دادم و گفتم خیلی حالم بهتر شد که باهاش حرف زدم، وقتی فرداش دوباره با بیرحمی اون پست حذف شدهاش رو پست کرد، باید میفهمیدم...
شایدم از قبلترش هم نشانههایی بود
ولی زودتر از اینا باید میفهمیدم
توی سریال "چگونه از مجازات قتل در بریم" یه صحنه تاثیرگذار هست که من هربار میبینمش گریهام میگیره
شخصیت اصلی روی بالش میکوبه و داد میزنه:
You're not trash
You're not cold
You're not a bitch
You're not ugly
You're not disgusting
You're not a slut
You're not dirty
You’re not spoiled
You’re not a monster
You deserve to be loved, and touched, and felt
You deserve to be free
یه وقتایی یکی میاد توی زندگیت
که زندگیتو بهتر میکنه
غنیتر میکنه
بهش طعمهای جدیدی که هرگز نمیدونستی وجود دارن رو اضافه میکنه
اما وقتی اون رابطه تاکسیک باشه... و از اولش هم کماکان همونطور بوده باشه، اون موقع چه میشه کرد؟
باید گذر کرد فقط
♡And it's fine