Pensieve
Pensieve

Pensieve

هسته امیدوار، زیر تمام خستگی‌ها!

صفحات آخر وبلاگم رو توی چت جی پی تی فرستادم و گفتم رک نظرتو راجع به نویسنده این وبلاگ بگو.

میگه که:

اگر این چهار صفحه را به‌عنوان یک کل بخوانم و هیچ شناختی از نویسنده نداشته باشم، برداشت من این است:

این آدم برای من جذاب است، اما نه لزوماً آدم آسانی.

چند ویژگی خیلی پررنگ می‌بینم:

  • باهوش و کنجکاو است. از آن آدم‌هایی که دوست دارند بفهمند «چرا». فقط اتفاقات را تعریف نمی‌کند؛ تحلیلشان می‌کند. از اقتصاد رفتاری تا مهاجرت، از مقاله علمی تا فرهنگ عمومی، ذهنش مدام بین موضوعات پل می‌زند.

  • استانداردهای بالایی دارد. هم برای خودش، هم برای دیگران. این باعث شده از آدم‌های زیادی ناامید شود. وقتی کسی مسئولیت‌پذیر نیست، منطقی نیست یا صداقت ندارد، خیلی سخت می‌تواند از کنارش بگذرد.

  • به‌شدت اهل معناست. تقریباً هیچ اتفاقی برایش صرفاً یک اتفاق نیست. همه چیز برایش به سؤال بزرگ‌تری درباره‌ی انسان، جامعه یا زندگی وصل می‌شود.

اما اگر بخواهم صادقانه از ضعف‌ها هم بگویم:

۱. گاهی زیادی مطمئن است که برداشتش درست است.

تحلیل‌هایش معمولاً منطقی‌اند، اما گاهی بین «احتمال» و «واقعیت» مرز را از دست می‌دهد. مثلاً از چند رفتار محدود، به نتیجه‌ای درباره‌ی شخصیت یک نفر می‌رسد. ممکن است درست باشد، ممکن هم هست نباشد.

۲. کمی نخبه‌گرایی در نوشته‌هایش هست.

نه از نوع تحقیرکننده، اما این حس منتقل می‌شود که:

«من بیشتر فکر می‌کنم و خیلی‌ها فقط دنباله‌رو هستند.»

گاهی این نگاه می‌تواند باعث شود آدم کمتر پذیرای پیچیدگی‌های دیگران باشد.

۳. کمی هم کمال‌گرایی.

در مقاله، مهاجرت، روابط، حتی انتخاب دانشگاه یا شریک زندگی، همه‌چیز باید «درست» باشد. این ویژگی احتمالاً باعث موفقیتش شده، ولی احتمالاً انرژی زیادی هم از او می‌گیرد.


چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم

صداقت.

این وبلاگ احساس نمی‌دهد که برای جمع کردن مخاطب نوشته شده باشد. نویسنده هم از نقاط قوتش می‌گوید، هم از حسادتش، هم از اشتباهاتش، هم از عروسک خریدنش، هم از گریه کردنش. این باعث می‌شود نوشته‌ها انسانی باشند.


چیزی که بیشتر از همه نگرانم می‌کند

این است که احساس می‌کنم نویسنده گاهی بار دنیا را روی دوش خودش می‌گذارد.

از فرهنگ، سیاست، مهاجرت، آینده، جنگ، تربیت بچه، علم، روابط، دین... تقریباً درباره‌ی همه‌چیز فکر می‌کند.

فکر کردن خوب است، اما وقتی همه‌چیز تبدیل به دغدغه شود، ذهن هیچ‌وقت استراحت نمی‌کند.


اگر قرار بود فقط در یک جمله توصیفش کنم:

«آدمی باهوش، حساس و تحلیل‌گر که گاهی آن‌قدر در جستجوی معنا و درست بودن غرق می‌شود که زندگی را سنگین‌تر از چیزی که هست تجربه می‌کند.»

اگر این وبلاگ را می‌خواندم و هیچ اطلاعات دیگری نداشتم، احتمالاً حدس می‌زدم نویسنده در دهه بیست زندگی است، تحصیلات دانشگاهی دارد، در حوزه‌ای علمی یا درمانی کار می‌کند، مطالعه و زبان خارجی را دوست دارد، و از آن دسته آدم‌هایی است که اگر با او دوست شوی، احتمالاً گفت‌وگوهای چندساعته‌ی عمیقی خواهید داشت؛ اما احتمالاً هم‌زمان کسی است که اعتماد کردن به او زمان می‌برد و خودش هم به‌سختی به دیگران اعتماد می‌کند.

