Pensieve
Pensieve

Pensieve

خیره به پست‌تر شدن

یه راز بهتون میگم به کسی نگید ولی من امروز نشستم فصل ۳ عشق ابدی رو دیدم :))) هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تا این حد تنزل پیدا کنم.


توی دوران جنگ این متن رو نوشته‌بودم:

متاسفانه مدت‌هاست زیاد کتاب نمی‌خونم ولی فکر کنم توی نوجوانی جزو قشر کتابخون جامعه به حساب می‌اومدم! اون موقع‌ها گاهی وقتی بقیه راجع به یه سری کتاب معروف (مثلا "ملت عشق") حرف می‌زدن، من فاز برمی‌داشتم که بهشون ثابت کنم این کتاب مزخرفیه!!

اما به مرور کارکرد اصلی کتاب و فیلم در زندگیم تغییر کرد. اون زمان کتاب می‌خوندم چون می‌خواستم یه چیزی یاد بگیرم. الان کتاب می‌خونم و فیلم می‌بینم تا حواسم از دغدغه‌های زندگی پرت بشه. اینه که دلم نمی‌خواد کتاب سنگین و پربار بخونم. دلم میخواد کتاب آروم و رمان آبکی بخونم.

خیلی سعی کردم این مدت برم فیلم "پیانیست" رو ببینم ولی متاسفانه دارم "توت‌فرنگی کوچولو" رو از روبیکا می‌بینم. فیلم واقعی همینه که داریم زندگی می‌کنیم. بیش‌تر از این ذهنم کشش نداره واقعا.


می‌دونی وقتی جنگ میشه فقط یه دولت نیست که تضعیف میشه، بلکه تک‌تک اعضای اون جامعه هم آسیب می‌بینن و ضعیف‌تر میشن. یکی از دلایلی که ما انقدر عقب موندیم هم همینه. قرن‌ها اکثر سلسله‌هایی که در ایران به قدرت رسیدن خاستگاه قبیلگی داشتن که باعث می‌شده جنگاوری و کشتن آدم‌ها رو دلاوری و شجاعت بدونن و مردم مدام در جنگ باشن و دغدغه‌شون بشه برآورده کردن نیازهای اولیه و هیچ‌وقت به مراتب بالاتر نرسن. 

لعنت به جبر جغرافیا

یکی از دانشگاه‌هایی که اپلای کرده بودم و پذیرش گرفتم دانشگاه Charité برلین بود. اصلا قصد نداشتم براش اپلای کنم چون به نسبت یکم گرون بود. دیدم رنک خیلی خوبی داره و اپلیکیشن‌فی نداره، گفتم ضرر نداره بذار اپلای کنم.

پذیرش که گرفتم یه جلسه آنلاین گذاشته بودن که سوالاتمون رو ازشون بپرسیم. اونجا شیفته‌شون شدم. یکی ازشون پرسید اگه نتونیم به موقع ویزا بگیریم و بیاییم باید دیفر کنیم؟ گفتن که نه ما رایگان کلاس آنلاین براتون می‌ذاریم تا وقتی که برسید ولی سعی کنید به موقع بیاید چون حضوری بهتره و ما هم دلمون می‌خواد ببینیمتون!! لعنتی‌ها این پرسنل دانشگاه همشونم چقدرخوشگل بودن (نمی‌دونم چرا برام مهمه؟!) خیلی سوالات دیگه هم مطرح شد که جواب‌هاشون مشخص می‌کرد چقدر با دانشجو همکاری می‌کنن. من به این مهربونی عادت نداشتم. توی دانشگاه مقطع لیسانسم کارمندهای آموزش دانشگاه هیچ‌وقت کارمو راه نمی‌انداختن.

یه دانشگاه دیگه توی آلمان هم با هزینه خیلی پایین‌تر بود که پذیرش گرفتم ولی چون این مهربونی و همکاری با دانشجوها رو در اونا ندیدم همون اولی رو انتخاب کردم. هم‌زمان برای تحصیلی کانادا هم داشتم اقدام می‌کردم که بخاطر مشکلاتی که پیش اومد امیدم رو از دست دادم که بتونم برم کانادا.

