دو سه ماهه میخوام پول بذارم برای یه گردنبند ۱.۵ گرمی اما هربار یه خرجی پیش میاد که ضروریتر باشه. این ماه هم دارم این پول رو میدم جای دوربین ثبت وقایع خودرو. بخاطر تهدیداتی که سر کار شدم و مسئول احمقمون که به بدترین شکل ممکن با این قضیه برخورد کرد.
خدا لعنت کنه کسانی رو که جان و مال مردم رو تهدید میکنن
یه نفر بود وقتی میخواست ازم تعریف کنه بهم میگفت تو چقدر دختری!
آره، من خیلی دخترم. با دختر بودن حالم خوبه. عاشق ظرافت و چیز میزای دخترونهام. اما امروز، برای اولین بار، حالم از جنسیتم بهم میخوره. یه مردک توی محل کارم بین شوخی و جدی من و یه دختر دیگه رو تهدید میکرد به کشتن! کلا روانیه و یه بار داشت تعریف میکرد که دوربین مداربسته همسایهشونو شکسته و ماشینشو خش انداخته و... ما هم به رئیس بخش گفتیم که داره تهدیدمون میکنه و اون ناسنجیدهترین کار ممکن رو کرد و ما سه تا رو باهم روبهرو کرد. اونم قسم به قرآن و به جون بچهاش که هنوز به دنیا نیومده (خانمش بارداره) که اینا دارن دروغ میگن و من همچین حرفی نزدم! رئیس بخش که حرف ما رو باور کرد ولی هیچی به هیچی. تهش به اون دختر دیگه گفته بود که برو باهاش آشتی کن!!!! این هیچی، وقتی دختر خواسته بره خونه هم بهش گفته با فلانی هم خداحافظی کن!!!! که البته اینکارو نکرده. خدایا مگه میشه؟ واقعا این واکنش رو باورم نمیشه.
یکم داد و بیداد شده بود و بقیه هم ماجرا رو فهمیدن و اومدن به ما گفتن که نباید میرفتید به رئیس بخش میگفتید! اون مردک داره شوخی میکنه، چیزی تو دلش نیست! نمیدونم اگه خودشونم چند بار تهدید به قتل میشدن همینقدر شیک و مجلسی برخورد میکردن؟؟
یاد یه بار افتادم که مربی سابق پیانوم به من حرفای نامناسبی زد و پیشنهاد نامناسبی داد. رفتم به مدیر اون بخش گفتم. گفت اگه من گوشیمو بذارم وسط خیابون دزد ببره، مقصر کیه؟ اون دزد که دزده، مقصر منم که گوشیمو اونجا گذاشتم! منظورش این بود که من خودم با رفتارم باعث شدم همچین حرفی بهم بزنه. میدونی آدم آشغال که آشغاله، ولی وقتی دارم به یه نفر دیگه میگم حداقلش میتونه خودش یه درد اضافه نکنه با حرفاش...
مامانم چنان با ذوق راجع به یامال و برادر ۴ سالهاش و شادی گل و علامت کد پستی ۳۰۴ و اینکه یامال امروز ۱۹ ساله میشه حرف میزنه که حس میکنم دارم با یه دختربچه حرف میزنم. 
دوباره داشتم فیلم "بر باد رفته" رو میدیدم. یهو حس کردم این رت باتلر چقدر شبیه اون عشق خیالی سابق منه. فقط اگه رت باتلر رو ده سال جوونتر کنید و چشماشو کمی درشتتر کنید و مو و ابرو و مژههاشو مشکیتر کنید و براش تهریش بذارید، عین آقای کراش میشه.
اما من... به هیچ عنوان شبیه اسکارلت نبودم.
اولین باری که این فیلمو دیدم (یادم نمیاد شایدم اول کتابشو خوندم) یادمه به اسکارلت خیلی حسودیم شد. هنوزم حسودیم میشه. اون چشمای سبز ایرلندی، اون جذابیت و غرور. اولین جمله کتاب این بود که "اسکارلت اوهارا زیبا نبود" اما من زیباییشو حتی بین جملات کتاب هم میدیدم. من این بارم بهش حسودیم شد چون عشق رت باتلر رو داشت و اگه منم مثل اون بودم... چی بگم؟ مسخره است خودمو با یه کرکتر خیالی مقایسه میکنم، مگه نه؟
بگذریم. بچهها راستش خاطرات کوچیک ازش زیاد دارم. میخواستم ماجراهای بیشتری رو تعریف کنم ولی بخاطر قطعی اینجا دیگه بینش فاصله افتاد و الان دیگه چیز زیادی برای گفتن اینکه چطوری تموم شد ندارم و فقط اومدم بگم که این ماجرا رو اینجا تموم کرده باشم.
یه روز به آخرین پیامم جواب نداد و یه روز منم مثل دفعات قبلش دوباره پیام ندادم که بگم چرا جواب نمیدی و اونم بگه ببخشید سرم شلوغ بود ندیدم...
همین. اگه کسی هست که دو بخش قبلی رو خونده باشه، باید بگم ببخشید که ناامیدتون میکنم. من خودمم دیگه بابت این ماجرا ناراحت نیستم. یه بار داشتم یه وبلاگی رو با اتفاقات مشابه میخوندم و جوگیر شدم که منم بنویسم. شاید هم مواقع سخت یادش میافتم چون هیچ پسری مثل اون بهم حس آرامش و امنیت نداد. پسرای اطرافم همشون مایه عذاب و استرس بودن!! میگن بیرون اومدن از situationship سختتر از بیرون اومدن از relationship هست چون تو عزادار چیزی نیستی که داشتی، عزادار اون "اگه میشد..."ها هستی.
