Pensieve
Pensieve

Pensieve

استانداردهای دوگانه

بعد از شروع جنگ که نت قطع شد، فکر کنم اولین باری که با کانفیگ تونستم وصل بشم بعد از چهارشنبه‌سوری بود و خیلی از تروماهای جنگی من از همون زمان میاد. وقتی اکسپلوری که از دی ماه ماتم‌زده بود، پر از ویدیوی رقص و خوشحالی شده بود. و من انگار از یه دنیای دیگه، بهت‌زده بهشون نگاه می‌کردم. و فهمیدم ما برای هیچ‌کس مهم نیستیم. ولی بعدش همینا وقتی بعد از آتش‌بس، جنوب رو زد، همه استوری همدردی گذاشتن. هنوز نفهمیدم چرا. فقط ما خوار داشتیم؟

عشق نافرجام من و پیانو

من از بچگی دوست داشتم پیانو یاد بگیرم. یادمه توی کارتون بابالنگ‌دراز، جودی ابوت یه جایی برای فرار از احساساتش داره توی برف می‌دوئه و به یه خونه میرسه و از پنجره‌هاش می‌بینه یه دختره داره پیانو میزنه و پدر و مادرش با محبت دارن نگاهش میکنن و منم مثل جودی ابوت دلم خواست جای اون دختر باشم. اما هیچ وقت جرئت نکردم به مامانم بگم. توی فامیل مثل الان ساز زدن رایج نبود و می‌دونستم اینکه من بگم می‌خوام پیانو یاد بگیرم چیز عجیبی به نظر می‌اومد. مامانم این‌جوری بود که اولش در برابر خواسته‌هام خیلی جبهه می‌گرفت ولی کم‌کم نرم می‌شد. ولی من توی عالم بچگی ترسیدم بگم پیانو می‌خوام. با اینکه اون موقع‌ها قدرت خرید بیش‌تر بود و یه پیانوی معمولی اون‌قدرها هم لاکچری محسوب نمی‌شد. وقتی بزرگ‌تر شدم و تابوی ساز زدن توی خانواده شکسته بود، دیگه هر نوع پیانویی خیلی گرون بود. سعی کردم یه ساز دیگه رو انتخاب کنم و به این حسرت یاد گرفتن یه ساز پایان بدم. نشد. هیچی پیانو نمی‌شد. یه بار با مامانم دعوام شد و بین حرفام بهش گفتم که تقصیر اخلاق تو بود که من هیچ‌وقت جرئت نکردم بهت بگم چی می‌خوام و... بعدها مامانم فهمید چه حسرتی به دلم مونده و با وام گرفتن مامانم، من توی ۲۲ سالگی صاحب پیانو شدم. مدت زیادی از کلاس رفتن من نگذشته بود که برای طرح رفتم یه شهر کوچک و هم‌زمان یه لیسانس دوم شروع کرده بودم(بعد از یک سال از لیسانس دوم انصراف دادم). اون زمان نصف هفته رو فشرده شیفت می‌رفتم و نصف هفته دانشگاه می‌رفتم. وقتی برای پیانو نمی‌موند و از اون طرف اونجا شهر کوچکی بود و اصلا نمی‌دونستم کسی هست پیانو درس بده یا نه. تازه من هم نصف هفته خوابگاه دانشگاه بودم و نصف هفته پانسیون بیمارستان و پیانوم توی یه شهر دیگه بود. به هر حال پیانو ول شد. وقتی برگشتم به شهرمون باز گشتم یه مربی بهتر پیدا کنم (با اولی اون‌قدر ارتباط نگرفته بودم) و نهایتا یه مربی خوب پیدا کردم. آقا بود و مامانم حساس بود که مربی خانم باشه ولی خب وقتی دید چقدر گشتم تا اینو پیدا کردم، مخالفتی نکرد. داشت خوب پیش می‌رفت. توی دورانی که مقاله می‌نوشتم پیانو رو ول نکردم. توی دورانی که می‌خواستم آیلتس بدم پیانو رو ول نکردم. هرچقدرم سرم شلوغ شد پیانو رو ول نکردم. خیلی آروم پیش می‌رفتم ولی پیوسته. با مربیم خیلی صمیمی شده بودم. از یه جایی به بعد از روابطم می‌پرسید و نظرات خوبی می‌داد. منم نفر آخر کلاس‌هاش بودم و گاهی یک ساعت می‌موندیم حرف می‌زدیم. هیچ‌وقت شک نکردم منظور خاصی داشته باشه. من یه دختر معمولی نچرال و بیبی‌فیس بودم و دخترایی که دور اون بودن داف و جذاب. خودش هم همیشه می‌گفت خط قرمزشه که با هنرجوهاش قرار بذاره. برای همین هیچ‌وقت شک نکردم، حتی وقتی که اصرار می‌کرد بیا خونه‌ام! خاک بر سر احمقم. شاید این ماجرا رو یه روزی مفصل تعریف کردم. الان در این حد بگم که این آدم باعث شد دوباره پیانو رو ول کنم و بعدش هم از این ماجرا تا دی ماه و تا جنگ انقدر حالم گرفته بود که اصلا به شروع دوباره پیانو فکر نکردم. امروز دیدم آخرین تاریخی که توی کتابام زده ۲۴/ ۰۹/ ۱۴۰۴ هست. خیلی دلم می‌خواد دوباره شروعش کنم اما درحال حاضر الویت زندگیم اینه که سال دیگه به سطح B2 فرانسه برسم. ولی می‌دونم برنامه‌ای که برای آینده‌ام هم دارم قراره شلوغ‌تر از این باشه. نمی‌دونم کار درست چیه. دلم می‌خواد توی زندگی بعدیم پیانیست بشم. انگار توی این زندگی وقتشو ندارم.

