رفتم یه فایل اکسل درست کردم از خواستگارهای جدی و غیرجدی و حتی پسرهایی که تلاش میکردن مخ بزنن و توی فایل نوشتم که چرا هر کدوم رو رد کردم.
متاسفانه ذهنم اتفاقات بد رو تعدیل میکنه و اصل خاطره یادم میره. برای همین هر چند وقت یه بار میگم فلانی هم خوب بودا کاش جدیتر گرفته بودمش. یا کاش با فلانی لااقل یه دیت رفته بودم. حالا این فایل رو درست کردم که یادم نره برای رد کردن هر کدوم دلایل منطقی داشتم. البته ویژگیهای مثبتشون رو هم نوشتم ولی مطمئن شدم تعداد ویژگیهای منفی بیشتر باشه!
جالب اینجاست که با همین کار ساده حس میکنم خودمو بهتر شناختم و تازه فهمیدم چه ویژگیهایی برام مهمه. یه چیز دیگه هم فهمیدم و اون اینکه همه آدما به هر حال خوبی و بدی دارن. سر کردن با ویژگیهای خوبشون خیلی راحته اما چیزی که مهمتره نقاط ضعفشونه. این که ببینی آیا میتونی با اون نقطه ضعف کنار بیای یا همیشه قراره بابتش عذاب بکشی. مثلا من یه دوستی دارم، به نظر من نقطه ضعفش وسواسی بودنشه. یعنی اگه یه نفر که سرما خورده از کنارش بگذره، شروع میکنه ضدعفونی کردن همه جا. یعنی فقط میمونه به من الکل بپاشه و ضدعفونیام کنه. یا مثلا اگه بیرون بریم یه چی بخوریم بلافاصله باید نخ دندون بکشه. ولی خب این ویژگیش به نظر من حتی بامزه است و روی مخم نمیره. شاید یه ویژگی منفی برای یه نفر حتی کیوت باشه و برای یه نفر دیگه deal breaker باشه.
پ.ن: متنفرم از این که وقتی میخوان از یه پسر تعریف کنن، بهم میگن اهل دود و دم نیست. انگار من مثلا روزی یه پاکت سیگار میکشم! منم همیشه جواب میدم این یه ویژگی مثبت نیست، فقط یه ویژگی منفی رو نداره. به نظرم حرفم خیلی بدیهیه ولی نمیدونم چرا همیشه با قیافه شگفتزده طرف مقابل مواجه میشم.
از همکارام متنفرم. از سر کار رفتن متنفرم. از بیکار بودن متنفرم. از ترامپ متنفرم. از پهلوی متنفرم. از اینایی که نمیتونم اسمشون رو بیارم متنفرم. از طرفداران هر دو (یا سه) طرف متنفرم. از امریکا متنفرم. از ایران متنفرم. از قطع شدن برق متنفرم. از چپیها متنفرم. از راستیها متنفرم. از دردسرای ماشینم متنفرم. از گوشیم متنفرم. از این که به اندازه کافی زبان نمیخونم متنفرم. از زبان فرانسه متنفرم. از کلماتی که دوتا r داره متنفرم. از اینکه توی دو جلسه شنای پروانه یاد نگرفتم متنفرم. از اینکه باید ۳ تومن بدم جای فین شنا متنفرم. از قیمت طلا و دلار متنفرم. از پارکینگ محل کارم متنفرم. از اینکه هر ماه پریود میشم متنفرم. از وقتایی که به تاخیر میافته متنفرم. از اینکه جوش زدم متنفرم.
زندگی تخمی. هر ماه. هر ماه. هر ماه.
امروز تولدم بود. ۲۶ ساله شدم.
کلی حرف برای گفتن داشتم اما صبح مربی شنا انقدر ازم کار کشید که دیگه انرژی برای نوشتن برام نموند. زندگی خیلی جالبه. اصلا فکر نمیکردم یه روز برای شنای پروانه کلاس برم. من قبلا به شدت ترس از آب داشتم. یعنی توی نوجوانی که کلاس شنا رفتم هیچی یاد نگرفتم و ترس از آب هم تازه اضافه شد. فکر کنم توی ۲۲ سالگی دوباره مصمم شدم که شنا یاد بگیرم و یه مربی خیلی خوب پیدا کردم. روز اول وقتی رفتم توی کمعمق که فقط راه برم هم تپش قلب گرفته بودم. اون موقع یه استخر به نسبت کوچک میرفتیم که عمیقش هم ۲.۵ متر بیشتر نبود. اولین باری که منو برد توی عمیق پنجتا قمقمه دور کمرم و یه نودل زیر بغلم بود و من فقط جیغ میزدم. فکر کنم بیشترین جملهای که دوره اول از مربیم شنیدم "جیغ نزن" بود. اون موقع پیش خودم میگفتم من اگه بتونم بدون قمقمه فقط روی آب هم بمونم برام کافیه... Look at me now...