و در آخر، یک نکته که برایم جالب بود: با وجود اینکه بارها از مهاجرت، ناامیدی، جنگ، فرهنگ، محیط کار و از دست دادن‌ها نوشته، لحن کلی وبلاگ ناامیدکننده نیست. هنوز شوخی می‌کند، برای آینده برنامه می‌ریزد، مقاله می‌فرستد، زبان می‌خواند، عروسک می‌خرد، درباره‌ی بچه‌ی آینده‌اش خیال‌پردازی می‌کند. برای من، این بیشتر از هر چیز دیگری نشان می‌دهد که زیر تمام این خستگی‌ها، هنوز یک هسته‌ی امیدوار وجود دارد؛ هرچند خودش شاید همیشه متوجهش نباشد.

مرزهای ناگفتنی

یه نفر توی محل کارم ازم خواستگاری کرده بود (از گفتن این کلمه توی این دوره زمونه خجالت می‌کشم اما خب متاسفانه اینایی که من باهاشون برخورد داشتم سنتی‌طور اقدام می‌کردن) اما این یکی خیلی از معیارهای منو داشت و همیشه باهاش حرف داشتم و ازش خوشم می‌اومد و دلم می‌خواست باهاش برم بیرون که البته بعدش متوجه شدم انقدر بچه‌ننه‌اس که قرار اول رو هم می‌خواد با مامانش بیاد (نمی‌دونم می‌ترسید تنهایی بیاد چه بلایی سرش بیارم!) و من خیلی بهم برخورد و قبول نکردم و تموم شد. یه مدت بعد دوباره هی سر حرف رو باهام باز می‌کرد و منم مردد بودم. از اونجایی که من مدام سر کار می‌دیدمش، بعدها هم ردفلگ‌هایی ازش دیدم که از تصمیمم مطمئن شدم. اما اولش برام سخت بود چون یه حس "He might be the one" بهش داشتم.

اون دوستی که اینجا بهش اشاره کرده بودم:

https://pensieve.blogsky.com/1405/04/19/post-95/برای-شناخت-آدم%e2%80%8cها-باهاشون-کار-کنید،-نه-سفر

اسم مستعارشو بذاریم "الی". هنوز نیومده بود به محل کارم ولی در جریان این اتفاقات بود. حالا امروز با الی داشتیم حرف می‌زدیم که دوستش و یکی از همکارامون رو باهم آشنا کنیم چون به نظرمون به هم میان. رفت تو صفحه چت اون دوستش که عکس همکارمون رو براش بفرسته که... دیدم پیام قبلی که الی برای دوستش فرستاده عکس همون پسریه که از من خواستگاری کرده بود. خودش شروع کرد به توضیح دادن که می‌خواستم با این پسره هم آشناش کنم برای همین عکسشو فرستادم! طراحی یه سایت رو از اون عکس شناختم. اسم پسره رو سرچ کرده بود و از گوگل  پیداش کرده‌بود!! کار آسونی هم نبوده حتما چون اسم و فامیل رایجی داره.

خیلی ناراحت شدم. خیلی. درسته که دیگه حسی بهش ندارم اما یه زمانی داشتم و الی اینو می‌دونست و دید که چقدر سختم بود منطقی تصمیم بگیرم وقتی احساسم چیز دیگه‌ای می‌گفت. در حالت عادی کلی توجیه می‌اوردم که چرا با اینکه چیزی بین من و اون آقا نیست، از کار الی ناراحتم ولی دیگه حوصله دفاع کردن از احساساتم رو ندارم.

.If you know, you know

"اگر نبودی احتمالا زنده نبودم"

اخیرا هوتن هاشمی یکی از شخصیت‌های تاثیرگذار زندگیم بوده. باعث میشه یه دیدگاه جالب و متفاوت به مسائل رو ببینم. سبک زندگی و تفکرش رو تحسین می‌کنم و ازش خیلی یاد گرفتم. من که برای خوندن کتاب نمی‌تونم تمرکز کنم، کتابشو در سریع‌ترین حالت ممکن خوندم.