همون آفر Charité برلین رو قبول کردم و ۴۰۰ یورو هم دادم. چون برای ویزای آلمان هنوز امید داشتم و مسیر ارمنستان بود (اونایی که ۶ ماه ارمنستان بمونن میتونن برای ویزا از سفارت آلمان توی ارمنستان اقدام کنن)

نهایتا با یه وکیل مهاجرتی مشورت کردم و نظرش این بود که نرم آلمان و سال دیگه برای ویزای تحصیلی کانادا اقدام کنم. دلایلش برای شرایط من منطقی بود و تصمیم گرفتم همین کار رو کنم.

توی ادمیشن‌لتر خیلی واضح نوشته بودن که اون ۴۰۰ یورو non-refundable هست و پس داده نمیشه. منم با ناراحتی بی‌خیالش شدم. ولی یه بار گفتم بذار یه ایمیل بزنم و شرایط اینجا و بسته بودن سفارت رو توضیح بدم و درخواست ریفاند کنم. اولش گفتن اگه بخوای می‌تونی دیفر کنی و وقتی ملایم گفتم قصد دیفر ندارم، گفتن که با درخواست ریفاندم موافقت شده! و من شیفته‌تر شدم و بدتر دلم گرفت که دارم این فرصت رو از دست میدم! لعنت به جبر جغرافیایی که نمی‌ذاره از روی این چیزا دانشگاهتو انتخاب کنی، در عوض باید هزارتا پارامتر دیگه رو بسنجی...

معلق

فکر کنم ماه رمضان ۱۱-۱۲ سالگیم بود. سال قبلش دو سه تا روزه تونسته بودم بگیرم. اما اون سال همه رو گرفتم، بجز یک روز. یه نفر توی فامیل داشتیم که توی مسائل دینی خیلی باسواد بود و هر سوال دینی‌ای داشتیم از او می‌پرسیدیم. رفتم با ذوق بهش گفتم "من امسال همه روزه‌هامو کامل گرفتم، فقط یکیشو نگرفتم." گفت "آها همون یک روز هم اگه دلیل نداشته باشی باید به جاش دو ماه روزه بگیریا." ماتم برد. ذوقم کور شد. با ناراحتی گفتم "نه، دلیل داشتم!" خب دلیلم این بود که اون روز توی کلاس زبانم امتحان فاینال داشتیم و خب گشنه‌ام می‌شد! فکر کردم خدا که انقدر خنگ نیست، اینو می‌فهمه، مگه نه؟ اما دلیلمو به اون شخص نگفتم. توی همون سن هم تشخیص دادم که درکش نمی‌کنه.


نمی‌دونم چند شب پیش چی شد که یاد این خاطره افتادم که در دورترین نقطه مغزم دفن شده بود و نمی‌دونم چرا ولی شدیدا گریه کردم. یاد روزهایی افتادم که بعد از نماز صبح چند دقیقه با چادر نماز در آرامش می‌نشستم. حس می‌کنم دیگه همه چیزم رو از دست داده‌ام. دینم، ملیتم، هویتم. دیگه هیچ اعتقادی ندارم. هیچ ریسمانی برای چنگ زدن! به قول هوتن هاشمی، جایی که مردم با وی‌پی‌ان به اینترنت وصل میشن و توی وی‌پی‌ان تبلیغ استخدام جا‌سو‌س میاد و بعضی مردمش از شکست تیم ملیش خوشحال میشن، دیگه اسمش کشور نیست. این دودستگی خیلی آزارم میده و آدم‌های اکستریم هر دو طرف حالمو بهم می‌زنن. از وقتی اینستامو دی‌اکتیو کردم یکم بهتر شدم.


پ.ن: یه بار به کتاب "ما چگونه ما شدیم" اشاره کردم. شخصی که گفتی اگه نکته مهمی خوندم اینجا بگم، هنوز اینجا رو می‌خونی که برات بنویسم؟

دو به اضافه دو

وقتی جنگ شروع شد، وقتی دیدم چقدر دارم عذاب می‌کشم، وقتی دیدم اون جماعت تحصیل‌کرده مهاجر دارن از جنگ دفاع می‌کنن، گفتم شاید مشکل از منه که مثل اونا در پس این ویرانی‌ها آزادی نمی‌بینم، گفتم شاید مشکل از منه که به اندازه کافی تاریخ و سیاست نمی‌دونم. شروع کردم به مطالعه، شروع کردم به گشتن دنبال این سوال که چی شد که این‌طوری شد. فکر می‌کنم به یه جواب‌هایی هم رسیدم و ذهنم نسبت به چهار ماه پیش خیلی بازتر شده.