بهتون گفته بودم که نمیدونم شغلش دقیقا شامل چه وظایفی میشه ولی توی پروفایل لینکدینش دیدم (مشخصه که یه استاکرم؟) که راجع به investment هم چیزهایی نوشته بود. شایدم اون فقط یه سرمایهگذار بود و خب من پارتنر اسپیکینگ خوبی بودم و اون مدت ارزش سرمایهگذاری براش داشتم که وقت و انرژیشو برام میذاشت. سطح اسپیکینگم ازش بهتر بود و اشتباهاتشو اصلاح میکردم. شایدم با من تا وقتی صمیمی بود که براش سود داشتم. نمیدونم. به هر حال بعضی قصهها با خداحافظی تموم نمیشن، با سکوت تموم میشن.
زمانی که بحث جنگ مجدد شد بعد از مدتها رفتم اون مقاله لعنتیمو اصلاح کنم و برای یه ژورنال دیگه بفرستم که مثل قبل به مشکل اینترنت نخورم. تقصیر من بود که دفعه اول ژورنال انقدر تخصصی انتخاب کردم که ایراداتی که میگیره انقدر تخصصی باشه و ریجکتم کنه. این بار یه ژورنال یکم عمومیتر اما Q1 انتخاب کردم. اگه این بار هم ریجکت شد میرم سراغ یه ژورنال Q3-4. به جایی رسیدم که اگه اینترنت و آب و برق قطع نشه، دیگه احساس خوشبختی میکنم.
پارسال برای این مقاله به دوستم (که همکلاسی دانشگاهم بود) گفته بودم که من کارهای SPSS و تحلیل آماری رو انجام میدم و تو متن مقاله رو بنویس و قبول کردهبود. کار با دیتا اونم برای من که اصلا با SPSS کار نکردهبودم کابوس بود. کلی ویدیو آموزشی دیدم ولی باز توی عمل نمیتونستم به چیزی که میخواستم برسم. صد بار رفتم دانشگاه از استادمون پرسیدم. همش هم میترسیدم بگه این دختر چقدر خنگه اما نهایتا روز آخر کلی ازم تعریف کرد!
وقتی تحلیل دادهها تموم شد، دوستم قرار بود متن رو بنویسه. حتی خودم گشته بودم همه رفرنسها رو براش فرستادهبودم و تیتروار بهش گفتم که به چه مواردی باید اشاره کنه. اما بازم انقدر سوالات بیجا میپرسید، انگار بازم مسئولیتشو میخواست بندازه گردن خودم. نهایتا بارها جاهای مختلف رفتیم باهم متن مقاله رو بنویسیم. غلطهای املایی و اشتباه در جملهبندیهای انگلیسی و بیشتر از همه اصرار روی اشتباهاتش اعصابمو بهم میریخت و هی کظم غیض میکردم. دلم میخواست لپتاپ لعنتیمو ازش بگیرم و بگم بذار خودم تایپ کنم تو رو خدا. تهش دیگه باهاش بحث نمیکردم، هرچی میگفت، میگفتم باشه و بعدش خودم توی خونه میرفتم درستش میکردم!
من اسم استادمو اول نوشتم چون خیلی کمکم کرد و اصلا هیچ استاد دیگهای مقاله نوشتن با یه فارغالتحصیل مقطع لیسانس رو قبول نمیکرد. تازه این دوست بنده طلبکار شده بودن که این استاد که هیچ کاری نکرده! اما استادم بهم گفت اسم خودتو اول بنویس و منو دوم و اون دوستمو سوم و دوتا استاد دیگه آخر که منم همین کار رو کردم ولی به دوستم (سابق؟!) نگفتم و میدونم شاکی میشه که اسم من اوله و اسم اون سوم. ولی به نسبت نقشش به نظرم زیادشم هست.
نگم که من یه حماقتی کردم و همین شخص ازم خواست معرفیش کنم به محل کارم و این کار رو کردم و الان همکار هم هستیم و این ادعاها و قبول نکردن اشتباهات ادامه داره، تازه زیرآبزنی و غیبت مدام هم بهش اضافه شده. من به حساب این که فکر میکردم دوستمه یه سری حرفها رو بهش زدم و الان خواجه حافظ شیرازی هم میدونه. دیگه وقتی میخوام حرفی بهش بزنم پیشفرضم اینه که قراره همه بدونن و دیگه هر چیزی رو بهش نمیگم.
واقعا حسودیم میشه بهش. یه دوستی داشته باشی که کارهای یه مقاله رو انجام بده و تو فقط بشینی غر بزنی و از اون طرفم جایی کار برات پیدا کنه که عمرا خودت نمیتونستی و بازم بشینی هی غر بزنی. گاهی وقتا دلم میخواد بهش بگم اگه اینجا بده پس لطف کن برگرد همون جایی که قبلا کار میکردی.
پ.ن: وای چقدر غر زدم.
پ.ن۲: میگن توی سفر میشه آدمها رو شناخت. من باهاش کلی سفر رفتهبودم و اینطوری نشناخته بودمش. به نظر من برای شناخت آدمها باید باهاشون کار کرد!