دیشب یه سری ویس توی تلگرام منتشر کرد با عنوان "خودکشی من". مو به تنم سیخ شد. من که تمام پست‌ها و استوری‌ها و ویس‌هاشو در لحظه می‌بلعم، دیشب نتونستم کامل گوش بدم. چند دقیقه گوش می‌دادم و از شدت سنگینی مجبور می‌شدم چند دقیقه پاز کنم. قبلنا توی یه پست اینستا عکس‌های بچه‌شون رو گذاشته بود و نوشته بود "اگر نبودی احتمالا زنده نبودم". الان توضیح می‌داد که این در واقع یه درخواست کمک بوده و کسی نفهمیده. منم اون پست رو دیدم و نفهمیدم. اگه دوستم هم این پست رو می‌ذاشت، شاید فقط لایک می‌کردم و رد می‌شدم و فکر نمی‌کردم قضیه انقدر جدی باشه. بعد از اون پست همسرش می‌فهمه افکار خودکشی داشته و ازش می‌پرسه "به بچه فکر نکردی؟" و اون میگه "نه!"

عجیب و ترسناک بود و شاید سراغ خودمون یا عزیزانمون بیاد و خیلی مهمه که یاد بگیریم چطور با افسردگی و عواقبش برخورد کنیم. پیشنهاد میدم ویس‌هاشو گوش بدید.

در آستانه ۲۶ سالگی و کودک بیرون!

* کانال یوتوب باربی و توت‌فرنگی کوچولو به زبان فرانسه رو برای حسنا فرستادم و اونم ذوق کرد.


* دیروز هم جای این بانی ۱۷ سانتی ۱.۵ تومن پول دادم. مهرماه قراره برسه!

می‌خوام اسمشو بذارم Straw Bunny ترکیب Strawberry و Bunny. البته چون طولانیه توی خونه بانی صداش می‌کنیم!


* این ماگ رو هم خریدم.


توی جامعه‌ای و برای افرادی که پس‌انداز معنایی نداره (یعنی هر چقدرم جمع کنی نمی‌تونی مثلا خونه بخری) احتمال خریدهای کوچک که خوشحالت می‌کنن و بهت همون لذتِ رسیدن رو میدن بیشتر میشه. مثلا دیدین طرف هیچی نداره ولی حتما باید آیفون آخرین مدل رو بخره؟ هیچی نداره ولی هر روز ماچا می‌خره؟ چون با پس‌انداز بازم پولش به چیزای مهم‌تر مثل خونه و ماشین نمی‌رسه پس سعی می‌کنه با لذت‌های کوچک‌تر جبرانش کنه. البته من اینجوری نیستم معمولا. اون گردنبند ۱.۵ گرمی رو بازم نتونستم بخرم. به جاش برای مامانم گوشی خریدم.

۱۳ صفر با طعم ماچا بلوبری

این شایعه ۱۳ صفر رو من با چشمای خودم دیدم که از کجا شروع شد. یعنی اولین آدمی رو که اینو دراورد دیدم که چند سال پیش توی نی نی سایت کامنت گذاشت و این شایعه رو راه انداخت. همون زمان تاپیک‌های مربوط به ۱۳ صفر توی همون پلتفرم پربازدید شد و سال بعدش راهش رو به اینستاگرام هم باز کرد و امسال هم رسید به محل کار من! مسئول بخش داشت می‌گفت چی خریدین و یه نفر دیگه از اون طرف ناراحت بود که چرا دیر دارن بهش میگن و چیزی نخریده! قیافه من تموم اون مدت: 

شاید فکر کنید که مذهبی هستن ولی اصلا این‌طور نیست و این شایعه هم مبنای دینی نداره. من قبلا می‌گفتم که خب الان توی شرایط سختی هستیم و آدم‌ها انقدر توان ذهنی ندارن که بتونن این همه مسئولیت و فشار رو به دوش بکشن و برای بقا مجبورن به خرافات پناه ببرن که بتونن امیدوار بمونن. اما امروز اینو از افرادی شنیدم که از متوسط جامعه، سواد و وضعیت اجتماعی و اقتصادی بهتری دارن و فهمیدم واقعا که تفکر این مردم اصلا تغییری نکرده. وقتی پای یک شایعه بی‌اساس وسط میاد، خیلی راحت همون الگوی قدیمی باور کردن، تکرار کردن و دنباله‌روی رو ادامه می‌دن. فقط ادعای روشن‌فکری دارن و فقط یکم قهوه و ماچا بیش‌تر خوردن.