و این که امروز روز آخر چالش ۷ روزهام بود. اکثر روزها، به جز امروز، زبان فرانسه و مباحث مربوط به رشتهام رو خوندم. بسته به حال اون روزم کم و زیاد شد ولی نسبتا تداوم داشتم و فکر کنم مهمترین چیز همین تداوم باشه.
پارسال فکر میکردم این موقع در حال بستن چمدون باشم ولی خب یه چیزایی دست ما نیست. فکر میکنم این هدف مهاجرت باعث پیشرفتم شده باشه. من کارهایی رو کردم که اگه این هدف رو نداشتم هیچوقت اراده انجامشون رو پیدا نمیکردم.
برای اصلاح مقاله چندتا سوال از استادمون داشتم و بیش از یک ماه بود که چند بار بهش پیام و ایمیل دادم و جواب نمیداد یا میگفت شنبه بررسی میکنم ولی هیچ خبری ازش نمیشد. پریروز سر کار بودم بالاخره بهم زنگ زد و یه سری توضیحات داد. منم گفتم باید دیتا رو چک کنم و روی لپتاپمه. گفت نذاری کلی وقت دیگه بیای! انگار نه انگار که اون خودش همین کارو کرد. گفتم نه من به محض اینکه برسم خونه انجامش میدم. گفت سوالی داشتی بهم زنگ بزن. من تا ۱۱ و نیم بیدارم :)))) خب بالاخره اصلاحات رو انجام دادم. با مشورت استادم یه ژورنال Q3 انتخاب کردم. دیدم دیگه حوصله سختگیریهای احتمالی یه ژورنال Q1 رو ندارم. راهنمای نویسندگان ژورنال جدید رو خوندم، این یکی هم کلی قر و فر تازه داره. سختترینش اینه که قبل سابمیت باید امضای همه نویسندهها از جمله این سه تا استادی که جزو نویسندگان هستن رو بگیرم. خدا میدونه هر کدوم کی جواب بدن! امیدوارم تا آخر امشب بتونم کارهای دیگه سابمیت رو انجام بدم و به زودی بفرستمش توی کارتابل نویسنده مسئول که استادم باشه و راحت شم.
خب امروز هم نسبتا رضایتبخش بود.
مطالعه فرانسه: ۲ تا فایل صوتی ترنسکریپت کردم. کمی کتاب ادیتو رو مرور کردم. امروز کلاس داشتم. این کلاسی که الان میرم سطح بقیه از من بالاتره چون زمانی که تعیین سطح دادم، معلمی که میخواستم کلاس سطح پایینتر نداشت. حتی دو نفر توی کلاس ارشد زبان فرانسه دارن یعنی حداقل ۶ سال درگیر این زبان بودن. امروز سر کلاس چندتا چیز اومدم بگم که نتونستم و کلی مِن مِن کردم و هی توی ذهنم دنبال کلمه گشتم و پیدا نکردم. واقعا خجالتآور بود. لهجه فارسیام رو به وضوح توی زبان فرانسه حس میکنم. مدام خودم رو با بقیه همکلاسیهام مقایسه میکنم و بعدش به خودم یادآوری میکنم اونا حداقل ۶ سال فرانسه خوندن و من یک سال. اما خب بازم بین اینا احساس کندذهن بودن بهم دست میده.
مطالعه تخصصی: یک ساعت براش وقت گذاشتم. یکی از مباحثی که امروز خوندم Dissociative identity disorder یا اختلال چند شخصیتی بود. رشته منم مباحث جالب زیاد داره ها. کاش این مطالعه روزانه رو ادامه بدم. یادم افتاد توی فیدیبو یه رمان خونده بودم به اسم "از رویاهایت برایم بگو". داستان عجیبی بود و این اختلال خیلی خوب توصیف شده بود. صفحه آخرش مو به تنم سیخ شد.
اینو در حالی مینویسم که برق رفته و نور گوشیم رو روی کمترین حد گذاشتم اما همچنان توی چشمم میزنه. این که این ساعت برق رفته خوبیش اینه که توی اوج گرما نیست و بدیش اینه که از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و تنها یک چیز میبینم: نابودی.