اما... بذارید با مثال بگم: مثلا من ریاضی رو در این حد می‌دونم که دو به اضافه دو میشه چهار. گیرم که برم حجم فلان شکل خاص رو با استفاده از انتگرال سه بعدی به دست بیارم، اما این تغییری در جواب دو به اضافه دو ایجاد نمی‌کنه. اون بازم میشه چهار.

یه چیزایی انقدر مشخصه، انقدر ابتداییه، انقدر ساده است که حتی مطالعات پیچیده‌تر تغییری در اون‌ها ایجاد نمی‌کنه و ساده‌ترین قضاوت انسانی به کشتن کودکان میگه نه! من بین کتاب‌ها دنبال چی می‌گردم؟ هیچ دلیلی نمی‌تونه اینو توجیه کنه...

ترامپ بین حرفاش به یه خبرنگار گفت کار هرکی بوده عمدی نبوده، اشتباه پیش میاد! اشتباه؟ تو باور می‌کنی؟ 

جنگ تموم شد. رهبرها دست دادن. اپوزیسیون پول و توجهش رو گرفت. ما موندیم و ویرانی‌ها. کودکانی که زندگی نکردن. کارکنانی که بی‌کار شدن. و کشوری که از درون، بیش از همیشه، با دودستگی عمیق خسته‌کننده ترک خورده.

عشق خیالی من_ بخش دو

 خب برای این که حواسم از جنگ پرت بشه و هم به احترام کسانی که گفتید منتظر ادامه‌اش هستید، تصمیم گرفتم ادامه خاطراتم رو منتشر کنم.

من از چیزایی که راجع بهش آزارم می‌داد ننوشتم. مهم‌ترینش، هر هفته مشروب خوردنش بود.

اولین باری رو که توی مستی ویس‌مسج فرستاد یادمه. ۷ و ربع صبح ما بود و نصفه شب اونا. تازه رفته بودم سر کار. نوتیفش که اومد با ذوق پیامو باز کردم و با صدای متفاوتی ازش مواجه شدم. شوکه شدم. اون لحظه ازش بدم اومد. چیز خاصی نگفته بود و بابت مستی‌اش هم عذرخواهی کرده بود ولی خب به نظرم لزومی نداشت اصلا پیامی بده. اون موقع اونقدرها هم صمیمی نبودیم. می‌تونست فرداش جواب بده. من معمولا زود به پیام‌ها جواب میدم اما اون بار ۱۴ ساعت طول کشید که با خودم کنار بیام و بتونم جواب بدم: "الان خوبی؟ مراقب خودت باش!" وقتی جواب داد و این بار صدای سرحالش رو شنیدم، صدای مستش از ذهنم پاک شد و دلم برای صداش رفت.


گذشت و اون سال اسفند اومد ایران. منم ذوق‌مرگ بودم که حتی اگه توی این شهر نباشه، دیگه اختلاف ساعت نداریم و راحت‌تریم!

اما از وقتی اومد، ارتباطمون کمرنگ‌تر شد. به خصوص اوایلش.

یک هفته فقط می‌گفت jet-lagged ام و خوابم بهم ریخته و بالانسم بهم ریخته.

من فکر می‌کردم وقتی بیاد ایران قضیه مشروب خوردن کمتر میشه. اما برعکس، از هفته‌ای یه بار تبدیل شده بود به هر شب! یه بار گفت از وقتی اومدم ایران هر شب یه جا دعوتم و افطاری و بعدشم مهمونی و اینا که من به شوخی گفتم افطاری و مشروب بهم نمی‌خورن‌ها! و آقا هم یکم بهشون برخورد.

از این نبودنش یا کم بودنش خیلی ناراحت بودم. دلم بهونه‌اشو می‌گرفت و نمی‌شد برم بهش بگم دلم برات تنگ شده، چرا میری مهمونی ولی نمیای با من حرف بزنی!