پاگشا

دخترعموم ازدواج کرده و توی این تعطیلات برای اولین بار داماد و خانواده‌اش رو دیدم. ترکیب این خانواده رو درک نکردم هنوز. پدر داماد که باهاش هم‌صحبت شدم آدم بادرایت و باسواد و خیرخواهی به نظر می‌اومد و مدیر مالی یه شرکت بوده. مادر خانواده بد عجوزه‌ایه. ظاهرا مادربزرگم رو سوال‌پیچ کرده و راجع به من پشت سر هم سوال می‌پرسیده. اولش هم یه جور تحقیرآمیزی ازش پرسیده که این نوه‌تون درس هم خونده؟ مامان‌بزرگم هم طلبکارانه گفته پرستاره، میره سر کار. از اون‌جایی که پسر عجوزه خانم که همون آقای داماد باشه نه سربازی رفته و نه کار داره، به این نتیجه رسیدیم این همه جلز و ولز خانم بخاطر اینه که من کار می‌کنم و پسر بیعارش توی این ۶ سال فقط یه لیسانس زپرتی از دانشگاه آزاد گرفته.

من بی‌خبر از همه اینا یه لحظه روی مبل کناریش نشستم و عجوزه خانم شروع کرد به حرف زدن با من و اولین حرفش به من این بود که راسته میگن پرستارا به افراد مسن رسیدگی نمی‌کنن؟ آخه لعنتی دو دقیقه بدجنسیتو پنهان کن. از اون طرف مامان عروس خانم (زن‌عموی بنده) که ایشون هم کم از عجوزه خانم ندارن شروع کردن به گفتن این که فلان بیمارستان (جایی که من کار می‌کنم) چقدر بده و اینا. درحالی که واقعا این‌طور نیست. من توی دانشجویی توی همه بیمارستان‌های دولتی این شهر کارآموزی یا کارورزی رفتم و می‌تونم مقایسه درستی داشته باشم. 

کاش زمان برمی‌گشت به عقب. زیادی مودب جوابشونو دادم. در پاسخ به سوالش (راسته میگن پرستارا رسیدگی نمی‌کنن؟) گفتم خب به پرستار هم بستگی داره. درصورتی که اگه شخصیتشو زودتر شناخته بودم بهش می‌گفتم به انتظارات افراد بستگی داره. یه سری‌ها بهشت هم برن میگن عسلش زیادی شیرین بود.

دو گروه شده بودیم داشتیم پانتومیم بازی می‌کردیم. عروس و داماد و خواهرهاشون یه گروه بودن و بقیه‌مون یه گروه دیگه. توی بازی داماد وقتی اجرا می‌کرد و همسر و خواهرش درست حدس نمی‌زدن یکم عصبی می‌شد. به نظرم برای یه بازی خانوادگی اصلا عادی نبود. درحالی‌که پسرعمه‌ام که هم‌سن اونه سعی می‌کرد به دختر کوچولو گروهمون اعتمادبه‌نفس اجرا بده و هی می‌گفت ببازیم هم مهم نیست. چون یه بار که دخترک اجرا کرد امتیازمون کم شد، دیگه دلش نمی‌خواست بره. تهشم گروه ما برد ولی با تقلب همین پسرعمه. میگه توی تیم من که باشید همیشه برنده‌اید، حالا یا با توانایی خودمون، یا با عدم توانایی دیگران!

خدایا پاره‌مون کردی دیگه، ولمون کن

خدایا

ببین

خوب نگاه کن

می‌بینی از هر طرف چقدر داری بهممون فشار میاری؟

فقط دلم می‌خواد تهش روز قیامت ازم بپرسی "چرا؟"

و فقط بشین و نگاه کن اون موقع چه قیامتی بر پا کنم


مامانم میگه اسبشم اورده بودن تو مراسم تشییع، دنبال ماشینی که بهش گل زده بودن می‌رفت. مامانش سفید پوشیده بود و پهن شده بود اون وسط. خدایا بسه دیگهههه

Adulthood

چه زود دوران سلطنت Gen Z گذشت. پیر شدم انگار. امروز مهمون داشتیم و دیدم اصلا حرفای نسل آلفا رو نمی‌فهمم. کارت بازی‌هاشون، کتاب‌هاشون، تکیه کلام‌هاشون.

بچه بودم به بزرگ‌ترها می‌گفتم بیایید بازی و گاهی می‌گفتن بیا خواب‌بازی کنیم، هرکی زودتر بخوابه برنده‌اس. و من حرص می‌خوردم. الان خودم همون بزرگ‌تره شدم. توی مافیا دخترک میگه بیدار شید و من پیش خودم فکر می‌کنم میشه بذارید بخوابم؟ و این بلافاصله باعث میشه فکر کنم نکنه در آینده مامان خوبی نشم...

بچه‌ای که به دنیا اومدنش رو یادمه چند وقت پیش کنکور داده و امروز هی سایت رو چک می‌کنه تا شاید سایت نمرات امتحان نهایی براش باز بشه. حس عجیبیه. می‌شینه پشت پیانوم و Love story رو می‌زنه و منو برای پیانو دل‌تنگ‌تر می‌کنه.

فکر کردم مهمونی خوبی بود تا آخرش که زنگ زدن به مامانم خبر فوت یه پسر ۲۵ ساله اقوام رو دادن و مامانم شروع کرد به گریه کردن. بقیه هی از من می‌پرسیدن کیه و خب نسبت خیلی دوری بود ولی می‌دونم مامانم چون اون پسر تقریبا هم‌سن من و تک‌فرزند بود، مامانم اونو شبیه من می‌دید و واکنش شدیدتری داشت.