دلتنگیم یه جور دیگه بروز پیدا کرد. بهش گفتم بهت حسودیم میشه! من اگه مهاجرت کنم و بعد برگردم ایران کسی براش مهم نیست که برام مهمونی بگیره، اونم دم عید! و از این حرفا...

بین حرفاش بهم گفت قربونت برم، نکن این کارا رو. خودم برات مهمونی می‌گیرم، دم عید اصن!

یادمه یک ویس ۲۱ ثانیه‌ای بود. چند بار بهش گوش داده باشم خوبه؟ ده بار؟ بیست بار؟ صد بار؟ فکر کردم اون دوستم داره، مگه نه؟ آدم مگه با دوست معمولی دخترش این طوری حرف می‌زنه؟ مگه به همه دخترا "عزیزم" میگه؟ نه، پس از من خوشش میاد لابد.


نهایتا من آیلتس ثبت‌نام کردم. محل کارم قول داده بودن یک هفته قبل آزمون بهم مرخصی میدن اما فقط دو روز قبل آزمون آف بودم.

خیلی بهم ریختم. از یه طرف می‌گفتم سر کاری که برام انقدر ارزش قائل نمیشن که یه هفته مرخصی بدن نمیرم، از اون طرف می‌خواستم با وجود خسارت چند میلیونی آزمونمو کنسل کنم چون مطمئن بودم با این حجم کاری از پسش برنمیام.

بهش گفتم توی شرایط خوبی نیستم و هروقت تونست بهم زنگ بزنه. زنگ زد و براش توضیح دادم. با مهربونیش بهم آرامش داد. یه چندتا راه حل بهم داد و گفت تو همین الان آیلتس بدی ۷-۷.۵ میشی. گفتم خیلی ناراحتم به بقیه مرخصی دادن و به من ندادن. به نظرت کارمو ول کنم؟ گفت این حساسیت‌ها بین همه نیروها هست. نه کارتو ول نکن!

اون شب آروم شدم اما همچنان وقتی استرس بهم غلبه می‌کرد، به او پناه می‌بردم.

یه روز گفت فوقش نشه! یه بار دیگه امتحان میدی.

اون موقع آیلتس حدود ۲۵ تومن بود.

من گفتم آخه با این قیمت‌ها چطوری دوباره امتحان بدم. قیمت آیلتس از حقوق یک ماه منم بیشتره!

متوجه شدم از حرفم تعجب کرد که حقوق من انقدر کمه ولی به روی خودش نیاورد.

همیشه منو تشویق می‌کرد که به مهاجرت تحصیلی کانادا فکر کنم. گفت اگه بخوای می‌تونم از کالج خودمم برات پذیرش بگیرم. گفتم آخه توی مقطع ارشد زیاد فاند نیست. گفت سلف‌فاند با فول‌فاند تفاوت زیادی نداره. دانشگاه سالی ۲۰-۳۰ هزار دلاره. این مبلغی نمیشه! و من بهش فهموندم که ما انقدر پول برای دانشگاه نداریم.

شاید به نظر شما مهم نیاد، شایدم من اشتباه می‌کنم ولی من دقیقا از همین نقطه بود که حس کردم یکمی عوض شد. از وقتی که فهمید ما مثل اونا نیستیم.


گذشت. من آیلتس دادم و نتیجه‌اش اومد: ۷.۵

بهتر از نمره‌ای که می‌خواستم!

یه ویس دو دقیقه‌ای از خوشحالیم براش فرستادم و بعدش اسکرین‌شات نتیجه آزمون.

پیاممو بلافاصله سین کرد اما ویسمو گوش نداد و برخلاف همیشه که ویس می‌فرستاد، یه تکست کوتاه خشک نوشت. یادم نیست دقیقا چی نوشت. آفرین؟ خوش به حالت؟ دمت گرم؟ نمی‌دونم ولی هرچی بود، از جوابش وا رفتم.


پ.ن: حس می‌کنم زیادی دارم توصیف می‌کنم و این هی داره طولانی‌اش می‌کنه. فقط بذارید بگم لطفا زیاد به اتفاقات جالب امیدوار نباشین! این خاطره چندان جالبی نیست...